تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

منهاي زمان
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

منهای زمان
با صدای اولین زنگ ساعت، پلک هایم را گشودم همه شب را نخوابیده بودم. دستم را به طرف ساعت دراز و آن را روی سینه ام گذاشتم و پتو را تا بالای سرم کشیدم. آن زیر جز سیاهی مطلق چیزی نمی دیدم. خودم را در فضایی بیکران از کهکشان ها و میان انرژی های آزاد و سیاه معلق میدیدم. مردمک چشمانم گشاد و گشادتر شد. این بار انگار در ته اقیانوسی دور در شبی تیره و تار سرگردان بودم که مثل دخترکی یتیم از دریا سراغ پدرش، یونس را می گرفت تا او را پیدا کند و خودش را بیندازد در آغوشش. در آن ظلمات، روشنایی اندکی سوسو می زد. بعد جان گرفت و بزرگ و بزرگتر شد.
زنگ دوم…
نور شب تاب ساعت مرا به خود آورد، فضا سفید و روشن بود و می توانستم به وضوح رژه تصاویر خاطرات گذشته را ببینم. کوچه بن بستی بود آنجا که کودکی ام را گذرانده بودم. آن وقت ها کوچه به نظرم بزرگتر و پهن تر می آمد. یک طرف کوچه خودم را می دیدم که نشسته بودم در حالی که سرم میان زانوهایم بود و دوستانم حلقه وار به دورم می چرخیدند. گوشم را که تیز تر کردم صدایشان را شنیدم که می خواندند:
_دختری اینجا نشسته داره گریه می کنه
گلدون یاسش شکسته داره گریه می کنه
بهانه های زیادی برای گریه و خندیدن داشتیم. کنج دیگر تصویر، خط هایی با گچ بر سنگفرش کوچه به موازات دیوار هر خانه کشیده شده بود. هر یک از بچه های محل به تنهایی لی لی بازی می کردند. خط لی لی من تا دو سه خانه همسایه امتداد داشت، همیشه دسته جمعی بازی می کردیم. جوی آب باریکه ای که از وسط کوچه می گذشت و خانه های سمت راست و چپ را از هم جدا می کرد، کمک می کرد تا حد و مرز ها را بهتر بشناسیم و برای فرار از وحشت دیوانه ای یا غریبه ای که پا به کوچه می گذاشت و شب هنگام خسته اما راضی، برای خوردن و خوابیدن به خانه پناه می بردیم. چه سر پناه خوبی بود، آغوش مادر…
تا به تصویر مادر زل زدم، سایه ای خاکستری روشن روی آن را پوشاند و تصویر گذشت.
زنگ سوم…
از آغوش مادرکنده و به پرده بعدی که جان گرفته خیره شدم: خانه ای نسبتا بزرگتر از خانه قبلی و در محله و کوچه ای بزرگتر اما بدون بن بست. در سکوت کنار پنجره، دختر جوانی غرق در رویاهایش نشسته بود. دستش را زیر چانه اش زده و به دور دست ها خیره شده بود و هراز گاهی سرش را رو به پایین خم می کرد و مشغول مطالعه بود. انعکاس نور چراغ مطالعه به زیر موهای سیاه و بلندش که صورتش را پوشانده بود و لپ های گل انداخته اش، او را جذاب تر کرده بود. تپش قلبش زیر سینه های تازه رشد کرده اش، با زوزه باد شدیدی که به اتاق وزید و صدای برخورد پنجره با نیمه دیگرش، تندتر شد. با پراکنده شدن برگه های روی میز به اطراف، دل دخترک از جا کنده شد. بعد پرتاب گاز اشک آور، شیشه های شکسته کوکتل موتولف و … به داخل اتاق.
قبل از آنکه بتواند اقدامی کند، چراغ روی میز افتاد. لامپش شکست. صحنه خاکستری تیره شد و به سرعت گذشت.
زنگ چهارم…
ترس وجودم را گرفته بود. دهانم باز و گلویم خشک شده. با قورت دادن آب دهانم، گوش هایم باز و تیز تر شد و جلوی چشمانم پرده ای خاکستری تیره از دود و آتشی که از بمباران به جای مانده، ظاهر شد. با فروکش شدن دود ها، سراسر شهر از تکه های موشک و بمب و خمپاره پوشیده شد. این بار تصاویر مسلسل وار می گذشتند و در تمام آنها رد پای فلشی بود که جهت جلو را نشان می داد با خطی که انگار دهن کجی می کرد که رویش نوشته شده بود: ” به طرف سرنوشت”
زنگ پنجم:
زنی نشسته کنار سفره عقد با لباسی سفید. با ژستی ساختگی برای گرفتن عکس. صدای گنگ و نامفهوم از دور دست ها می آمد که می گفت: ” آیا حاضری با فلانی که از تو یک سر و گردن بلندتره ازدواج کنی؟ و در جواب نگاه متعجبانه دختر ادامه داد:
_ فلانی کسی ست که وقتی تو در اطاقت سرت متفکرانه روی کتابهایت خم بود، او در بیرون، سرش متعصابه بالا بود!
صدای سر در گم ” بعله” با صدای کل و جیغ در هم آمیخت. “رنگی قرمز همه جا را پوشاند!”
زنگ ششم:
ورود زنی به ساختمان دولتی که روی تابلوی سر درش کلمه ای نوشته بود که حرف اول آن خوانا نبود. اول خواندمش ” دانشگاه “. بعد فکری به خاطرم زد که جای کلمه اولش یعنی ” دانش ” را با ” زایش ” عوض کنم. جابجایی را که انجام دادم تصویر مات و کدر و سپس محو و رفته بود.
زنگ هفتم:
اطاقکی پر از پنجره های باز و زن و مردی به همراه دو فرزندشان، که هر یک بطور انفرادی در گوشه ای مشغول کاری بودند که همه در کل در فضایی بزرگتر از یک اطاق محدود بودند. این ازدیاد خطوط موازی پنجره ها احساس فضای زندان و میله های آن را به خاطرم آورد. بعد زمینه تاریک، تاریک شد. نه تصویری دیده و نه صدایی شنیده می شد. نفسم بند آمده بود. پیشانی ام عرق کرده. اکسیژن نبود. باید حرکتی می کردم برای رهایی از این وضعیت. با تمام نیرویی که در توان داشتم، جستی زدم، بالا تنه ام را از زمین کندم و نشستم. صدای افتادن ساعت را شنیدم و با پس رفتن پتو، هجوم هوای تازه به صورتم خورد. با نفس کشیدن تند و عمیق وجود مطبوع آن را در ریه هایم حس کردم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ناهید یوسف زاده گفت:

    خیلیخبه که خوندین واشکال به جایی رو گوشزد کردین حتما در ویرایش درستش میکنم وجمله رو قدری کوتاهتر میکنم برای روان خوندنش🌷👆🌷

  2. ناهید یوسف زاده گفت:

    اقای مرادی عزیز اگه داستان من زیبا بود زیباتر ازآن بازخوردی بود که به داستانم دادین متشکرم از لطفتون وبه امید بودن صلح وآرامش در تمام دنیا آمین🌷👆🌷🙇

  3. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    سلام بانوی گرامی : هر دو داستان شما را خواندم ، هر دو به زیبایی نوشته شده ، در جایی شیرین بخوبی سطحی بودن این اعتقاد را به تصویر کشیده بودی و خواستن و خواهشهای دختران نوجوان را خلاقانه نقاشی کردی، داستان
    روان و زیبا نوشته شده بود . اما منهای زمان را بیشتر دوست داشتم ، هفت زنگ زندگی از بدو تولد تا کنون . جنگی که تنها تحمیلی بودنش ، اون هم برای مردم راست بود و آرزوهایی که بر باد رفت ، از کتاب و دانشگاه ، نوشتن داستان
    برایش ماند که می تواند بزرگ و بزرگتر شود .
    زندگی با یک سر و گردن تعصب چیزی است
    که با زندگی همه مون عجین شده و در این دوران گذار هر یک به تنهایی باید خویشتن داری و مدیریت کنیم تا آسیب کمتری ببینیم ،
    عوض کردن دانشگاه با زایشگاه هم علتش جنگ بود که سرنوشت میلیونها نفر را تحت تاثیر قرار داد . نفرین بر جنگ ، اف بر منادیان جهل و جنگ
    . درود بر شما بانوی سخن آفرین .

  4. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود ناهید خانم. روایت دلنشینی بود. «جوی آب باریکه ای که از کوچه….. برای خوردن و خوابیدن به خانه پناه می بردیم» این جمله طولانی برای انسجام و پیوستگی نیاز به حروف ربط بهتر داره، منظورم وسط جمله است. یا اینکه باید از هم جدا بشه. چون به نظرم گنگ است. موفق باشید 🙂

  5. Haniyeh گفت:

    سلام خانم یوسف زاده ی عزیز ❤️❤️چه ایده ی جالبی بود.و خوب روایت کرده بودین و به تصویر کشیده بودین💚 از کهکشان به عمق اقیانوس رفتن و چیزهای جالبی که در متن تون بود💙و البته آدم احساس می کرد تمام زیر لایه های متن حس غمگینی داره. من زنگ اول رو بیشتر از بقیه دوست داشتم. مخصوصا اون تیکش که می گفت❤️❤️ مثل دخترکی یتیم از دریا سراغ پدرش، یونس را می گرفت تا او را پیدا کند و خودش را بیندازد در آغوشش❤️❤️این منو یاد پدر مهربون همه ی ما انداخت.💞 که چقدر آرامش بخشه توی این سختی های روزگار بره و به قول شما خودش را بیندازد در آغوشش. و شیرین ترین و مهربون ترین پناه زندگی رو تجربه کنه. امیدوارم خیلی موفق باشین و با قدرت ادامه بدین و امام عصر پشت و پناهتون.😍😍😍

    • ناهید یوسف‌زاده گفت:

      هانیه بانو سلام وممنون که خوندین .چقدر به من نظر لطف دارین .اون تیکه که دوست دارین دقیقا نصف شبی با این خواب بیدار شدم واین عبارت رو که هنوز یادم بود رو نوشتم رو کاغد:مثل دخترکی …..و دیگه داستان پیش رفت ونوشته شد .جرقه اش از نمیدونم کجا امده بود🌷

  6. فریده فرد گفت:

    چقدر متفاوت و جذاب بود آفرین
    لحظات کودکی ، احساسات نوجوانی ، هیجان جنگ و جدایی و…
    خیلی لذت بردم 👌👌👏👏🌺🌺

    • ناهید یوسف زاده گفت:

      فریده جان چقدر خوشحالم که پسندیدین و لدت بردین .چند داستان اخیرم که تازه ویرایش کردم بقولتون متفاوتن مثل کارما و نبرد و احتضار . وبقیه که در راهن امیدوارم دوستان بپسندن .

  7. ناهید یوسف زاده گفت:

    عزیزم
    سپیده با این حسن نیتی که توی نوشته ات دیدم منم دوست دارم بگم اولا این قابلی نداره و دوماشما هم یه داستانی بنویس یا اگه نوشتی به من معرفی کنین برای خوندن که منم ارزو کنم کاش من اونو مینوشتم ❤

  8. ناهید یوسف زاده گفت:

    دوستان اهل قلم داستان جدیدمه خدمت شما🌷