تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۱۰۷_ دره رنج
نویسنده: منیره مردانی

لب تابم و بستم و از درد کمر خودم و روی تخت انداختم سرم و به بالشت فشار میدادم یک لحظه بی اراده شروع کردم به خندیدن مثل آدمهای سرخوش فقط می خندیدم چند ثانیه ای نگذشته بود که اشک و خنده با هم ترکیب شدند خنده و اشکی که ناشی از رنج انبوه کارهایی بود که هر روزش موفق میگذشت اما چیزی کم داشت

دلم میخواست از این روزهای موفق با کسی حرف بزنم دلم تنگ شده بود برای دوران خنده ها،سفر ها،گشت و گذارها،دوستان و…..

چشمام و بستم و خودم تو یک دره عمیق پر از رنج حس کردم.

دو کوه رو در نظر بگیر وسط این کوه یک دره عمیق وقتی روی کوه اول وایستادی و دره عمیق و میبینی قلبت روی هزار میزنه و میگی کدوم آدمی وارد این دره میشه‌.
هنوز داری تدبیر میکنی که چطور از این دره دور بمونی پرتت میکنن تو عمق دره

زخمی میشی،درد میکشی،فریاد میکشی اما همه روی اون دو تا کوه بالا وایستادن بلند میشی و از دره رنج هات عبور میکنی و میرسی به کوه دوم و اون بالا یک تعداد دستت و میگیرن و میکشنت بالا

من تو این دره بودم و دارم از این دره عبور میکنم
دلم میخواد به آدمهای اون کوه برسم و یک چادر بزنیم و از طبیعت لذت ببریم

چشمام و باز کردم و موبایلم و بداشتم و با یک گروه دوست داشتنی برنامه سفر یک روزه ریختم

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    با نظر فرید جون کاملا موافق هستم.
    چیزی که کم داشت میتونست بهتر بیان بشه
    نظر شخصیم اینه والبته که شما نویسنده وخالق هستید

  2. فریده فرد گفت:

    داستانتون خیلی پراحساس بود ولی مثل دانه ی سرازخاک درآورده ای بود که نیاز به رسیدگی بیشتر دارد
    البته حس من اینطور بود
    ولی روایت جذاب و خواندنی بود آفرین 👏👌🌺