تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

چاي شيرين
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

چای شیرین
از صبح که بیدار شدم خدا خدا میکردم بابام زودتر بره سرکار. لحاف رو که از صورتم کنار زدم، اونو دیدم که داشت صبحانه می خورد. بعد لباس هاش رو پوشید. از دیدن کمربند چرمی که روی شکم بر آمده اش می بست، دلم ریخت. به سمت در اطاق که رفت، دست تو جیبش کرد و یه اسکناس پنج تومانی در آورد و گذاشت رو رفک. خرجی روزانه خانواده عیالوارمونه. می خواستم برم دنبالش و دو ریالی پول روزانمو ازش بگیرم. لازم داشتم واسه خریدن استون. از گرفتن پول منصرف شدم، آخه ترسیدم مهناز برسه و آقام اونو ببینه! از پارسال قدغن کرده برم روضه. یه روز تو ماه محرم پارسال که چند کوچه پایین تر از خونه مون روضه رفته بودم، نزدیک ظهر از ترس اومدن او به سمت خونه مون می دویدم. سر پیچ کوچه مون که با سرعت پیچیدم یهو روبروم هیکل یه موتورسوار رو دیدم که صدای بلند ترمز و کشیدن تایرش روی آسسفالت با صدای بوقش قاطی شده بود، داشتیم شاخ به شاخ می شدیم که موتوری خودشو کنترل کرد که بهم نخوره. اما وقتی از کنارم گذشت گوشه چادرم زیر تایر موتور گیر کرد و کمی اون طرفتر روی زمین افتادم. از ترس رنگم مثل گچ شده بود. صورتم را که برگرداندم، صاحب موتور رو دیدم که از موتور پیاده و با عجله به سمتم می آمد.
رنگ صورتش به زردی می زد ولی با دیدن من از عصبانیت سرخ شده بود. منم از ترس داشتم سکته می کردم، آخه اون آقام بود که به سمتم می آمد. وقتی صدای موتورش که دور می شد، یواش تر شد، مطمئن شدم که دیگه رفته. بلند شدم چادرم رو به سر کردم. از دوختن ناشیانه پایینش که تو اسپاک موتور گیر کرده بود حالم گرفته شد. رنگش هم از سیاهی به سرخی می زد. آخه چادر ننه مه که برام کوتاه ترش کرده بود. رفتم سمت ننه ام که اون ور اطاق کنار سفره صبحانه نشسته بود و خواهرمو شیر می داد. رختخواب ها سراسر اطاق پهن و رو چند تاشون بچه ها هنوز خواب بودند. پامو که رو زیر انداز یکی شون گذاشتم، خیس بود. ننه ام هاج و واج نگاهم میکرد. بهم گفت:
_ خیره! شال و کلاه کردی؟ کجا بسلامتی؟
در حالی که سر پایی و تند تند چند لقمه نان و پنیر درست می کردم. گفتم:
_ می خوام برم روضه. اجازه میدی؟
با بی طاقتی گفت:
_ مگه یادت رفته بابات پارسال چی بهت گفته؟
گفتم:
_ نه یادم نرفته ولی بخدا ننه خودت که می دونی یه عشقی به امام حسین دارم که دست خودم نیست.
صدای کوبیدن در آمد. مهناز بود. ننه ام سینه اش رو به زور از دهان خواهرم بیرون کشید. صدای گریه اش بلند شد. بهم گفت:
_ اگه بابات فهمید با خودت. من که انقدر کار ریخته سرم نمی دونم از کجا شروع کنم.
انگار که چیزی یادش اومد چون صداش رو بلندتر کرد:
_ که نمی دونم از کجا شروع کنم؟ دختر اصلا مگه نمی دونی امشب شب اول روضه خودمونه و باید کمکم کنی؟
منم با لحنی که دلش رو به رحم بیارم گفتم:
_ کارت نباشه، نمی ذارم بفهمه، در عوض وقتی برگشتم همه کارهات رو انجام می دم.
همیشه همینطوری بود. اسم امام حسین رو که می شنید راضی راضی می شد. وقتی رسیدیم، روضه شروع شده بود و غلغله بود. جای نشستن نبود. پایین مجلس بغل کفش ها نشستیم. ملا داشت سخنرانی می کرد. یه چیزهایی مثل شب اول قبر و سوالات نکیر و منکر. از ترس چادر رو از زیر چانه ام محکم تر گرفتم. صاحبخانه با سینی پر از استکان های کوچک و بزرگ چای آمد. دلم می خواست از پایین جلسه شروع به تعارف کند. آخه لجم میگرفت. فقط استکان چای و لیوان های کوچک شربت رو به بچه ها میدادن به خودم گفتم:
_ دیگه امسال بزرگتر شده ام و استکان بزرگ توی سینی رو نشون کردم تا وقتی نوبت به من رسید اون رو بردارم. حالم گرفت وقتی صاحبخانه رفت و از بالای جلسه شروع به تعارف چای کرد.
زن ها زیاد بودند و هر کدومشون هم چند تا بچه داشتند. دیگه داشت به مهناز و بعدش به من نزدیک تر میشد، سینی رو جلوی زن قبل از ما گرفت. تند تند چند تا دست بزرگ و کوچک، استکان ها را برداشتند. سینی رو که از جلوی اونها برداشت فقط یه استکان مونده بود. همون بزرگه. اومد سراغ ما. نوبت مهناز بود. استکان رو که برداشت با تردید به من نگاهی کرد بعد اونو گذاشت روی زمین جلوی خودش. یه لحظه به خود اومدم و چشمامو از تو استکان جلوی او برداشتم. اونم وقتی بود که ملا تو بلندگو داشت می گفت:
_ مجلس خیلی شلوغه. دیگه پذیرایی نکنید. می خوام برم سر مصیبت خوانی.
وقتی زن صاحبخانه از او معذرت خواهی کرد و به او گفت که:
_ دیگه پذیرایی نمیکنم،
تمام امیدم رو از خوردن چای از دست دادم. نقشه هایم همه نقش بر آب شد. آخه همیشه موقع مصیبت خوانی و وقتیکه زن ها گریه می کردند، من و مهناز چادر هامون رو روی صورتمون می انداختیم و وانمود میکردیم که داریم گریه می کنیم ولی اون زیر در حال خوردن چای شیرین با لقمه نان و پنیری که معمولا من می آوردم می شدیم. مهناز که فهمیده بود چرا چادرم رو روی صورتم نمی اندازم، استکان چای را مابین دوتامون گذاشت، یعنی نصف نصف. منم لقمه رو یواشکی از زیر چادر بهش دادم. حالا وقتش بود چادرم رو کشیدم رو صورتم و چای رو برداشتم و اون زیر… چه مزه ای داشت. شونه هام رو هم به ادای گریه کردن تکون دادم همزمان هم ناله ای از خودم در آوردم. چه کار کنم خیلی دوست داشتم راست راستکی واسه امام حسین که قربونش برم اشک بریزم ولی نمیشد! یعنی هر چه که کرده بودم تو هیچ روضه ای گریه ام نمی گرفت. دستی به پاهایم خورد. مهناز بود. یادم انداخت که منتظر بقیه چای بود. چند بار هول هولکی انگشتم رو تو چای کردم و دور چشمام زدم واسه نشون دادن خیسی چشمام. بقیه چای رو که بهش دادم حالا دیگه نوبت اون بود که بره زیر چادر و …
وقتی شانه هایش را تکان می داد بد جوری حواس زن روبه رویی را به خودش مشغول می کرد. زن انگار فهمیده بود که الکیه. کمی ترسیدم. به خیر گذشت. آخه همون دم یه زن از گریه غش کرد و زن های دیگه رفتن سراغش برای به هوش آوردنش. حواس اون زن هم متوجه اونا شد و با زن های دیگه شروع به پچ پچ کرد:
_ بیچاره حق داره که دلش از دست شوهرش خون باشه. آخه خدا رو خوش می یاد که بعد از هفت شکم زاییدن سر پیری معرکه گیری کنه و بره سرش هوو بیاره؟
معنی هوو رو نمی دونستم ولی معرکه گیری رو بلد بودم! همین عید امسال سر محله مون یه پهلوون اومده بود که چند تا مار داشت و با اونا به قول مردم معرکه می گرفت. پیش خودم فکر کردم شاید شوهر چند تا مار برده خونه و زنش هم با وجود بچه های زیادی که زاییده هنوز هم از مار می ترسیده. کمی گیج شدم. مراسم که تمام شد، تشری به مهناز رفتم که شکمو چرا دور چشمات رو خیس نکردی؟ اونم گفت که هول شده وقتی زنه غش کرده. همه تو کوچه پخش شدیم. قبل از ظهر بود. بعضی ها رفتن روضه وسط کوچه. بعضی ها رفتن سراغ خونه هاشون. مهناز گفت که می خواد بره روضه. به منم گفت که باهاش برم. بهش گفتم:
_ تو برو و یه جای خوب برا منم بگیر تا برم خونه و برگردم. بهم گفت:
_اگه میدونی وقت برگشتن آقاته، دیگه نیا، مثل پارسال نشه!
مطمئنش کردم که هنوز برای اومدن آقام خیلی زوده. خونه که رسیدم یکراست سراغ کشوی کوچکی رفتم که پر از خرت و پرت بود. لاک سرخ رو برداشتم و به ناخن هایم زدم. بعد با چند فوت اونو خشک کردم. چند دقیقه ای انگشتام رو با لذت نگاه کردم. خیلی این کار را دوست داشتم. آقام اما از لاک بیشتر از همه چی حتی روضه رفتن بدش می آمد. اینو یه روز فهمیدم که اون روز فریده خانم عروس جدید همسایه مون رو دیده بود تو کوچه. با عصبانیت خونه آمد و هی می چرخید و زیر لب می گفت:
_ استفرلله، انگاری آخر الزمان شده، زنی که ناخن هاش پر از رنگه دیگه چه خبر از خدا و نماز خوندن داره؟
عقیده داشت که این از بی غیرتی مردشه.
چند دقیقه که از دیدن لاک روی ناخن هام کیف کردم یادم اومد که باید برگردم روضه. این کار هر روزم بود. تا آقام نبود چند بار لاک می زدم و وقت اومدنش اونها رو پاک می کردم. در شیشه استون رو باز کردم. یه کم داشت. بویش که پیچید، خوشم آمد. پنبه خیس رو که به ناخن هام زدم خنکی خوبی رو انگشتانم حس کردم. با عجله آنها را انداختم توی کشو و رفتم روضه. با چشمام دور تا دور مجلس به دنبال مهناز گشتم. اون رو بالای جلسه چسبیده به منبر دیدم. نشستم پیشش، کنار منبر. زن مسن و چاق صاحبخانه با سینی پر از چای وارد شد. از بخت بدمان به علت داشتن کمردرد از همون پایین شروع به دادن چای کرد تا بلکه زودتر سینی سبک تر بشود. داشت نوبت ما می شد که استکان های چای تمام شد. سینی خالی رو برد و خیلی زود با سینی پر از چای برگشت. ای داد و بیداد باز هم از پایین مجلس ولی این بار از سمت دیگر ما شروع کرد. دمغ شدم. بالاخره نفر آخری بودم که بعد از مهناز چای را برداشتم و به او گفتم که منتظر مصیبت خوانی نمونه چون نون و پنیری در کار نبود. فقط در این صورت بود که راحت و با لذت چای هامون رو سر کشیدیم و وقتی رفت برای خواندن عزای امام حسین، رفتیم زیر چادر واسه ادای گریه کردن. شانه ام را که تکان دادم، محکم خورد به منبر و دردم آمد. آخ یواشی گفتم. زود از زیر چادرم زن ها رو نگاه کردم، کاشکی کسی صدامو نشنیده باشه. مهناز آروم ازم پرسید که چم شده. بهش گفتم:
_ دستم بدجوری به منبر خورد و درد میکنه، یه کم برو اونورتر! اونم با بدخلقی گفت:
_مگه نمی بینی که جا نیست. با اون یکی دستت گریه کن!
اما من که می دونم کار کار کیه. کار امام حسینه. نه که گریه ام نمیاد اونم بدش اومده و داره تلافی می کنه. در خونه قرار روضه عصر رو با هم گذاشتیم و از هم جدا شدیم. آقام بعد از برگشتنم به خونه رسید و همه چی به خیر گذشت. عصر که با موتورش گاز داد و رفت، پریدم سر کشوی لاک. زدم. چه کیفی داشت. بعدش مهناز آمد دنبالم. سراغ شیشه استون رفتم. ای وای خالی بود. یادم رفته بود که صبح تمام شده بود. نمی خواستم روضه برم ولی مهناز گفت که عیبی نداره اونجا دستات رو زیر چادر قایم کن. یه کلوچه هم برای خوردن با چای شیرین بهم داد. دیگر دلم نیامد که نروم. با اصرارش باهاش رفتم تا بعد که برگشتم فکری کنم. مجلس غلغله بود. سوزن بندازی هوا پایین نمیاد. اینو یه زن گفت. تو شلوغی همون وسط نشستیم پیش ملا که زنی بود. اینو از کتابش که تو دستش بود فهمیدم بهش سلام کردم. سه تا زن با سه تا سینی پر از چای آمدند داخل. یکی از پایین، یکی از بالا و یکی از وسط چای می دادند. وسطیه چای رو از من شروع کرد. تقریبا اولین چای مجلسه که نصیبم می شد. تو دهنم نخورده شیرینی چای رو با کلوچه حس کردم. از اینکه به زودی نوبتم شده بود هول شدم و دستم رو از زیر چادر بالا آوردم. یهو ناخن های سرخم رو که دیدم دلم ریخت. زود دستمو قایم کردم. زن با تعجب نگاهم کرد. کاش می توانستم بگویم که خیلی ممنون نمی خورم اما قبل از گفتن این حرف دستمو دیدم که با چادر بالا اومده و استکان بزرگه رو با زحمت بر می داشت. انگار داشتم معرکه می گرفتم! نصفه راه چادر که لیز بود، انگشتانم کنترل خودشون رو از دست دادند و استکان و چای و نعلبکی تو هوا ولو شدن و رو دامنم آمدند پایین. تموم پام داشت می سوخت. میان چند زن دورادورم ولوله شد. چادرمو کنار زدند و لباسام رو تکان تکان کردند تا کمی خنک شوم. از درد اشک تو چشمام جمع شد. می دونستم کار همونیه که از دستم ناراحت بود. خودمو جمع و جور و دستامو مچ کردم تا بلکه انگشتانم دیده نشن. تو مچم کلوچه خیس و له شده بود. مهناز که می دونست چه خبره چادر رو انداخت رو دستم. یه زن بهش نهیب زد که چادر رو برداره و بذاره باد بخورم و اونم چادر رو دورم انداخت. با احساس شرم و درد دستامو از دو طرفم زیر چادر قایم کردم و زل تو چشمای ملا زدم. انگار می خواستم بدونم که تکلیفم چه بود و حکمم چه می شد؟ با ناباوری ملا لیوان شربتش را جلوم گذاشت و با نامهربانی بهم گفت که بخورم. صاحبخانه هم یه استکان به بزرگی یه لیوان چای شیرین برام آورد. ملا که دیرش شده بود تند تند عزاداری رو با درخواست سکوت از زن ها ادامه داد و من چادرم رو روی صورتم کشیدم و اون زیر، لیوان های چای و شربت را سر کشیدم…
تو کوچه که پا گذاشتیم غروب بود، کمی دیر شده بود. در حالیکه به سمت خونه می دویدم. به مهناز گفتم که یادش نره امشب روضه مون بیاد. حتما الان داشتن برای مردها تو حیاط خونه قالی و گلیم هایی رو که از مسجد محل قرض گرفته بودند، پهن و سراسر پشت بوم رو هم حصیر فرش می کردند برای زن ها. تو مطبخ هم یه عالمه استکان و نعلبکی بود. هر سال پای منقل های بزرگ که چند قوری و کتری برای دم کردن چای زغالی روی آنها بود، عمویم می نشست. شوهر عمه ام رو عمو میگفتم. آن عمه ام که چند سال پیش وقت زاییدن چهارمین بچه اش مرد. خیلی دوستش داشتم. قایمکی از لای در که نیمه باز بود حیاط رو نگاه کردم. به به چه صفایی داشت. خونه فرش شده بود. مخصوصا اون دو قالی قرمز ابریشمی دستبافت که بابام از سال ها پیش واسه مراسم روضه مون از مشهد خریده بود، قشنگ تر بودند. اونها رو بالای مجلس زیر منبر پهن می کردند. روی منبر با پارچه ای سیاه پوشیده شده بود از جنس همون کتیبه هایی که دیوارهای خونه رو سیاه کرده بود. از بلندگو جلوی منبر صدا می آمد. یکی داشت با فوت کردن و گفتن یک، دو، سه آزمایشش می کرد. صدایش انگار خودش بود. آقام بود! دوباره که تو بلندگو فوت کرد و گفت که یک، دو، سه… مطمئن شدم که خود خودشه که برگشته بود خونه. وحشت زده و سریع به طرف در کوچیکه پشتی خونه مون رفتم، خدا کنه باز باشه. آخه همیشه قفل بود. فقط تو این شبهای روضه اونو باز می کردند تا زن ها و بچه ها از تو دالانش برن تو راه پله و پشت بوم تا مجبور نشوند از تو حیاط و از وسط مردها بگذرند. تا به در پشتی برسم نذر کردم و به امام حسین قول دادم که اگه این در باز بود تو این شبهای روضه مون انقدر گریه کنم تا بالاخره من هم مثل اون زن ها غش کنم. آخیش در باز بود رفتم داخل. وارد اتاقی شدم که یه در تو دالان داشت. همون اطاقی که یه درش هم توی حیاطه که منبر جلویش بود. اطاق تاریک و جلوی پام سیم برق بود. پا بلندی کردم و دستم رو به دکمه لامپ رساندم، روشنش کردم. دو شاخه که تو برق بود تکانی خورد، چادرمو کناری پرت کردم و نشستم. هنوز صدای یک، دو، سه می آمد، اما خیلی ضعیف بود. اینو بابام داشت می گفت. بعد وقتی که گفت که کلا صدا قطعه، یهو یاد سیم برق افتادم. بلند شدم که برم و اونو سفت کنم که آقام رو دم در دیدم. منو که دید ازم پرسید که چرا پشت بوم نرفته ای؟ منم که حس کردم نفهمیده که روضه رفته ام، با دستپاچگی سلام بهش گفتم. اونم با شک نگاهی بهم کرد و جوابمو با علیک داد. بعد یهو گفت که مگه کجا بودی؟ هول هولکی گفتم:
_ هیچ جا!!
انگار وقت نداشت و یا نمی خواست ته و توی قضیه رو در بیاره، با عصبانیت بهم گفت که سیم برق رو سفت کنم. پا بلندی کردم تا به دوشاخه رسیدم. دستم از ترس می لرزید. انگار ترس قدم رو هم کوتاهتر کرده بود. آقام پشت سرم بود. دستم که به پریز برق رسید جرقه ای همراه با درد تو مچم پیچید… حتما برق گرفته بودم! می خواستم جیغ بکشم ولی ساکت ماندم وقتی که دیدم دست بابامه که مچم رو محکم می فشرد و با خشمی که صداشو میلرزوند گفت:
_ دختره هرزه این آشغال ها که روی ناخن هاته چیه؟
یه چیز تلخی تو همه دلم ریخت. دیگه صداشو نمی شنیدم وقتی با هل محکمی روی زمین پرتم کرد و با صدای یواشی که کسی نشنود، گفت:
_حیف که حالا وقتش نیست بهت حالی کنم کجا بوده ای و اینها چیه روی ناخن هات. فعلا همین جا تو اطاق بمون تا بعدا ببینم که باید باهات چکار کنم!
دو شاخه رو تو برق محکم کرد و لامپ رو خاموش کرد و رفت. صدای کلید آمد که در رو قفل کرد! ساعتی گذشت. حاج آقا رو منبر رفته بود و داشت از قول زینب می خوند:
_عمه جان کو پدرم… عمه جان کو پدرم…
بغض گلویم را فشرد. یاد عمه ام افتادم که مرده بود. همون که شوهرش پای منقل چای داشت چای میریخت و چهار تا بچه قد و نیم قد رو به قول ننه ام گذاشت و رفت. دلم برایش سوخت. آخه عمه جونم کجایی؟ چرا رفتی؟ اصلا کجا رفتی؟ چرا فکر این بچه ها رو نکردی؟ بی هواس یکی از دستام آروم به پام میزد و یه دست دیگه به سینه ام میزد. اصلا هم از رنگ سرخی که روشون بود نمی ترسیدم. یواش یواش داشتم زمزمه می کردم. کم کم بغضم ترکید. صدایم بلندتر شد. داشتم می خوندم که:
_ پدر جان کو عمه ام؟ پدر جان کو عمه ام؟
دستانم سنگین تر به پا و سینه ام میخورد. اشک تو چشمام جمع شده مثل وقتی که بی بی ام قطره تو چشماش می ریخت. اما اینا راستکی بودند! صدام بلند و بلندتر شد. دستام بالاتر و سنگین تر بر میگشتند پایین. حالا دیگه قطره های اشک بود که همراه با هق هق گریه رو صورتم می ریختند…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    سلام بانو ؛ هر دو داستان شما را چندین بار خواندم ، هر دو داستان ، تمیز ، اجتماعی ، و از جنبه های گوناگون ، قابل بحث هستند ، زبان دختران نابالغ و دوست داشتن در حد اشتیاق ،
    من مردانه اش را می شناسم . و دوران گذار از زمان شاه تا بعد ، و هم اکنون . ولی من داستان
    دیگر را بیشتر دوست می داشتم .
    داستان تولد و پیدایش و نمو در هفت دوره و نمایش نشو و نمو و بر انگیختن ، البته هر دو داستان را دوست دارم و چندین بار دیگر نیز باید بخوانم و بعد نظر بدهم ، البته اگر در حد نظر باشم .
    سپاس بانوی من و موفق و سربلند باشید

    • ناهید یوسف زاده گفت:

      سلام آقای مرادی .ممنون که خوندین ووقتتون رو برای نظر دادن گذاشتین .خرسندم که از حوندنش لذت بردین🌷👆🌷

  2. ناهید یوسف زاده گفت:

    چقدر حس خوبیه که شمادوست اهل قلم داستانم رو میخونین وتشویقم میکنین .تشکر .دور شدن صدای موتور پدرش است که در صحنه دیگری رخ میده و ارتباطی با پدرش که به سمتش میاید ندارد .پیشنهاد میدم داستان های (زایش )و (نبرد ) و( احتضار ) رو بخونین. نظراتتون متین وتخصصی است ممنون

  3. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود. بسیار خواندنی و لذت بخش بود. احساسات دختر، اصیل بود و گریه های الکی یا به عبارتی حس تکلیف کورکورانه به زیبایی بیان شده بود. آخر داستان خوب بود. نوشتید پدرش از موتور پیاده شد و به سمت او آمد اما بعد اشاره کردید که موتوری دور می شد، تناقض بود یا اشتباه من؟ موفق باشید 🙂

  4. فریده فرد گفت:

    خیلی جذاب و گیرا بود
    لحظات شیرین کودکی در مجالس محرم واقعا قابل تصور بود آفرین 👌👏😊🌺
    فقط معنی رفک را نفهمیدم !!

  5. فاطمه گفت:

    سادگی و شیرینی در بیان روایت و توصیف دقیق موقعیت های مختلفی که دخترک در اون حضور داشت، زیبایی کار رو دوچندان می کرد.
    خیلی به دل می نشست.
    برقرار باشین

  6. ناهید یوسف زاده گفت:

    دوستان اهل دل ،بفرمایین با یه چای شیرین کامتون رو شیرین کنین🌷👆❤🌷 بخونید ولذت ببرین❤🌷❤