تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زايش
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

زایش
انگار امشب می خواهم زایمان کنم. اما فرزند ناخواسته ای را. فرزندی که هیچکس انتظار تولدش را نمی کشید. چند وقتی است که دلم پر شده. اما من که بخودم قول داده بودم دیگر بچه پس نیندازم. آنهم بچه زیادی. روزهای اول با دیدن حالت تهوع و ویار خودم را به نفهمی زدم. نمی خواستم باورش کنم. اما نشد. چیزی در درونم جان گرفت و هر روز بزرگ و بزرگ تر شد. با بی اعتنایی انکارش کردم. مدام مراقبش بودم چون می خواستم نابودش کنم. با بی خوابی های شبانه و لگد زدن هایش، حسش کردم تسلیم شدم و زندگی انگل وارمان شروع شد. اجبارا در بطن روحم آشیانه ای برایش ساختم. مدام آب و دانه خوراندمش نوازشش کردم، پروراندمش، تا عاقبت پروار شد و پر و بال گرفت. اما ای کاش که نمیکردم. امشب چند ساعتی است که بالهای نازکش را بهم می زد و محکم آنها را در پهلوهایم فرو میکرد. شاید می خواست پرواز کند. درد فرساینده ای از پهلوهایم شروع و تا به کمرم میرسید. جیغی کشیدم. زبانم خشک و دردناک و کش آمده، ما بین دندانهایم محکم گزیده میشد. اشک با عرق های صورتم یکی شدند. بی تاب دستانم را در هوا چرخاندم. برای گرفتن دستگیره ای. چیزی نیافتم. دستانم سنگین تر شده بودند وقتی که بی پناه به روی سرم افتادند. جلوی چشمانم تیره و تار شد. سست و توان از کف رفته بی حال شدم.
لحظاتی بعد با تکانی مبهم بخود آمدم. در مرز مرگ و زندگی دست و پا می زدم. اما خودم را نباختم. این بار نمی خواستم بمیرد هر چند که می دانستم کسی منتظرش نیست. کسی تولدش را جشن نخواهد گرفت. حتی فرصتی برای نامیده شدن نخواهد داشت، با اینکه پایه های گهواره اش شکسته بود ولی ای کاش در من زنده بماند!! حالا برخلاف گذشته، مبارزه ای تن به تن شروع شده. وقتی دوباره درد بر من چیره شد مغزم از درون می سوخت. حجم بدنم از تورم منبسط و در حال ترکیدن بود. دستانم می لرزید از ناتوانی. برای غلبه بر درد، لبهایم را گاز گرفتم. ترک خوردند. همه نیروی تحلیل رفته ام را با جیغ دیگری جار زدم. در اثر این کوشش و تقلا که از توانایی ام خارج بود بر زمین نقش بستم. لحظاتی بعد که مرا از زمان آن آگاهی نبود، به هوش آمدم. موجود ریزی مرا نیش میزد، نیشی جانگداز. تکیده شدم و زار و نزار. نفس کشیدن برایم سخت بود. احساس کردم مرگ از این بدتر نبود. از درد به خودم می پیچیدم. من محکوم به بودن میان آسمان و زمین شده بودم. همیشه پاها و سرم را سندان وار از میان گرفته اند مانند ننو در هوا تکانم داده اند، یک، دو، سه و ناگهان رهایم ساخته اند و با شدتی که مغز استخوانهایم را تکان می داد بر روی زمین فرود آمده بودم. از زندگی با مرگ که هر لحظه رخ می نمایاند و دهن کجی میکرد آنچنان خسته بودم که دیگر این روزمره گی های عاری از ظرافت نمی توانست مرا حتی ناراحت کند.
می خواستم دنیای مرده و محکوم به زندگی را که بوی مرگ و پوسیدگی را در خود داشت را به فراموشی بسپارم. با کشیدن جیغی دیگر همه چیز در فراموشی سیاه فرو رفت. از زندان تن رها شدم و به زندگی بدرود گفتم و آغاز کردم سفر به روشنایی پر رنگ سحرگاه را. روحم به آسمان بال و پر گشود. پرواز به ناشناخته ها!
و در ان عروج، پایین را که نگریستم جسم بی جانم را دیدم که نوزادی ناطق در کنارش آرمیده بود!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حامد گفت:

    واقعا زیبا ، احساسی ، با استعاره هایی هوشمندانه و بجا .

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    جذاب و خواندنی. موفق باشید 🙂

  3. سلام خانوم یوسف زاده
    عجب داستانی بود! نفس گیر بود واقعا، دست مریزاد و چه پایانِ تلخی …
    برم دست مادرمو ببوسم بیام …
    (:

    • ناهید یوسف زاده گفت:

      باتشکر از شما آقای کرامتی .ممنون از نظرتون .ومرحبا به مادری که پسرش قدر او را میداند زنده باشی

  4. پرستو انصاری گفت:

    خیلییی زیبا نوشته بودید واقعا
    جملات خیلی پر بار و پر واژه بود
    سبک نوشتن و افعالی که به کار برده بودید واقعا زیبا بود
    در پایان اشکم دراومد، چه پایان تاثیر گذاری بود.
    خسته نباشید

  5. ناهید یوسف زاده گفت:

    بانوفرزادمهر ممنون که همیشه نظر لطف به من دارین❤❤

  6. فریده فرد گفت:

    داستانتون هیجان و استرس رویداد تولد را به خوبی همراه داشت و مخاطب را برای خوندن ادامه ی داستان تشویق میکرد
    کلمات و استعاره ها عالی بودن
    مثل همیشه خلاق و جذاب 👌👏👌👏👌🌺🌺

  7. لیلا فرزادمهر گفت:

    حس زایش را قشنگ به تصویر کشیدید.
    موفق باشید

  8. الهام گفت:

    مادر شدن یکی از قشنگ ترین حسهای دنیاس که متاسفانه این روزها خیلی جاها میبینیم که مشکلات زیادی در خانواده ها هست و همین مشکلات باعث میشه که یک مادر از بدنیا اومدن فرزندش غمگین باشه. انشاالله که روزی بیاد که این حس مادری جز شادی و لبخند حس دیگه ای برای یک مادر نداشته باشه. ممنونم ناهسد جان. ای کاش من هم یک روزی مادر بشم❤😍

  9. ناهید یوسف زاده گفت:

    ای عزیز دلم خانم بهرامی که اینقدر متین هستین .منم باید فروتنی رو از شما یاد بگیرم❤❤❤

  10. فاطمه بهرامی گفت:

    سلام خانوم یوسف زاده عزیز
    البته که شماکارکشته هستیدومازیره به کرمان میبریم اگربخوایم نظربدیم!
    اماداستانتون گیراوجالب بود…روایت مادری که ازجانش هم دریغ نکرده برای حیات فرزندش!
    ترکیبات وواژگان جدیدی آموختم ازداستانتون.مویدباشید🌹🌺

  11. ناهید یوسف زاده گفت:

    با سلام .دوستان داستان جدیدمه .