تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هزار توی ذهن
نویسنده: پریسا مشکین پوش

همیشه دوست داشتم یک جای ثابت زندگی کنم، بی دغدغه، بی حاشیه، یک میز تحریر چوبی قدیمی باشه، یک کتابخانه پر از کتاب و من هیچ کاری نداشته باشم به جز خواندن و نوشتن، در افکارم عاشق این منطقه امن بودم 

ولی زندگی من شکل دیگری رقم خورده بود متلاطم، پر از طوفان های پیش بینی نشده برای همین  هیچ وقت این اتفاق نیافتاد، زمان کوتاهی هم که شرایطش مهیا شد، اوضاع خودم طوری نبود که بتوانم، بخوانم و بنویسم، یه جورایی نوشتنم نمی اومد، شاید باید درس ها و مهارت هایی را می آموختم و دوباره شروع می کردم…

شاید زمانش الان بود ،حالا هر دقیقه یک جرقه میاد، که اگر شکارش نکنم از دستش دادم، موقع پیاده روی، هنگام آشپزی، وقتی تلویزیون نگاه میکنم، با کسی تلفنی صحبت  میکنم، طوری شده که نمی تونم مغزم را خاموش کنم!

مطالب، جمله ها، واژه ها مثل رگبار بهاری روی ذهنم می بارند، شدت شون اینقدر زیاده که من به گرد نوشتن آن ها نمی رسم، هزاران خاطره از دور و نزدیک به ثانیه ای از ذهنم عبور میکنند

خاطره ها  میان ولی انسنجام ندارند، هر جمله به یک داستان مربوط میشه درست مثل پازل، گوشه ها جدا، کناره ها جدا وسط  جدا، برای همین هرکدام را روی یک کاغذ می نویسم و جدا میذارم تا قطعه بعدی پیدا بشه واین پازل تکمیل بشه…

داستان زن خونه، شابی و ینگه دنیا، رسم و رسوم دست و پاگیر…

تا میام به این خاطرات پراکنده نظم بدم فرار میکنن میرن اون پشت مشت های ذهنم قایم میشن و هر چی فکر میکنم چیزی یادم

 نمیاد، بعضی ها شون خاطرات تلخ و ناگوار قدیمی، بعضی ها سرخوش هایی دوران نوجوانی و بعضی ها ترس ها و نگرانی های دوران کودکی…

و یک دفعه پاز میشه، ذهنم خالی میشه و دیگه چیزی نمیاد، میرم دنبال  کارهام، دوباره وسط های کارهام رگبار کلمات و جملات شروع میشه، بی ربط، با ربط میان میزنن به من که هی کجایی حواست به ما نیست؟ مگه نمیخوای بنویسی؟ مگه دنبال ما نبودی؟

قلمت کو؟ کاغذت کو؟ باید شروع کنی الان وقتشه…

و من دوباره دست به قلم میشم میرم سراغ کاغذهای کاهی که خریدم و رج میزنم، یکی زیر یکی رو، یه ژوته…

یاد مادربزرگ و مادرم می افتم، همیشه در حال بافتنی بافتن بودن، قدیما هم مثل الان همیشه ترافیک بود، مادرم  پشت چراغ قرمزهای طولانی میدان فاطمی به ولیعصر، بافتنی می بافت و با هم آهنگ های هایده را در ماشین می خوندیم،

بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته بزن تارو بزن تار…

مادرم دلش نمی خواست وقت را تلف کنه و بافتنی بافتن براش لذت خاصی داشت تمام زمستون را با پلیورهای رنگ و وارنگ  دست بافت مادرم سر می کردم.

سالها بعد من توی ترافیک های طولانی دبی برای رسیدن به خانه ام درجمیرا بیچ رزیدنس، به کتاب های صوتی و سخنرانی های انگیزشی گوش می کردم، نمی دانم دوران مادرم بهتر بود که برای رهایی از فکر کردن به ترافیک بافتنی می بافت  یا دوران من …

وقت های تلف شده حس بدی به آدم میده، گرچه که ممکنه خیلی وقت ها را بی دلیل بکشیم ولی وقتی منتظریم زمان کند میگذره، وقتی عجله داریم تند!

درک مبحث پیچده زمان را مدیون اینشتین هستیم …

 دقت کردید کارهای اداری چقدر دیر انجام میشه، من همیشه با خودم کتاب و قلم، کاغذ میبرم  تا سرم به کاری گرم باشه و هی به ساعتم نگاه نکنم.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ناهید یوسف زاده گفت:

    پریسا جان اسم داستانت با متنت سازگاری دقیقی داشت ازهر جای ذهنت عبارتی نوشته بود ی .موفق باشی🌷

  2. فریده فرد گفت:

    لحظات مختلف را دردوران متفاوت خوب به تصویر کشیده بودی آفرین 👌👏👏🌺