تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هم اتاقی
نویسنده: پریسا مشکین پوش

نمی دونم تقدیر چه بود که پای من به اون بیمارستان کذایی باز شد، بعد از اینکه رفتم فکر کردم شاید باید داستانی هم از آنجا با خودم به ارمغان بیارم..

 همیشه فکر می کردم نباید توی کار خدا دخالت کرد، هنوز هم خیلی مطمئن نیستم که اجازه داریم یا نه؟

 با وجودیکه فکر می کردم نباید این کار را بکنم باز هم  رفتم که فضولی کنم! خیلی خصلت بدیه، می دونم!

 البته این پیشنهاد دکتر و همسرم بود، اگر به اختیار خودم بود وارد این بازی نمی شدم.

دکتر گفت؛ حالا که دیگه از راه های متداول باردار نشدید باید به کلینیک نازایی صارم مراجعه کنید، آنها کارشان را بلدند.

بعد از صحبت های دکتر به کلینیک مراجعه کردم، وقتی فهمیدم این کلینیک در شهرک اکباتان واقع شده تعجب کردم، زیاد به اونجا  رفت و آمد میکردم  ولی این  کلینیک با عظمت را ندیده بودم ، فهمیدم دوسالی است که باز شده، بسیار تمیز و شیک بود، همه پرسنل خوشرو و مهربان بودند، گو اینکه در ایران نبودی، برخورد پرسنل اصلا  شبیه بیمارستان های ایرانی نبود.

 در دلم گفتم دستش درد نکنه این آقای دکتر صارم با این تشکیلاتی که راه انداخته، الحق و والانصاف سنگ تمام گذاشته. در انتظارِ ملاقات با دکتر، با چند تا از خانم ها هم صحبت شدم. اغلب  آنهایی که آمده بودند، حتی یک بچه هم نداشتند و به من می خندیدند که چرا با وجود  داشتن یک فرزند به اینجا آمدم!

 ۹ سال ، ۸ سال ، ۷ سال ، ۱۵ سال بود که ازدواج کرده بودند و اولادی نداشتند. اکثر غریب به اتفاقشان مشکل از سوی شوهرها بود و خوب به طبع زنها سکوت کرده بودند و این بار بزرگ را به دوش می کشیدند و دم نمی زدند ، چه اگر در مملکت ما مشکل از زنها باشد، کم هستند مردانی که به پای زنها بمانند، می روند سراغ زن دیگری که برایشان دوقلو بیاورد.

 ولی این زنها هستند که اگر مردشان مشکل داشته باشد سنگ صبورش می شوند و خودشان را به هر آب و آتشی می زند تا بلاخره صاحب اولاد شوند، حتی در بعضی موارد حاضرند کودکی را از پرورشگاه بیاورند ولی زندگیشان به جدایی ختم نشود.

 تعداد افراد مراجعه کننده کم نبود، در میان آنها خانم جوان و  بسیار خوشگلی توجه مرا جلب کرد؛

ماجرایش را اینگونه تعریف کرد،  ۷ ساله که ازدواج کردم  و بچه دار نشدم…

گفتم:  بلاخره میشی، خیلی جوانی، زود ازداوج کردی؟

خانم جوان:  ۱۶ ساله بودم که شوهرم دادند، مشکل از اونه، ولی تمام مدت باید سکوت کنم و زخم زبانهای مادر شوهر را بشنوم، چون شوهرم میگه نگو مشکل از منه!!

این دفعه بار دومه که دارم این عمل را انجام میدم، اگر نتیجه نده دیگه حوصله ندارم، طلاق می گیرم، چقدر باید زخم زبان بشنونم. بچه بودم پدر و مادرم را توی تصادف ماشین از دست دادم. تا آمدم بفهمم زندگی چیه و خودم را پیدا کنم ، برادرهای بزرگم می خواستند راحت باشند و من مزاحم بودم مرا زود شوهر دادند، حالا هم که  افتادم گیر شوهری که بچه اش نمیشه، نمیخواد خانواده اش بفهمند بعد این وسط  فامیل شوهر دائم تیکه بهم میندازند، دیگه  خدایی خسته شدم .

همینطور که حرف میزد من هم داشتم توی ذهنم مرور میکردم؛

خدایا قربون مصلحتت برم، دختر به این جوانی و خوشگلی توی سن ۲۳ و ۲۴ سالگی انقدر باید مایوس و ناامید به زندگی خودش نگاه کنه؟

حکمت تو چیست ؟ تقدیر او چیست ؟

من خودم چرا اینجام؟ همه اش درگیرم با یک سری سوال های بی جواب!

  کمی دورتر دختر دیگری کنار دیوار ایستاده بود، با نگاهی نگران و پر از اضطراب،قیافه ای ساده و مهربان داشت، نوع لباسش حکایت از شهرستانی بودنش می کرد. کمی که دقت کردم فهمیدم حدسم درست بوده. داشت تعریف میکرد که شوهرش راننده تاکسی است.

من تعجب کردم!!  حدود دو تا سه میلیون هزینه عمل میشه،  آمپول ها و آزمایش ها خودش حدود یک میلیون  تومن میشه، واقعا یک راننده تاکسی این پول را باید از کجا بیاره ؟!

دخترک داشت برای خانم های جمع تعریف می کرد، بار دومه که دارم این عمل را انجام میدم، ما همه اش برای بچه زیر بار قرض هستیم، هنوز پول عمل قبلی تمام نشده دوباره پول قرض کردیم تازه تاکسی شوهرم هم قسطی است، خیلی به ما سخت میگذره . خدا کنه این دفعه جواب بده چون ما دیگه روی پول قرض کردن را نداریم . تازه باید اول قرض هایی را که بالا آوردیم پرداخت کنیم ، بعد دوباره اگر خواستیم شروع کنیم.

با درددل های  این دخترک ساده شهرستانی باز رفتم توی فکر؛ چقدر خوب بود ماه رمضان که ماه خداست به جای پهن کردن این همه سفره های افطاری مجلل، آدم ها به کسانی که به چنین عمل هایی احتیاج داشتند کمک می کردند و دل زن و شوهری را  با گذاشتن نوزادی در بغلشان و پرداخت هزینه این عمل ها  شاد میکردند.

 ولی متاسفانه صدا به صدا نمی رسه، هیچکس از درد همسایه خبر نداره، در طول زمانی که در انتظار بودم کلی از این داستان ها شنیدم و دلم گرفت،

متاسف شدم از اینکه نمی تونم کاری برایشان بکنم. نه می توانستم دهن مادر شوهر دختر اولی را ببندم؟!

 نه می توانستم به دختر دومی پیشنهاد بدهم که ۲ ماه قسط ماشین شوهرت را من میدم یا اینکه بگم بزار پول داروهایت را من بدم! گفتم شاید ناراحت بشه، تمام مدت فکرم درگیر بود که چطوری میشه بهشون کمک کرد…

 رفت و آمد من به دلیل طولانی بودن کار پزشکی به آنجا ادامه داشت تا روزی که عمل کردم و در یک اتاق دو تخته با خانمی به اسم خانم میری هم اتاق شدم.

من که همیشه اهل ورجه وورجه بودم اصلاً طاقت بیمارستان و خوابیدن روی تخت را نداشتم و حسابی کلافه شده بودم، هم اتاقی من، خانم میری شهرستانی بود اهل سبزوار، بسیار زن خوش صحبت و بامزه ای بود.

 تنها خاطره ای که از حضور در آنجا برای من به یادگار مانده مصاحبت با خانم میری است، تفکرات جالبی داشت و حرف های عجیبی میزد.

ارز صحبت های پسرم و همسرم که به دیدن من آمده بودند متوجه شد که ایران زندگی نمی کنم و سر حرف را با همین موضوع بازکرد.

 به من گفت : شما که بچه داری، بچه میخوای چیکار؟ بیکاری، بعد شما که خارجه زندگی میکنی مردم اونجا چطوری هستن ؟ راسته که میگن ؛ زنها لخت هستن!! با شورت و کرست توی خیابون راه میرن ؟!

از یک طرف خندم گرفته بود از حرف هاش، از یک طرف می دیدم که زن ساده سبزواری چه افکاری در مورد خارج داره!

تمام دستش پر از النگوی طلاست، موبایلش از مال من خیلی جدیدتره ! ولی بلد نیست  باهاش کار کنه ؟!

شوهرش وانت داره، یک خونه ۴۰ متری داره توی خاک سفید، چه جوری از پس هزینه این عمل برآمده خدا میدونه !

جالبتر اینکه اون اصلاً بچه نداشت و پنجمین بار بود که برای این عمل می آمد و یک هفته هم بود که توی بیمارستان نگهش داشته بودن ! واقعاً پول این عمل را از کجا تهیه می کرد هردفعه ۳ میلیون پول کمی نبود برای کاری که از نتیجه اش هم هیچ مطمئن نیستی.

 سر حرف را طبق معمول با داستان کهنه “درگیری با مادرشوهر” شروع کرد…

خانم میری: این زنیکه ول کن من نیست، گیر داده، نمیدونی چقدر به من نیش و کنایه میزنه، اول قرار بود شوهرم بهش نگه ولی حالا گفته ،  اون هم که نمیتونه زبونش رو نگه داره میره همه جا جار میزنه، نمیدونه که مشکل از پسرشه، فکر میکنه من عیب و ایرادی دارم، هی به فامیل میگه؛ این بچه اش نمیشه پسرم باید یک زن دیگه بگیره، چرا اینقدر برای این الکی خرج میکنه. دردسرت ندم خانم حسابی گیر کردم، میخواد بیاد خونه من توی ۴۰ متر که اصلا جای وول خوردن نیست، یک پسر عزب هم داره که دائم دنبالشه،با این شرایط میخواد بیاد به من کمک کنه!

کمکش را نمیخوام بره خونه دو تا دخترهاش به جای اینکه بیاد به من زخم زبون بزنه . عصر که شد تمام فامیل شوهرش آمدن مخصوصاً مادرشوهره، فردی قاطع و جدی یک زن شهرستانی اصیل بود،با ابهت، دست ها پر از النگوی طلا، روی ناخن هاش حنا،سرمه مشکی به چشماش با مانتو  مشکی تور دانتل و روسری گل گلی وارد شد، کلی کمپوت و شیرینی براش  آورده بودن و دورش می چرخیدن، دوسه تا تیکه هم مادرشوهره بهش انداخت، که تا اومد یک حرفی بزنه شوهرش موضوع را درز گرفت و به هوای خوردن شیرین و کیک بحث را عوض کرد، خیلی هوای خانمش را داشت.

 آنها رفتن ولی شوهرش موند، بامزه بود قد بلندی داشت، خیلی لاغر بود، با صورتی آفتاب سوخته، از اون شلوارهای پرپیلی هم پوشیده بود.

خانم میری بهش گفت: چرا به مامانت گفتی حالا میره همه جا را پر میکنه. اگر  این دفعه هم بچه دار نشم چی !! آبروم میره.

شوهرش گفت : اگر حامله نشی خدا خیلی دوستت داشته که نخواسته زرزر بچه را بشنوی و هی کهنه بشوری در ثانی جمال تو عشقه. به اونها چیکار داری!

بعد هم یک خنده معنی داری به زنش کرد. خانم میری هم پشت چشمی براش نازک کرد که ای بابا یعنی تو مامانتو نمی شناسی.

 رابطه شان جالب بود، هم یک جورایی خودمونی بودن و راحت، هم یک جورایی خاله زنکی، شوهرش خیلی خوش اخلاق و خنده رو بود، مثل بعضی مردهای شهرستانی متعصب و بد اخلاق نبود. همه اش همه چیز را با شوخی و خنده در ارتباط با مادرش رفع و رجوع میکرد.

 به زنش می گفت: آمدن، تو کاری باهاشون نداشته باش، خودشون میخرن، میپزن، دست به سیاه و سفید نزن. میان به تو کمک کنن دیگه، همه اش نازشو می کشید.

 اگر مشکل نازایی از خودش نبود آیا باز هم این کارها را می کرد ؟!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    جذاب و آتشین. «ازون مادر شوهرا بود، کاملا شهرستانی و اصیل…» اول خواستم از بار ادبی این جمله ایراد بگیرم، اما خیلی زود قانع شدم نویسندگی یعنی اینکه هر چی دوست داری بنویسی. موفق باشید خانم 🙂
    در ضمن پایان داستان!

    • پریسا مشکین پوش گفت:

      ممنون از شما که داستان را خوندید، ولی کاش نظرتون رو سانسور نمی کردید و راحت می گفتید، دونستن نظرات متفاوت کمک میکنه به بهتر شدن…

      • محمدصالح محمودآبادی گفت:

        درود. چیزی رو سانسور نکردم. فقط خلاصه نوشتم.
        به نظرم داستان فاقد پایان مشخص است. قسمت اول هم که واضح است، «مادر شوهر شهرستانی اصیل» اینطور به نظر خواننده میاره که فرد به دلیل شهرستانی بودن فاقد فرهنگ است. من فقط از دیدگاه یک خواننده عرض میکنم 🌸🙏🏻

        • پریسا مشکین پوش گفت:

          بسیار ممنونم که توضیح دادید.
          این نکته برای خودم جالب بود، چون من شهرستانی بودن مادرشوهر را، به معنی اینکه واقعا از شهرستان آمده مطرح کردم، ولی این کلمه مثل خیلی کلمات دیگری که در زبان فارسی بار فرهنگی منفی را با خودشان یدک میکشند، به این شکل در اذهان عمومی جا افتاده.
          دلم می خواهد بدانم واقعا یک نویسنده برای این که نوشته اش برخورنده نباشد باید چگونه از کلمات استفاده کند، چگونه می شود این کلمات را مصرف کرد، بدون اینکه بار منفی داشته باشند…
          به قول سهراب:
          جور دیگر باید دید
          واژه ها را باید شست،
          واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

          • محمدصالح محمودآبادی گفت:

            زنده باد.
            در مورد جمله شما میتونم نظر خودمو بگم که چطور بار منفی رو از روش بردارین.
            جایی که گفتید «مخصوصا مادر شوهره از اون مادر شوهرا بود، یک خانم شهرستانی اصیل» کلمۀ «از اون مادرشوهرا» کاملا مبهمه. از کدوم مادرشوهرا؟؟ بعد بلافاصله خانم شهرستانی اصیل میاد. اولین چیزی که تو ذهن خواننده شکل میگیره ارتباط یاغی بودن و شهرستانی بودن، است.
            ولی بجای «از اون» اگر یک صفت حقیقی برای مادرشوهر میامد بهتر بود: «مخصوصا مادرشوهره، یک فرد قاطع و جدی و یک زن شهرستانی اصیل بود.»

  2. آنیتا گفت:

    پریسا جان
    خاطره غم انگیزی بود

    و یه مشکل شایع رو خیلی خوب مطرح کردین.

    یه کم کار میخواد تا شکل داستان کوتاه پیدا کنه. یعنی آخر داستان

  3. لیلا فرزادمهر گفت:

    موفق باشی