تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بهت و تعجب حیوانات
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

تعجب حیوانات                                                         زمستان سرد و سختی بود . روز و شب برف می بارید و تمام راهها بسته می شد . همه دره ها را
برف گرفته بود . همه حیوانات گیر افتاده بودن .
همه در جایی که پناه گرفته بودن حبس شده و تکان نمی خوردن .خوش به حال آنها که در خواب زمستانی بودن ، ولی فرقی نمی کرد اونها که خواب زمستانی نداشتن هم راه به جایی نمی بردن . همه حیوانات گرسنه بودن و خیلی ها
هم از گرسنگی مردن . و آنهایی که دسترسی داشتند از گوشت اجساد برای بقا استفاده می کردند .
پس از این زمستان طولانی عاقبت تشک هوا شکست و ابر مه گرفته دره ها را درنوردید . صدای آسمون قرونبه پی در پی در کوه ها می پیچید و دره ها را به لرزه در می آورد . همه موجودات از پرنده و چرنده و درنده تا حشرات و
حتی سیر سیر سیرکها از وحشت به خود می پیچیدند . خرسها حتی در بهت و ترس فرو رفته بودند . ابرها پایین می آمدند و فشرده می شدند . ابرهای فشرده شده باریدن آغاز کردند و چندین شبانه روز باران بارید . زمین زیر پا سست و شکننده بود ، آب از هر سوی جاری گردید .
آبهای جاری به هم می پیوستن و درها را فرا می گرفتند .
حیوانات با حس غریزی خود از از مقابل آبهای خر‌وشان می گریختن و به سوی جایی امن در دوردست می جهیدند . تندر و رعد و برق در آسمان و کوه و جنگل و دشت می پیچید و دره ها پر آب می شد . اینک به سیلی عظیم تبدیل شده و به سوی دامن و دشت می خروشید ،
سرعت آب به قدری بود که نیمی از جانداران را آب برد . هیچ حیوانی به دیگری کاری نداشت ،
و همه با هم می گریختند . سیلاب مانند دریای
خروشان که فقط یک راه گریز داشته باشد پشت سر جانداران بود ، گویی او هم از نیرویی مرموز می گریزد . به یکباره زمین فرو نشست ، آب فرو ریخت و چندین حیوان در غلتیدند ودر قعر فرو
رفتگی ناپدید شدند . سیلاب آنها را بلعید و فرو
نشست . حیوانات را دیگر نای رفتن نبود . ولی
هنوز از ترس جان می دویدند ، سکندری می خوردند و برمی خاستند و دوباره می غلتیدند ،
تا از پای می افتادند .
باران باز ایستاد و حیوانات از فرط خستگی به خوابی عمیق می رفتند و چون چشم می گشودند آفتاب
در آسمان بود و هوای خوش نوای زندگی سر داده بود . هنوز رمقی در خود نمی یافتند که حرکتی بکنند ، آفتاب کم کم جان زندگی را در رگهای موجودات می ریخت .
آه از خشم طبیعت ، این گوشه ای از خشم طبیعت آرام بود و رانش زمین هم به سبب
باران و برف بیش از حد بوجود آمد و هنوز
هسته زمین خشمگین نشده . بسیاری از پرندگان ،
حیوانات و دیگر موجودات از بین رفتند ، آنهایی هم که زنده ماندند دیگر نای برخاستن نداشتند .
حیوانات قوی تر برخاستند ، غذا و شکار به حد کافی در دسترس شان بود ولی علاقه ای به شکار کردن نداشتند . جناب شیر خانواده را جمع کرد و با هم تشریک مساعی کردند و به سایر حیوانات
کمک می کردند تا برخیزند .
آهوی مادر را که در حال زاییدن بود لیس
می زدند تا گرم شود .
گرگ و روباه و سایر حیوانات که این صحنه را می دیدند ، با چشمهای از حدقه بیرون آمده نظاره گر بودند و نگران .
روباه نزد گرگ رفت و گفت ، جل الخالق چه می بینم ! گرگ هم که خود نیز از درنده خویی خسته
شده بود گفت ؛ می بینی که دیگر حرص دریدن نداریم ، باید جان بکنی و کار کنی ، من هم دیگر
نمی خواهم خون بخورم ،

هوشنگ مرادی بیست و چهارم مرداد ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما