تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نفربن
نویسنده: فریده فرد

بهار و آرش چند ماهی می شد که با هم ازدواج کرده بودند .
هر دو کارمند یک وزادتخانه ، و همکار بودند . البته آرش کارمند یکی از ادارات همان وزارتخانه در شهرستان بود.
از زمان ادواج با بهار ،به تهران منتقل شده بود .
بهار دختر خونگرم و مهربانی بود . او تلاش می‌کرد که با هر شرایطی زندگی اش را بسازد و روی پاهای خودش بایستد .
خانواده اولویت اول اوبود .
آرش هم جوان سالم و خوبی بود ، ولی از شهر و دیارش فراری ، و عاشق تهران بود .
هر دو جوان بودند و از استقلالی که داشتند راضی و شاد بودند .
تنها چیزی که اذیتشان می کرد ، مشکلات اقتصادی بود .
آنها به جای برگزاری جشن عروسی و بریز و بپاش های فامیلی ، ترجیح داده بودند، آپارتمان کوچکی خریداری کنند .
به همین دلیل هر ماه مجبور به پرداخت مبلغ زیادی قسط وام مسکن و پس دادن قرض هایشان می شدند .
مواقعی بود که از حقوقشان ، فقط به اندازه هزینه رفت و آمد و خرید اقلام ضروری زندگیشان برای شان باقی می ماند . از آن جایی که تلفن ثابت نداشتند ، آرش برای تماس با خانواده‌اش در شهرستان ، مجبور به خرید کارت تلفن بود ، که پرداخت این هزینه اندک هم هر از گاهی برایشان سخت و غیرممکن می‌شد .
ولی خوب، احترام به پدر و مادر و خانواده نقش مهمی را در زندگی بهار ایفا میکرد ، و مدام همسرش را تشویق به انجام این کار می نمود .
زمستان کم کم دامن سفیدش را جمع می کرد، و حضور سبز بهار در کوچه و خیابان ، روی شاخه های تازه سبز شده ی درختان، خودنمایی می نمود .
روزهای پایان ماه بود و بهار و آرش، طبق معمول هر ماه ، پول زیادی نداشتند .
ولی بهار از اینکه طی روزهای گذشته ، آرش با خانواده اش تماسی نداشته ، بسیار ناراحت بود .
به همین دلیل به او گفت، آرش جان ما ۱۷۰۰ تومان پول داریم با ۷۰۰ تومانش یک کارت تلفن بخر ، وبا خانواده ات تماس بگیر .
گناه دارن، بالاخره پدر و مادر هستن . دلشون برات تنگ میشه. آرش با ناراحتی گفت ، آخه چرا باید خودمونو تو این مضیقه قرار بدیم. آنها باید بپذیرند که من ازشون جدا شدم و زندگی خودم را دارم . بهار با آرامش گفت ، درسته . اونها که توقعی ندارن . این وظیفه من و تو است که باهاشون تماس بگیریم . خدارو خوش نمیاد چشم انتظار بمونن. نگران نباش. تا آخر هفته که حقوقمان را بدن ، هزینه ای نداریم . تو خونه همه چی هست . بالاخره با هزار ترفند زنانه، بهار همسرش را راضی کرد که بخش زیادی از ته مانده پولشان را برای خرید کارت تلفن هزینه کنند . همان شب از تلفن عمومی سر کوچه به منزل پدر آرش زنگ زدند . شماره را بهار گرفت و با شادی منتظر صدای پشت تلفن بود. چند ثانیه ای طول نکشید که صدای مادر شوهرش را شنید و با خوشحالی سلام و احوالپرسی کرد . ولی یکدفعه لبخند روی لبهایش خشکید. چیزی نمی گفت و فقط گوش میکرد . مادر شوهرش با شنیدن صدای بهار به او گفته بود ، انشاالله خدا بهتون یه بچه بده و یکی بیاد اون رو ازتون بگیره و ببره راه دور و نذاره ببینیش .
بهار مانده بود چه جوابی بدهد. بغض گلویش را فشار می‌داد. اشک های حلقه زده در چشمش، مژه هایش را خیس کرد و تمام توانش را جمع کرد و گفت ببخشید گوشی خدمتتون باشه با آرش صحبت کنید .
و بلافاصله در تاریکی گوشی را به دست همسرش داد و پشتش را به کیوسک تلفن کرد . همه ی دل شکستگی اش را بدون حرفی در سکوت ، باران کرد و روی گونه هایش سرازیر نمود .
با خودش گفت چرا چنین حرفی زد. من که جز احترام کار دیگه‌ای نکردم . چطور اینقدر ظالمانه نفرینم کرد .
شاید تقصیر آرش بود که وقتی میدید خانواده‌اش کم‌کاری هایش را به حسابم می‌گذارند چیزی نمی‌گفت و ترجیح می‌داد ، به قربان صدقه رفتن های مادرش دل ببندد ، و من را قربانی کند .
کسی چه میداند عاقبت این نفرین چه می‌شود ، و پای چه کسی را خواهد گرفت ،
من ، آرش ، یامادر آرش .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رآمتین گفت:

    خوشحالم در عصری زندگی می‌کنم که شما هم هستین و میشه از وجودتون بهره‌مند شد‌ با داستانای عالیتون …

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    عااااااااااالیییییییییی موفق باشی عزیزم

  3. ناهید یوسف زاده گفت:

    داستان نگارش ساده وروانی داشت ولی سوژه کلیشه ای بود وابتدایی .ما یه ضرب المثلی داریم گه کسی با دعا نیامده که با نفرین برود .سوژه خوبی از نظر پرداختن به ان بصورت روانشنسانه بود که میتونستتین کمی عمیق تر رابطه ها رو باز بکنین و یاموشکافانه تر واز نقل قول زن ومرد ومادر و مهمتر از همه با نشان دادن این تصاویر میشد ملموستر با قصه کنار بیاییم .توصیف زمستان وبهار واونجا که دختر پشت کرد وگریست زیبا بود .تشکر🌷

  4. زهرا حاجی زاده گفت:

    داستان شما را دوست داشتم.
    قشنگ‌ بود با بیانی ساده‌ و دلنشین

  5. حسین شهریاری گفت:

    درود بر شما
    داستان زیبایی بود حال و روز خیلی ها

  6. مرضیه نادم گفت:

    داستانتون را خوندم،مشکل بعضی عروس هاست ولی به نظرم هر چقدر کمتر باهاشون در تماس باشیم بهتره😂

  7. فاطمه طهماسبی گفت:

    قشنگ بود بیچاره عروسایی که از این مادر شوهرا دارن😅😔

  8. سپیده گفت:

    یه همچین اتفاقی واسه منم پیش اومد…اتفاقا داستانش رو هم نوشتم …بی گناه با کلی شوق زنگ بزنی و بد جواب بگیری …