تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

كارما
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

کارما
با دلخوری گفتم:
_پفک که گفتم براش بده خریدی، دیگه چرا آشغالش رو روی زمین می ندازی؟
چند لحظه قبل نزدیک بازار تره بار رسیده بودیم. ساسان ماشین را کنار پیاده رو پارک و من و مطهره پیاده شدیم. درهای ماشین را که قفل کرد و دزدگیرش را زد به ما ملحق شد. وسط بازار، کاغذ خالی شده پفک را از دست دخترم گرفت و گوشه پیاده رو زیر پا و چادرم جوری که ظاهرا دیده نشود، انداخت. در جوابم با غر و لند گفت:
_ هم معلم اخلاقمون به صدا در اومد. زن، آخه هر چی تو خونه مثل سپور شهرداری رفت و روب می کنی، بس نیست که حالا هم دست از سر کچلمون بر نمی داری؟ همه جا باید سوهان روحمون باشی و اخلاقمون رو سگی کنی؟
و این بهانه ای شد تا قدم هایش را تندتر و جلوتر از ما بردارد. با فرار کردنش فهمیدم جر و بحث کردن با او بیهوده است. بخود نهیب زدم:
_… کوتاه بیا! الان همینو بهانه می کنه و از خرید چیزهایی که بخاطرشون به بازار اومدی، طفره می ره!!
ساعتی بعد از خرید به سمت ماشین برگشتیم. در دست های ساسان دو کیسه بزرگ پر از میوه و تره بار و سبزی بود و هندوانه بزرگی که روی دو تا آرنجش قرار داشت که با چانه اش تکیه گاهی برایش ساخته بود، به سختی راه می رفت. من هم خسته جلوتر از او در حالی که وزن دخترکم روی شانه هایم سنگینی می کرد، خودم را به سمت ماشین می کشیدم. نزدیک ماشین صدای افتادن و فریادی از پشت سرم آمد. برگشتم و عقب را نگاه کردم اما ساسان را سر پا ندیدم! با نگاه به زمین او را ولو شده روی آسفالت دیدم. با کیسه های خریدمان در کنارش و سیب و پرتقال هایی که هر کدام به سمتی می چرخید و آب سرخی که از شکسته شدن هندوانه به راه افتاده بود. و دیدن پوست موز له شده ای که جزء خرید هایمان نبود، در کف کفش ساسان!
به کمک چند نفری که دورمان جمع شده بودند باید او را به بیمارستان می رساندیم!
احتمالا پایش شکسته بود…!!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    از ماست که بر ماست. زنده باد 🙂

  2. ناهید یوسف زاده گفت:

    هم این فکر رو دارند هم فکر میکنن علامه دهرند 🙂❤ممنون که خوندی سپیده جان

  3. سپیده گفت:

    امان از کسانی که فکر میکنن زمین آشغالستونه …

  4. ناهید یوسف زاده گفت:

    دوستان داستان جدیدمه خدمت شمای اهل قلم🌷