تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

فیلمنامه کوتاه جشن غدیر
نویسنده: راضیه یگانه

 

خارجیحیاط مسجد

علی در نیمه باز حیاط مسجد را باز می کند و وارد می شود. محمد، صادق و احسان در حیاط مسجد با فاصله از هم نشسته، گرم گفتگو هستند. با ورود علی همه از جا بلند می شوند.

علی (خطاب به تک تک افراد): سلام. سلام. سلام.

محمد و احسان: سلام

صادق: سلام علیکم علی آقا. چه قد دلمون برا دیدن ماه روتون تنگ شده بود.

احسان (با خنده): ماه کمه براش. اصلا اومدی داخل فکر کردم خورشید دوباره طلوع کرده.

 هر چهار نفر می خندند.

علی: خیلی خوب شد که تصمیم گرفتید برا عید غدیر جشن وشادی به پا کنید. دلمون پوسید تو این قرنطینه.

محمد: چند روز وقت داریم؟

صادق: سه روز دیگه عیده. باید زود دست به کار شیم. از همین لحظه. باید تا یک روز قبل از عید پولش جور شه تا بتونیم کارای اداری اش رو هم انجام بدیم.

علی: چه قدر لازم داریم؟

صادق: پنج میلیون.

احسان: خب حاج آقا بفرمایید تقسیم کار کنید تا شروع کنیم.

صادق: تو و محمد از همین خونه ها و مغازه های اطراف مسجد شروع کنید. (خطاب به احسان ) تو کارتخوون مسجد رو همرات ببر. (خطاب به محمد) برا تو هم با آقا ابراهیم هماهنگ کردم بری دستگاه کارتخوونش رو بگیری. فقط بهش بگو همین الان یه پرینت از حسابش بگیره تا حسابامون با هم قاطی نشن. یه پلاستیک هم بذارید تو جیبتون، احیانا اگر کسی خواست دستی بده، بریزید اون تو. علی تو هم توی گروه مسجد شماره کارت بفرست و توضیح بده تا هرکی میخواد کمک کنه. منم چند تا خیر میشناسم بهشون زنگ میزنم. من و علی هم کارمون تموم شد میایم کمک شما. بلند شید. یا علی.

 

خارجیکوچه ی کنار مسجد

محمد و احسان هر کدام جداگانه در حال جمع کردن کمک ها هستند.

 

خارجیکوچه ی کنار مسجد

علی سر کوچه ایستاده. در کنار او یک میز وجود دارد که روی آن یک اسپند دود کن و یک ضبط صوت قرار گرفته است. از ضبط صوت مولودی جشن غدیر در حال پخش است. همسایه ها از پنجره یا بالکن نظاره گر کوچه هستند. برخی هم در چارچوب در ایستاده اند.

ماشینی از دور می آید. علی لبخند می زند.

علی (با صدای بلند): بالاخره اومدن.

همه به سر کوچه نگاه می کنند.

ماشین لحظه ای در کنار علی می ایستد. شیشه ماشین پایین می آید و مرد جوان به علی سلام می کند.

علی: سلام. خوش اومدی. برا ما هم آب خنک آوردی یا نه؟

مرد جوان: سلام خوشمزه. نه. گفتم تا بیارم اینجا گرم میشه از دهن میفته.

محمد (خطاب به علی): سر به سرش نذار گناه داره. یه بدهکاری کوچیک بود. خدا رو شکر حل شد.

ماشین با سرعت بسیار کمی شروع به حرکت می کند. همان طور که ماشین در حال رفتن به انتهای کوچه هست، مرد جوان سرش را از شیشه بیرون می آورد و مدام از مردم تشکر می کند. ماشین به انتهای کوچه می رسد و دم خانه ای می ایستد. خانم جوانی به استقبال آن ها می آید.

همه از ماشین پیاده می شوند.

خانم جوان (خطاب به صادق): سلام. حاج آقا خدا خیرتون بده. عیدی بزرگی به من و مجید دادید. 

صادق: من فقط واسطه بودم. باید از مردم محل تشکر کنید، و از صاحب این روز. یه خبر خوب دیگه هم براتون داشتم. یکی از رفقا گفته مجید از فردا می تونه بره پیشش برای کار.

خانم جوان و مجید به هم نگاه می کنند و لبخند می زنند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود. موضوع خوبی انتخاب کردید. بیشتر بهش پر و بال بدید. وقایع رو بیشتر توضیح بدید. عکس العمل مردم چیه وقتی میخوان پول بدن. چه موانعی سر راه این خیرین قرار می گیرد. همه و همه به زیبایی داستان می افزاید. موفق باشید 🙂