تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ویرانگر
نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

دختر دل می‌داد و دلبری می‌کرد، با نگاه جذابش پسر جوان را غرق در هوس کرده بود. جوان نمی‌دانست که چه به انتظار او نشسته است. نمی‌دانست که وابستگی به این دختر عصب‌های زندگی‌اش را به فنا می‌دهد. روزها می‌گذشت و در پی دیدارها، قفلی روز به روز محکم‌تر می‌شد، تا عاقبت نگذارد پایان خوشی برای پسر جوان رقم بخورد. پسر اهل چیزها بود؛ مست می‌کرد لایعقل می‌شد، دود می‌کرد منحل می‌شد و دست آخر نگاه می‌کرد و عاشق می‌شد. عشق فاسد بین این دو می‌رفت تا حقایق تاریکی بر صفحۀ تاریخ زندگی‌شان بنویسد. هردو دلداده در پی شش ماه دوستیِ پر تب و تاب و چهره‌ی سرخی که به رسم عادت رو به سفیدی می‌گذاشت ملاقات می‌کردند. در یکی از همین شبها دختر سرد شد. کسی نمی‌دانست چه بود، در اصل پسر جوان بود که نمی‌دانست چه بود. یک روز عصر در کافه‌، دختر دلربا مقابل پسر نشست و با صورتی سرد و بی‌امتیاز به او گفت که دیگر نمی‌خواهد در این رابطه باقی باشد و خواستار ترک است.

پسرک عنان از کف داد و همانجا دخترک را به تیر بهتان کشید، آشفتگی در رفتار پسر مشهود بود. حتی مداخله‌ای از سمت مردم صورت گرفت اما اثری نداشت. بعد دختر آنجا را ترک کرد و برای همیشه رفت. پسر جوان بی‌درنگ به دنبال راهِ فرار گشت. به دوستش زنگ زد و طغیان کرد و از او خواست با او باشد، تا خشم خود را به کاسه‌ی او بریزد و شوربایی بپزد. قبل از آن به مادر دختر زنگ زد و اعتبار و شرافت آنها را زیر سوال برد و دختر را به کثافت کشاند. مادر هم در جواب کم نیاورد و پسر را بی لیاقت خواند. اما پسر بازهم نفهمید مشکل از کجاست، دیگر هیچکس نفهمید. پسر پشت فرمان اتومبیل‌اش نشست و به حالت شیطان‌واری شروع به راندن کرد.

با دوستش تماس گرفت و اظهار درماندگی کرد، دوست هم بی‌درنگ جواب داد و اطاعت کرد. دقایقی بعد، از میان انبوه خودروها به دوستش رسید و منتظر ماند تا سر برسد. دوست از خانه‌ بیرون آمد، به داخل ماشین نشست و کاسۀ مغزش را به طرف او گرفت تا همه‌ی حرص‌ها، خشم‌ها، و کینه‌های او را با خود تقسیم کند؛ همت والایی داشت اما نمی‌دانست که چه ظلمی می‌کند. هرچه می‌شنید تایید می‌کرد و حق را بی چون و چرا به دوست ستم دیده‌اش می‌سپرد. به طرز عجیبی نقش دیوار را ایفا می‌کرد. می‌گذاشت تا پسر، خوب به او تکیه کند و بار خود را به شانه‌های او بریزد. بدون اینکه بداند چه می‌کند. بعد به راه افتادند و در کوچه‌ای ممنوع ورود کردند و با آن خودروی طویل، راه را بر خودروی دیگری بستند. پسر ویرانگر بدون توجه به حق دیگری، به دعوا پرداخت و دهان به فحاشی باز کرد و صحنه را همه تیره و تار کرد. سم فضا را آلود، فرد دیگری آمد و در مغالطه شریک شد. همگی دقایقی در آسیاب نفرت چرخیدند و از بخت خوش، قبل از اینکه به بیرون پرتاب شوند، آسیاب خاموش شد. اما پسر جوان به این راضی نبود، رفت تا خشم خود را به گرداب دیگری بیندازد، تا پیوسته بهانه‌ای از برای رهایی یافت کند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما