تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ایدئولوژی
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

ایدئولوژی ، اعتراف
این جهان زندان و ما زندانیان ،،،،،،،،،
حفره کن زندان و خود را وارهان، ،،،،،،،
در فکرش انسانیت بود و آزادی . ایده آل هایی مانند جامعه آری از ظلم ، استقلال ، آزادی ، برابری .
وقتی این همه نعمت خدادادی را در این مرز و بوم می دید . و مشاهده می کرد مردم وطنش
در رنج هستند ، برایش باور پذیر نبود .
از قبل انقلاب برای اینها مبارزه کرده بود .
داشتن ها و نداشتن ها را دیده بود . وقتی
دیده بود که برای آزادی و تغییر و برابری بسیاری
از انسان ها جانشان را گذاشتند . ولی آزادی های
اجتماعی که وجود داشت نیز به وسیله ایدئولوژی محاصره و دربند شد . دیگر در کالبد تن نمی توانست ساکت بماند . حرف می زد و انتقاد می کرد . به گروههای سیاسی سرک می کشید .ولی آنجا هم آرمان ها را یک سویه می دید .لیکن در این میان با آنها که ایدئولوژی را هم
برای منافع به گروگان گرفته اند ، یا آنهایی که همه چیز را در انحصار ایدئولوژی می دیدند ، فرقی نمی دید . هر دو طیف ویران کننده اجتماع هستند . کدام یک مخرب ترند ؟ باید اندیشید ،
آنکه برای منافع رنگ عوض می‌کند ، به محض
تغییر دوباره هم رنگ عوض خواهد کرد و پرهای الوان خود را چتر گونه بر شرایط موجود خواهد
گسترد . ولی ایدئولوژی جهل را هرگز نمی توان
عوض کرد .
در آخرین دادگاه خسرو گل سرخی در زمان شاه
که به طور زنده از تلویزیون پخش می شد ، گلسرخی گفت ؛ من به عنوان یک مارکسیست لنینیسم سخنم را با گفتاری از مولا حسین شهید خلق های خاور میانه آغاز می کنم ،
انماالحیاه عقیده الجهاد ( زندگی عقیده است و جهاد در راه آن ) .
وقتی قاضی دادگاه به او گفت ؛ آقا از خودتان
دفاع کنید ، خسرو گفت ، من برای جانم چانه
نمی زنم ، من از خلقم دفاع می کنم .
اگر چه مارکسیست لنینیسم نیز ایدئولوژی بود
در شوروی سابق که شکست خورد و آمال جامعه
آری از ظلم به گور برده شد ، ولی جوانان بسیاری
برای این عقیده سر از گورهای دسته جمعی در آوردند .
کل اندیشمندان تاریخ از سقراط پ افلاطون و نیوتون تا انیشتین و تمامی انسانهای آزاده هنوز
راهکاری برای رفع این معضل اجتماعی پیدا نکرده اند .
می بایست دادگاه گلسرخی و یارانشان و سایر
دادگاههای برجای مانده تاریخ را از جمله دادگاه نلسون ماندلا فقید و حتی دیکتاتورهای تاریخ
نمایش و تدریس شود .
چه چیزی باعث می شود گلسرخی در قید جانش نباشد ، نواب صفوی رهبر فدائیان اسلام بر شاه بشورد و اعدام شود ، با بمب انتحاری در جای جای دنیا خود را تکه تکه کند . از آنجایی که ایدئولوژی گالیله را به مسلخ می برد ، دوردانو
را شمع آجین می کند ، و نسیمی شاعر بزرگ
نهضت حروفیه را زنده زنده پوست کنده و بر دار
می کند .
چرا راه دور می رویم ، داعش در راه ایدیولوژی
به چه جنایاتی دست یازید .
زندانی را مجسم کنید ، اسیران را در نظر بیاورید ، اسیران در بند ایدئولوژی .
او در هر کاری خود را مجاز می داند .
تجربه اش را داشت . یکبار در بلوار وسط خیابان
با دوستان نشسته بودن . روبروی مغازه پدر دوست و همکلاسی اش بود . درباره فوتبال
حرف می زدن . صدای تیر آمد ، با خودشان گفتند
حتمن خبری شده برویم .
قرار بود خانه یکی از دوستان جمع شوند ، همیشه این کار را می کردند . ورق بازی می کردند و گاهی استکانی می نوشیدند .
با موتور به خانه آمد و پس از صرف شام به پدر و مادر گفت که به خانه دوستش می رود و شب
نیز هم آنجا می ماند .

لباس پوشید ، کفش هایش را به پا کرد و به طرف در رفت، دستش را دراز کرد که در را باز کند که در همین حین در زدند . به دلش بد آمد ، برگشت
به داخل خانه آمد و پس از چند لحظه در را باز کرد .
مامورای کمیته بودن با لباس شخصی . گفتند
کجا بودی ، چرا موتور داغ هست و سوالات دیگر . پدر و مادر به جلو درب آمده بودن ، مادر بی صدا گریه می کرد ، و پدر از ناراحتی سیاه شده بود . او را سوار بر ماشین کردند ، موتورش
را یکی از آنها سوار شد و به کمیته آورد .
درب بزرگ باز شد و ماشین پیکان به داخل رفت .
پیاده شدند و ا‌و را به طرف درب دیگری بردند .
مامور قد بلند کمیته با تفنگ ایستاده بود .
پسر چهارده ، پانزده ساله ای کنارش ایستاده بود . پسر بچه به محض دیدن او فریاد زد خودش بود ، خود خودش بود . مامور قد بلند
با آخرین قدرت مشتی به چانه اش کوبید .
لب و دندانش آسیب دید و از دهانش خون جاری شد . گفت باع، مگه مرض داری ‌ او را به داخل بردند و بازجویی اش کردند . که کجا بوده و چه می کرده ، واو به واو گفت و آنها هم می توانستند تحقیق کنند ، ولی ا‌و را به سلول انفرادی بردند . سه سلول مانند قبر بر آمده از
زمین با درب آهنی .
درب را که می بستند اندک نوری که از بالا بود روز و شب را نشان می داد .
فردا به بازجوئی اش بردند با چشمان بسته و چشم بند .
بازجو لحظه به لحظه اون روز را از صبح تا شام
بازجویی کرد و دوباره حرف را به جای دیگر می برد که گمراهت کند . حرفی که می خواست را
به میان می آورد تا تو اشتباه کنی . ‌
هر بار چون حقیقت را می گفت به جای اول
بر می گشت و همان را تکرار می کرد . دوباره
او را به سلول می بردند . فقط غذای مختصری
در طول شبانه روز می دادند با یک لیوان آب و فردا دوباره باز جویی و روز از نو روزی از نو .
یک روز بازجوئی از زیر چشم بندی که برایش زده بودند کور سوئی از نور را می دید و پس از تکان خوردن بیشتر شد و پائین را می دید . بر صندلی که نشسته بود پاهای خود را دید ، و سرش را بالاتر آورد . میز آهنی را را نیز مشاهده کرد و آب خواست . باز جو که رگباری سوال می کرد ، لحظه ای درنگ کرد . لیوان آبی ریخت
و لیوان را به طرفش دراز کرد . احساس کرده بود که او می بیند . وقتی خواست لیوان را بگیرد ،
بازجو جای دستش را عوض کرد و او ناخودآگاه
به سمت لیوان رفت . بازجو دست پاچه شد و خواست که چشم بند را درست کند که بدتر شد .
باز شد و از دستش افتاد . او بازجو را دید و چشمش را بست ، چشم بند را درست کرد و
بازجویی را جمع و جور کرد . بازجو را می شناخت ، با او در تیم مقابلش در مسابقات فوتبال
بازی کرده بود . دیگر آن بازجو نیامد ، کس دیگری را فرستادند و به همین منوال روزها می گذشت .
بعد از چند روز عرصه بر او تنگ شد . فریاد می زد و با لگد به در می کوبید . با سلول بغل دست بلند بلند صحبت میکرد و به حرف مامور گوش نمی داد . فکر می کنید تا چه زمانی می توانید
طاقت بیاورید ؟
حالا شما فکر کنید به اینها شکنجه و داس و درفش را نیز اضافه کنید . زندانی چقدر می تواند
در مقابل ایدئولوژی دوام بیاورد .
روزی هزار بار آرزوی مرگ می کنید اگر بتوانی خودت را راحت میکنی ، دست به خودکشی می زنی . ایدئولوژی خود را محق به هر کاری می کند که تو را نابود کند . از تجاوز آشکار به جسم و جان تا به حقارت در آوردن روح و روانت . زندانی دیوانه می شود و فریاد می زند ، آی انسانها ، با کدامین مرام ، با کدامین مذهب ، با کدامین شرف، با کدامین ،،، با کدامین، ،،،،، ولی ایدئولوژی هرگز نمی شنود .
اهمیتی ندارد ، زندانی بی ارزش است ، مرگ برایش بهتر است . هر چه زودتر بهتر ، تا زمانی که مورد استفاده است زنده ، و گر نه مرده اش
دیگر خرج ندارد

ایدئولوژی برایش فرق نمی کند ، هر نوع بگویند
کلاه بیاورد ، برای خوش رقصی هم که شده سر می آورد . حال فکر کنید آتش به اختیار هم بشود . زندانی چه مصیبت و بدبختی پیش رو دارد . از قاضی و دادگاه و وکیل همه در خدمت ایدئولوژی هستند .
زندانی با خودش فکر می کند هر چه زودتر
بمیرد آسوده خواهد شد .
یک انسان که برای رهایی خود و جامعه دست
به حرکتی زده چگونه در هم خواهد شکست .
با روح انسانی زندانی چه می کنند .
دیگر خودش نیست ، نه زیستن نمی داند نه مردن ، حالا به یک رباط تبدیل شده و هر چه بگویند باز می گوید . آنگاه به او رسیدگی
می کنند تا سرحال بیاید . آخرین تیر در ترکش برای نابود کردن او ، بعد گریمش می کنند .
دوربین فیلم برداری و ظبط می آورند .
آخرین فرمان ، آخرین تحقیر ، بگو آنچه آنها می خواهند . اعتراف ، همه را گردن خواهد گرفت ،
آنچه که بخواهند .
رهایی یا اعدام ، دست ایدئولوژی است . فرقی هم نمی کند ، در این هنگام اعدام خوشبختی است . ور نه پس از آزادی آنهم مشروط در زندان بزرگ زندانی می شود . زندان روان را که سلولهای
بیشماری دارد هرگز نخواهی گشود و روزی صد هزار بار زندانی بر هم بندانی که اعدام شده اند حسرت می خورد و آرزو می کند ، ای کاش او هم اعدام شده بود ،
زندانی در آن سلول زیاد نماند، بعدها هم همان
بازجو اعتراف کرده بود که در آن شب پنجاه
موتورسوار را گرفته بودند و به پسر بچه گفته بودند که همه را بگوید خودش هست ،
شخص مورد نظر که مامور کمیته را ترور کرده
بود ، هرگز پیدا نشد ، یا او خبر دار نشد .
دادگاه خسرو گلسرخی را در نظر آورد . او کتش
را روی صندلی انداخت . برخاست و راه رفت ،
سپاس به سوی قاضی رفت .
سخنش را با گفتاری از حسین شهید خلقهای خاور میانه آغاز کرد . انماالحیاه عقیده الجهاد ،
به شرکتهای تعاونی و اصلاحات ارضی بدان صورت حمله کرد و به دادگاه بار دیگر گفت من برای جانم چانه نمی زنم ، من از خلقم دفاع می کنم .

هوشنگ مرادی مجد بیست و ششم مرداد ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی گفت:

    سلام آنیتا بانوی گرامی . ایدئو لوژی به هر صورتی یعنی دموکراسی آن هست که من می گویم ، چه حزب الله باشد چه مارکسیست ، یا مارکسیست اسلامی مثل مجاهدین ، اگر چه شجاعترین و با سوادترین فرزندان ایران زمین در این دو گروه قرار گرفتند و پر پر شدند ، ولی در گروه اول حزب الله هم در دوران جنگ صادق ترین و شجاعترین فرزندان میهن تلف و نابود شدند چون عده ای بر طبل جنگ می کوبیدند ، به هر حال ایدئولوژی انحصار بوجود می آورد و این یعنی نابودی ،
    حال اگر آتش به اختیار هم بشود ،
    دانشجو را از طبقه سوم دانشگاه تهران
    یا حسین گویان به پایین پرتاب می کند ،
    و این یعنی نابودی یک ملت ،
    اینها داستان است ، داستان زندگی
    ملتی هیچگاه فرصت آموزش نداشته
    و در طول تاریخ به فکر نان بوده است و جان. پیروز باشید و ماندگار

  2. آنیتا گفت:

    منظور شما از آتش به اختیار کدوم دولت و
    آیا مخالف هستین؟
    من مخالف مردن درراه عقیده هستم.
    عقیده و تعصب خطر ناکه و
    کمکی به امروز ما نمیکنه.
    امروز آگاهی و احساس مسئولیت چاره ساز هست.
    و اینکه کاش آبروی کلماتی چون
    درستی و خدمت به خلق و خدا و خلق و
    دین و ..را نمی بردن.

    ممنون از اینکه احساس مسئولیت دارین
    و جسورانه و آگاهانه مینویسین.

  3. آنیتا گفت:

    آقای مرادی عزیز
    نوشته های شمارو وقت کردم مشتاقم که بخونم هرچند درقالب داستان کوتاه نیستند ولی حرف حساب رو در هر قالبی باید شنید. شما تنها سیاسی نویس دوره هستین.

    _درمورد قسمت هایی که از مرحوم گلسرخی نوشتین زیاد نمیدونم
    چون در آن دوره نبودم و تاریخ هم هیچوقت بی طرفانه نمی نویسه.

    گلسرخی طرفدار عملیات چریکی بوده
    که دوره اش گذشته و نمی دونم چه خدماتی به خلق کرده که باید قدردان ایشان باشیم.
    _حدیثی که در داستان اومده سندیت نداره.
    اگه سند انتساب حدیث به حسین ع
    را دارین خوشحال میشم ذکر کنین.

    _به نظر من عقیده و جهاد درراه عقیده
    ترسناکه خودتون هم اشاره کردین.
    و چه بسا عقاید غلط و افراطی که سرها به باد داده و به حال اجتماع سودی نداشته.

    _ایدولوژی یه مفهوم پیچیده و بسیار گسترده است و دولتها همیشه از آن به نفع خود استفاده و سو استفاده میکنن.
    نه اینکه همه درخدمت ایدئولوژی باشن.

    • هوشنگ مرادی گفت:

      سلام آنیتا بانوی گرامی . ایدئو لوژی به هر صورتی یعنی دموکراسی آن هست که من می گویم ، چه حزب الله باشد چه مارکسیست ، یا مارکسیست اسلامی مثل مجاهدین ، اگر چه شجاعترین و با سوادترین فرزندان ایران زمین در این دو گروه قرار گرفتند و پر پر شدند ، ولی در گروه اول حزب الله هم در دوران جنگ صادق ترین و شجاعترین فرزندان میهن تلف و نابود شدند چون عده ای بر طبل جنگ می کوبیدند ، به هر حال ایدئولوژی انحصار بوجود می آورد و این یعنی نابودی ،
      حال اگر آتش به اختیار هم بشود ،
      دانشجو را از طبقه سوم دانشگاه تهران
      یا حسین گویان به پایین پرتاب می کند ،
      و این یعنی نابودی یک ملت ،
      اینها داستان است ، داستان زندگی
      ملتی که هیچگاه فرصت آموزش نداشته
      و در طول تاریخ به فکر نان بوده است و جان. پیروز باشید و ماندگار

  4. ناهید یوسف‌زاده گفت:

    سپاس از نوشته تون .محتوازیبا بود وتامل بر انگیز .از نظر قالب داستان کوتاه کمتر میشداون رو جا داد و چندکلمه لغت املایی داشت .قلمتان پر دوام

  5. فریده فرد گفت:

    روایت شما ، برایم یاد آور خاطرات تلخ بود ، نفسم حبس شد ☹
    خیلی عالی روایت کرده بودید 👌👏🌺

  6. پرستو انصاری گفت:

    جالب و جسورانه و متفاوت بود
    ایدئولوژی واقعا الان مسئله‌ی اصلی زندگی همه است به نظرم، آدم رو به ویرانی و حیرانی میره گاهی از فشار درک اینکه چی درسته و چی غلط
    خوشم میاد که در پایان هر نوشتتون آدم به فکر میره.
    ارجاعات تاریخی و واقعی دارید و این جالبه
    البته که بازم یه مقداری از داستان کوتاه فاصله گرفته ولی حرف‌های جالبی داشت که ارزش خوندن داشتن.
    اینکه گفته بودین اگه از اون زندان هم آزاد بشه وارد زندان بزرگتری میشه، زندان روان، خیلی جالب بود
    مشتاق شدم بدم درباره گلسرخی بخونم
    خسته نباشید