تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تلفن‌های مزاحم
نویسنده: لیلا فرزادمهر

 

 نیایش دختر آرامی بود که در طول زندگی‌اش به هیچ‌کس کاری نداشت. تمام مشکلات زندگی خود را فقط از انتخابات نادرست خودش می‌دانست. جزو قوانین نانوشته زندگی کوچکش، دخالت در کار دیگران جایی نداشت.

روزهای طلایی ازدواج برای او هم رقم خورد. خانواده فهیم و مهربانی برای خواستگاری قدم پیش گذاشتند. بعد از طی مراحل اولیه نیایش با سروش ازدواج و دوران طلایی آغاز شد.

 سروش عشق و علاقه فراوانی به نیایش داشت با هدایای کوچک و بزرگ او را خوشحال می‌کرد.

 آشنایی آن‌ها به عادت، عادت به علاقه عمیق و علاقه به عشق افسانه‌ای در بین آن‌ها بدل شد.

اطرافیان نسبی و سببی از دیدن این دو غرق لذت می‌شدند و البته بودند کسانی که با رشک و حسد به آن‌ها می‌نگریستند.

 در خانواده سروش نیایش چون نگینی برجسته روی انگشتر کل فامیل نشسته بود. در هر محیطی وارد می‌شد همه از آشنایی وهم صحبتی با او لذت می‌بردند. قد و قامت مناسب و زیبایی ظاهری به همراه تحصیلات عالیه، ادب و احترام به دیگران، شغل پردرآمد و هزاران حسن دیگر که هرلحظه، سروش و خانواده او را با یکی از محسنات تازه کشف‌شده به وجد می‌آورد.

 سروش هم پسری زیبا بااخلاق، شوخ‌طبع، مردم‌دار و بسیار جدی بود؛ در فامیل سرآمد بود و همه او را دوست داشتند. تمام فامیل در دورهمی هایشان با اصرار سروش و نیایش را به جمع خود دعوت می‌کردند.

چند ماهی از ازدواج آن‌ها گذشته بود که مادر سروش از نیایش خواست که تنهایی یکدیگر را ملاقات کنند.

دل‌شوره و اضطراب یک‌لحظه نیایش را تا رسیدن به محل قرار تنها نگذاشت.

مادر روی نیمکت پارک پشت خانه نیایش نشسته بود. نیایش از دور اورادید که با تلفن صحبت می‌کند. کمی دررفتن تعلل کرد تا مزاحم او نشود.

با مکثی خود را به او رساند. بعد از احوالپرسی مادر این‌طور شروع کرد:”دختر گلم می‌دانم این حرف‌هایی که می‌زنم تو را نگران و مضطرب می‌کند ولی موضوع مهمی است که خواستم باهم چاره‌ای بیاندیشیم.”

قطرات عرق از کف دست نیایش جاری شد. دهانش خشک و طعم گسی را حس کرد.

در تمام مدت در ذهنش به دنبال علتی برای این حرف‌ها می‌گشت. در افکار خود غرق‌شده بود و دست‌ها را برای کمک به هر خار و خاشاکی که از مغزش می‌گذشت، می‌گرفت.

 مادر هم انگار از بیان کلمات ناتوان بود. به سمت نیایش چرخید. مستقیم به چشم‌هایش خیره شد و ادامه داد:” چند وقتی است که شخصی با خانه تماس می‌گیرد و هر بار می‌خواهد با سروش صحبت کند وقتی پاپی‌اش شدم راجع به اینکه اخلاق خوبی نداری و قبلاً دوست‌های مختلفی داشته‌ای و خیلی حرف‌های نادرست دیگر که از گفتن آن‌ها شرم دارم، صحبت می‌کرد. البته این را بگویم که هر بار او را حسابی شستم و روی رخت آویزان کردم من از دخترهای خودم بیشتر به تو اطمینان دارم ولی بازم مردها حساس هستند اگر یک‌بار گوشی را بردارد و این حرف‌ها به گوش سروش برسد چه کسی توان مقابله و پاک کردن ذهن مردها را دارد.؟”

نفسی به‌راحتی کشید با اطمینان به مادر گفت:” این مشکل چند وقتی است که در شرکت هم گریبانم را گرفته است. هر بار با یکی از همکاران صحبت می‌کند و آن‌ها هم با شناختی که از من دارند چون شما از خجالتش درمی‌آیند. برای ردیابی این تلفن‌ها اقدام کردم ولی هر بار از یک محل و یک کیوسک تلفن تماس می‌گیرد.”

 بعد از صحبت‌های طولانی با مادر قرار شد تمام ماجرا را برای سروش تعریف کنند.

 آن روز وقتی سروش به خانه رسید با دیدن مادر که تنها آمده بود کمی تعجب کرد و با گشاده‌رویی با او احوالپرسی کرد. بعد از شام، سر صحبت را باز کردند و مادر هر آنچه اتفاق افتاده بود را برای او تعریف کرد.

 هردو در صورت سروش به دنبال عکس‌العمل خاصی بودند ولی هر بار ناامیدتر به یکدیگر نگاه می‌کردند.

حرف‌های مادر تمام شد. سروش لیوان چای را برداشت درحالی‌که به سمت آشپزخانه درحرکت بود پرسید:” کسی چای می‌خواهد؟”

مادر و نیایش با تعجب و حیرت به هم نگاه کردند همزمان شانه‌هایشان را به معنی” یعنی چی” بالا انداختند.

سروش اما با لبخند پهنی آب پاکی را روی دست هردوی آن‌ها ریخت.” برای من هم این تلفن‌ها آزاردهنده شده است ولی بالاخره معلوم می‌شود.”

 مدتی گذشت خانه عموی سروش همه فامیل میهمان بودند. سروش به‌عمد موضوع صحبت را به تلفن‌های مزاحم کشاند.

.” اگر روزی بفهمم این کار چه کسی بوده و پشت آنچه کسی قرار دارد تنها کاری که می‌کنم تمام مکالمات ضبط شده‌اش را در دادگاه ارائه می‌دهم و اعاده حیثیت می‌کنم.” کلام آخر را سروش زد و بحث را تمام کرد.

 از آن روزبه بعد تلفن‌ها قطع شد. آرامش دوباره سایه‌اش را بر زندگی آن‌ها پهن کرد.

 دو سال گذشت و فرزندشان به دنیا آمد. نزدیک سال نو بود و سروش و نیایش برای رنگ کردن اتاق‌خواب خودشان دست‌به‌کار شدند.

 سروش روی چهارپایه ایستاده بود و سقف را رنگ می‌زد.با شیطنت همزمان با پاشیدن رنگ صدای جیغ و فریاد نیایش را درمی‌آورد. از بالای چهارپایه به سروصورت رنگ‌شده نیایش می‌خندید.

 به پاسخ اعتراض نیایش خود را به تجاهل می‌زد و می‌گفت: “خوب چکار کنم رنگه دیگه نمی فهمه! می ریزه “

 برای جابجایی چهارپایه پایین آمد. نیایش هم با مالیدن فرچه رنگ از خجالتش در آمد. دنبال هم می‌دویدند و خنده‌هایشان ادامه داشت.

 آیفون چند بار به صدا درآمد. سروش برای باز کردن پیش قدم شد. خانمی می‌خواست که پشت در حاضر شود.

 مدتی گذشت از سروش خبری نشد. نیایش در راهرو را باز کرد. زنی پشت در ایستاده بود و گریه می‌کرد.

 “میشه بگید اینجا چه خبره؟”

زن درحالی‌که اشک‌هایش را پاک می‌کرد گفت:” آمدم که حلالم کنید من درمورد شما هیچ چیزی نمی‌دانستم. با حرف‌هایی که شنیده بودم فکر می‌کردم ، کارم درست است. تمام تلفن­ها را به خواست نگار عروس عمویتان انجام دادم .حتی در زمان تماسها هم او حضور داشت. بعد از آن اتفاق با نگار بحث کردیم واو هم تمام ماجرا را برای خانواده شوهرم تعریف کرد .حالا آنها فرزندم را از من گرفتند ومرا بیرون کردند. بعد از کلی گریه و التماس بالاخره زن خداحافظی کرد و رفت.”

” متوجه نشدم میشه به منم بگی چی شده؟”

سروش با صدا نفسش را بیرون دادواورا به داخل هدایت کرد و توضیح داد که عروس عمویش، خوشبختی آن‌ها به مذاقش ناخوش بوده و برای تلخ کردن کام آن‌ها به یکی از دوستان دوران دبیرستان، شماره  داده تا با اختلاف انداختن در زندگی آن‌ها خودش را برای خانواده عمو شیرین کند. در ادامه به زن گفته بود” که نیایش به خانواده سروش دروغ گفته و دختر شیادی است وتو با این کار، خانواده سروش را از دست این دیوانه نجات می‌دهی!” سروش با چشم‌های خجول، با عشق به نیایش نگاه کرد.

 وقتی‌که زن در را بست و رفت آن‌ها همچنان پشت در کنار هم نشستند‌ با تعجب به دستان رنگی خودشان و رنگ‌هایی که از دیگران برایشان هویدا شده بود فکر می‌کردند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما