تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پسا کرونا
نویسنده: لیلا فرزادمهر

رعشه‌های ناشی از درد، بدنش را چون بید مجنون تکان می‌داد. به تمام اطراف چنگ می‌زد زمین و زمان را به هم می‌دوخت. ناله و فریادهایش تاب‌وتوان همه را برده بود.

 دیگر حتی اشکی برای تسکین این درد نداشت. سلول‌های بدنش در حال انفصال بودند.

 از فرق سر تا نوک انگشتان پا را گویی با هاون می‌کوبیدند. به هر طرف نگاه می‌کرد . شاید با ضربه زدن و یا گرم کردن و یا حتی ساییدن چیزی بر پوست بدن و فرق سر، بتواند این درد لعنتی را کم کند.

 پدر و مادر و خواهرها در لباس‌های یکسره که فقط چشم‌هایشان از پشت نقاب دیده می‌شد چون پروانه به دورش می‌گشتند. باید چه‌کار می‌کردند؟!!

پدر به هر داروخانه و پزشک معتمدی که سراغ داشت، سرزده بود تا بتواند دارویی برای تسکین این درد خانمان‌سوز بیاورد ولی هر دارویی فقط مدت چند دقیقه و شاید یک ساعت او را آرام می‌کرد.

 تلفن مرتب زنگ می‌زد دوستان و آشنایان جویای احوالات دختر ک بودند. این بار عمه بود که در بیمارستان شاغل بود ؛نوید یک آمپول جدید به نام …. داشت که می‌توانست مدت‌زمان این درد را کاهش دهد و بهبود را سرعت بخشد.

دوره نقاهت این بیماری دو هفته بود که با این آمپول به یک هفته تقلیل می‌یافت اما عوارض آمپول را هیچ‌کس نمی‌دانست. بیماری،دست‌سازو آزمایشگاهی بود و به تبعه آن هنوز عوارض آمپول… خود را نشان نداده بود. دارو به روند بهبود کمک شایانی می‌کرد. همه بیماران مبتلا به این بیماری ناشناخته ، ندانسته عواقب آن را پذیرفتند.

 پدر توانست با استفاده از آشنایان باقیمت گزاف ۲۰ میلیونی، دو عدد از این آمپول‌ها را پیدا کند. به‌محض تزریق دارو بعد از چند ساعت درد آرام‌آرام از تن دختر رخت بربست و گریبانش را رها کرد. بعد از یک هفته بالاخره خوابی آرام را بدون درد تجربه کرد.

 بالاخره با تمهیدات خانواده‌ها و رعایت اقشار مردم ، این بیماری از حالت اپیدمی تبدیل به نادر و بالاخره پایان یافت.

 آن روز در سرزمین‌های مختلف جشن و پای‌کوبی برقرار شد و هرکدام از مردم در کنار هم در خیابان‌ها، اماکن عمومی شیرینی و شربت پخش کردند. از صورت‌ همه آدم‌ها پرده‌برداری شد. افراد چهره‌ زیبا ی یکدیگر را ‌دیدند و چقدر لذت‌بخش بود دیدن عکس‌العمل‌ لب، چشم، ابرو و گونه‌هایی که با خنده قلمبه می‌شدند.

این ماجرا کم‌کم به دست فراموشی سپرده شد . زندگی عادی مردم دوباره از سر گرفته شد.مدارس دانشگاه‌ها و مؤسسات مختلف به روند قبل از بیماری مهلک برگشتند. همه مشغول کار شدند.

البته تبعات اقتصادی و روانی این بیماری، دست از سر مردم برنداشت . هنوزهم عوارض دارو مشخص نشده بود.

بعداز مدتی در خیابان شاهد افرادی بودند که بی‌وقفه می‌خندیدند، صدای خنده آن‌ها بقیه را ناراحت می‌کرد. افراد پر خنده هرروز بیشتر می‌شدند؛ گاهی آن‌قدر به ترک دیوار می‌خندید که در همان حال جان می باختند.

بعد دیده شد افرادی در گوشه خیابان رو به دیوار بی‌وقفه با اشخاص خیالی حرف می‌زدند و گاهی نزاع می‌کردند؛ کتک می‌خوردند، کتک می‌زدند و جالب‌تر اینکه با کتک‌هایی که می‌خوردند زخمی هم می‌شدند.

اعمال ناشایست افرادی که از سر و کول هم بالا می‌رفتند؛ هم به این روند اضافه شد.

مردمی که از درخت‌ها بالا می‌رفتند و وسایل خود را آنجا مخفی می‌کردند.

 مردی یخچال را به‌زحمت بر پشت خود گذاشت وآنرا روی شاخه درخت سوار کرد. وقتی لبخند پیروزی بر لب نشاند از آن بالا همراه یخچال نقش زمین شد.

مردی باکت و شلوارک گل گلی و کراوات بلند تا زانو با کیف سامسونت در دست، از تیر چراغ‌برق بالا رفت و زیر نور چراغ مشغول چت کردن باکسی شد.

 وسط اتوبان مردی مشغول درست کردن املت روی پیک‌نیک، و خواندن تصنیفی از استاد موسیقی است. اتومبیل‌ها به‌محض رسیدن به او با صدای جیغ  ترمز می‌ایستند . پشت سرش چند ماشین که با سرعت حرکت می‌کنند به هوا پرتاب می‌شوند و عجیب اینکه مرد همچنان مشغول چهچهه زدن و ادامه تصنیف است.

 در گوشه‌ای دیگر داخل کیوسک تلفن ،زنی در حال گاز زدن به گوشی تلفن است. جای دیگر دختر کوچکی عروسکش را ذبح می‌کند. جای دیگر چند دختر مشغول کندن موهای سر همدیگر هستند و درحالی‌که از خنده ریسه رفتند دسته‌دسته موهای یکدیگر را می‌کنند.

خیابان‌ها شلوغ شده است اتومبیل‌ها در جهت مخالف حرکت می‌کنند به‌شدت با یکدیگر برخورد می‌کنند . راننده‌ها با سروروی خونی به سمت یکدیگر می‌روند و خون همدیگر را می نوشند.

 در جای دیگر گروهی مشغول عبور از کوچه هستند ، به انتهای کوچه ‌رسیدند. کوچه بن‌بست است با شدت سر را به دیوار می‌کوبند و قصد باز کردن راه جدیدی رادارند.

 در گوشه دیگر از این بلوا زن و مردی در حال تکه کردن نوزادشان هستند و درحالی‌که یکدیگر را با کلمات قصار خطاب می‌کنند کودک را به دونیم تقسیم کردند.

آمبولانس‌ها جیغ‌کشان عرض و طول خیابان را طی می‌کنند. هر بار یکی از این مردم را به‌زور داخل می‌کشند. چون در رانمی بندند، از پشت برانکارد به بیرون پرتاب می‌شود و بیمار روی آن را چون لواشک روی آسفالت پهن می‌کند.

پلیس‌ها هرکسی را که پیدا می‌کنند دستبند می‌زنند البته اولین لنگه دستبند را به همکار کنار خود زده و یکی از آن‌ها را به شخص خاطی می‌زند. همه پلیس ها دستبند در دستانشان نشسته ودزدی در میانشان نیست.

 ماشین‌های پلیس پشت سر هم حرکت می‌کنند با اولین ترمز، تمام ماشین‌ها ،بر روی یکدیگر سوار می‌شوند و برجی از ماشین‌های پلیس درست کردند که دود از پیدا و نهان آن به آسمان رفته است. پلیس‌ها با صورت خونی مشغول پایین آمدن از برج دست‌ساز خود هستند.

عده‌ای در نوک برج‌ها آتش روشن کردند. ارسال پیام با دود به سرزمین‌های دیگربرای کمک را امتحان می‌کنند. حیوانات اهلی از دست صاحبان خود به کوه‌ها پناه بردند. آخر صاحبان، با کندن دم و گوش‌های آن‌ها احساس غرور خفته در درونشان را بیدار می‌کنند و حس مالکیت خود را به اثبات می‌رسانند. تمام حیوانات و حشرات شهر را، به مقصدی نامعلوم ترک کردند.

 روسا در بالای برج زهرمار که در طول شیوع این بیماری به شکل افعی ساخته بودند، جمع شدند. آن روز برای درمان عوارض تزریق این آمپول…که گریبان مردم را گرفته بود تصمیم می‌گرفتند که با چه قیمتی و چطور به خورد مردم بدهند تا سود بیشتری نصیبشان شود.

 کسی غیر از خودشان قادر نبود به بالا یعنی نقطه نیش صعود کند. اتاقکی بزرگ که از شیشه ساخته بودند. اطراف آن دوربین‌هایی برای رصد بهتر، هر نقطه از سرزمین کار گذاشته بودند.

روسا، این صحنه‌ها را با لذت نگاه می‌کردند. هرچند لحظه با شوق، ازهم قطاران برای دیدن تکه‌پاره شدن مردم دعوت می‌کردند.

 در این میان یکی از نگهبان‌ها با سینی شربت، برای پذیرایی از آن‌ها به بالای برج رسید. شربت را یکی‌یکی روی میز مقابلشان قرارداد و با تعظیمی کوتاه خود را به گوشه‌ای رساند و با گوشی مشغول شد.

مدتی گذشت. آتش و خون بی‌گناهان همه سرزمین را پوشانده بود. مردم همدیگر را تارومار و از گوشتشان  کباب و بریانی ها را به سیخ می‌کشیدند.

یکی از روسای از جا بلند شد. لیوان شربت را بالا برد و بقیه به تبعه او باهم به‌سلامتی سر کشیدند. بعد از چند لحظه خود را به پنجره رساند تا بتواند تمام مناظر سرزمین را از بالا ببیند. درحرکتی آنی زیرسیگاری فلزی را برداشت و شیشه را شکست. صدای فروریختن شیشه لبخند روسا را بیشتر کرد.

 رئیس پشت به پرتگاه روی لبه پنجره ایستاد دست‌ها را باز کرد و با لبخندی به سمت پایین پرواز کرد. روسا شگفت‌زده شدند به یکدیگر نگاه کردند. گویی عمل دوستشان خیلی به مذاقشان خوش‌آمد.

 از روی صندلی بلند شدند و به سمت پرتگاه که دوستشان درست کرده بود، رفتند. پشت سر هم در صفی منظم ایستادند.

 نگهبان در سکوت این منظره را با لذت نگاه می‌کرد. از جا بلند شد و به نفر آخر لگد محکمی زد. به تبعه آن مثل دومینو این ضربه  به نفر جلویی و بعد هم نفر جلویی و بالاخره اولین نفر به پایین سقوط کرد. بااحساس لذتی که دیگران از فریاد گوش‌خراش او پیدا کردند خود را یکی‌یکی به پایین پرتاب کردند.

 نگهبان گوشی را برداشت و با یکی از هم‌دستان خود تماس گرفت و گفت بعد از نوشیدن زهری که به مردم دادند یکی‌یکی به پایین سقوط کردند. بالاخره بانیان اصلی بیماری مردم به پایین برج ساخته خودشان، پرتاب شدند. حالا می‌توانید داروی درمان آمپول… را که مدت‌ها در دستان این‌ها بود را با مه مصنوعی به مردم برسانید.

بعد اندک زمانی مه غلیظی آسمان سرزمین را پوشاند. قبل از شروع مه، نگهبان به پایین برج رفت و در نقطه دوری ایستاد و دکمه چاشنی بمب را فشار داد و برج زهرمار را به یک‌باره پودر کرد.

پاورقی:

نویسندگان حرکت صد داستان شامل گروه چند صدنفری در گوشه و کنار سرزمین مشغول نت‌برداری از اتفاقات بودند تا برای آخر شب برای “حرکت ۱۰۰ داستان جناب شاهین کلانتری” خوراک مناسبی داشته باشند. آن‌قدر سریع و تند می‌نوشتند که دست‌هایشان از مچ یکی‌یکی چون برگ‌های پاییزی کنده شده و روی زمین می‌افتاد و این گروه عجیب، قلم‌ها را به دندان گرفتند و ادامه دادند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ناهید یوسف زاده گفت:

    سلام بانو لیلا.بسیار زیبا وضعیت کنونی نا زیبای دنیا رو به تصویر کشیده بودین.بسی جای خوف و نا امیدی داشت واخر مسئولیت اهل قلم و دلسوزان جامعه کمی ابی روی این اتش بود البته اگه اونها هنوز دچار این درد خانمان سوز نشده باشن🌷

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود خانم فرزادمهر. باریکلا به این خلاقیت. چطور داستان رو از یک درد رقت آور به یک فاجعۀ اجتماعی بدل کردید. استفاده از برج زهرمار بسیار درخور بود. به جای واژۀ همقطاران هم دستان به نظرم بهتر بود، در کل شما همیشه واژه های خاصی انتخاب میکنید که به هر حال ذوق شما اینگونه می طلبد و جای نقد ندارد. و در آخر اشاره به رسالت بی پایان نویسندگان و حضورشان در صفحۀ تاریخ متمدن انسانی بسیار شوق برانگیز بود 🙂 🙂

    • لیلا فرزادمهر گفت:

      آقای محمود آبادی عزیز
      کلماتم قاصر است که بتوانم مرحمت شمارا بیان کنم.
      از اینکه با دقت نظر می دهید سپاسگذارم .
      وقتی نقد های به جای شمارا می خوانم باور بفرمایید که بالهای نداشته ام مرا به اوج می برد .
      بازم سپاسگذار لطف شما دوستان که مرا به ادامه راه راغب می کنید.

      • محمدصالح محمودآبادی گفت:

        ممنونم که نقد می پذیرید. خواهش مندم نوشته های من رو هم نقد کنید تا در این مسیر به همراه هم رشد کنیم. موفق باشید

  3. فریده فرد گفت:

    چقدر احساسات مختلف را به زیبایی منتقل کردید لحظه های تلخ و پر استرس را به خوبی به تصویر کشیدید
    آفرین 👌👏🌺

  4. آنیتا گفت:

    لیلا جان
    فکر کنم اولین داستان ترسناکت هست‌ و عالی شده.

    اولش احساساتی شدم.
    بعد عوارض وحشتناک آمپول نا امیدم کرد و در آخر امید رو برگردوندی و غافلگیر کردی.

    مرسییی