تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عالم خواب وبیدار
نویسنده: فریده فرد

سردم شده بود .
پتو را روی سرم کشیدم.
ولی تا جایی که یادم می آید ، قبل از خواب، پتو نداشتم.
هوا گرم بود و کولر هم روشن بود.
چشمهایم را باز کردم . به دور و برم نگاهی انداختم .
اینجا کجاست . این پیراهن و شلوارک را کی خریده بودم که یادم نمی آمد .
پرده‌ها ، تخت و همه وسایل دیگر برایم غریبه بودند. از بیرون صدای آب به گوش می رسید . انگار کسی در آشپزخانه ، مشغول شستن و پخت و پز بود . با ترس و به آرامی، در اتاق خواب را باز کردم .
کسی در راهرو منتهی به سالن نبود . سمت چپ راهرو ، قبل از سالن ، ورودی آشپزخانه قرار داشت . کانتر مرمر سفید و ستونی پوشیده شده از برگ های پیچک سبز ، اولین چیزهایی بود که از فضای آشپزخانه به چشمم خورد . پاهایم روی سرامیک های سرد ، یخ زده بودند . وارد آشپزخانه شدم . آقای قد بلند ، با روبد شامبر سرمه‌ای ، مشغول آشپزی بود . با ورود من به آشپزخانه برگشت و به من لبخندی زد و گفت ، بیدار شدی عزیزم .
ببخشید سر و صدا راه انداختم .
آخه میخواستم اولین صبحانه زندگی مشترکمان را خودم برایت آماده کنم . با تعجب به خودم گفتم ، اینکه یاشاره .
زندگی مشترکمان ؟
ما کی ازدواج کردیم ؟ چرا من هیچی یادم نمیاد ؟
سرما و شوک دیدن این همه چیز های جدید و غریبه حالم را بد کرد .
احساس سرگیجه داشتم . نتوانستم به یاشار جوابی بدهم . دستم را روی ستون کنار کانترآشپزخانه گرفتم .
یاشار با عجله به طرف من آمد و گفت ، چی شده،؟
حالت خوبه ؟ هلن جان صدامو‌میشنوی .
با کمک یاشار ، به زحمت ، خودم را به کاناپه ی داخل سالن رساندم و همانجا ، دراز کشیدم . چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم .
با خودم فکر کردم ، یعنی چی شده .
اگه من واقعاً با یاشار ازدواج کردم ، چرا یادم نمیاد . اگه همه اینها توهم و خوابه ، چرا تمام نمیشه و بیدار نمیشم. یاشار همچنان دست های مرا در دست داشت و تلاش می‌کرد از حالم خبر دار شود.
به آرامی چشمهایم را باز کردم و گفتم ، نگران نباش ،خوبم. یعنی الان بهترم.
فکر کنم، فشارم افتاده. یاشار با عجله بلند شد و رفت به سمت آشپزخانه و گفت ، حق داری .
دیشب هم شام نخوردی . برای همین ضعف کردی . الان صبحانه آماده میشه.
ی املتی پختم که انگشتاتو باهاش میخوری .
یاشار در حین گفتن این جملات ، با لیوانی پر از شربت کنارم نشست .
بیا عزیزم ، اینو بخور تا میز صبحانه را بچینم .
با تردید لیوان را در دست گرفتم و کمی از آن را خوردم ، به امید اینکه، از خواب بیدار شوم . ولی نه . انگار همه چیز واقعی بود . پس چرا هیچی یادم نمی آمد . یعنی تا اونجایی یادمه که ، یاشار از من خواستگاری کرده و خانوادم مخالفت کرده بودند.‌ من هم علی رغم میلم ، بهش جواب رد داده بودم . پدرم ، معتقد بود که یاشار آدم بی مسئولیت و خوشگذرانی است ، که به درد زندگی نمیخوره . من هم که جرات مخالفت با پدر را نداشتم . پس کی ازدواج کردیم . در همین فکرا بودم که یاشار صدام کرد و گفت ، خوب اینم از میز . همسر عزیزم لطفاً تشریف بیارید . اولین روز زندگی متاهلی ام را درشوک و ناباوری ، به شب رساندم . از اینکه می‌دیدم برخلاف گفته‌های پدرم ، چقدر یاشار به من توجه داره ، خوشحال بودم . و بهتر از آن این بود که، ما با هم ازدواج کرده بودیم

فقط نمیدونم چرا چیزی به خاطر نمی آوردم .قبل از شام به پیشنهاد یاشار، برای قدم زدن بیرون رفتیم . کنار خانه‌مان یک پارک کوچکی بود که اطراف آن ، چند رستوران قرار داشت .
هوای پاییزی خنک و دلچسبی بود.
نیم ساعتی پیاده‌روی کردیم و برای خوردن شام ، وارد یکی از رستوران ها شویم .
یاشار با شیطنت مخصوص خودش ، خندید و گفت ، مثل همیشه دیگه . پیتزا یونانی .
من با تعجب خندیدم و گفتم ، آره ولی تو از کجا میدونی .
یاشار گفت از آنجایی که سراسر دوران نامزدی مون ، تو چهار ماه گذشته ، هر موقع با هم بیرون اومدیم ، تو همین غذا را سفارش دادی . وای خدای من ، یعنی منو یاشار چهارماه نامزد بودیم .
آخه چی شده که من همه چیز را فراموش کردم . یاشار اونقدر طبیعی رفتار میکنه که جرأت نمی‌کنم بهش بگم من هیچی یادم نمیاد . ظاهراً تصادف وحادثه‌ای هم برام رخ نداده .
باز هم مجبور به سکوت شدم . در راه برگشت به منزل ، تلفن یاشار زنگ خورد.
برادرش بود و از او می خواست، برای امضا چک معامله ای که قبلا انجام داده بودند به مغازه برود . آخه یاشار و برادرش مغازه لوستر فروشی داشتند . برای همین، یاشار من را به خانه رساند و گفت ، امروز تو خیلی خسته شدی. منتظر من نباش، برو بخواب . من خودم کلید دارم.
وارد اتاق خواب شدم . سردرد شدیدی داشتم . طبق عادت همیشگی ، به سمت کیفم برای برداشتن قرص مسکنی که جدیدا ، پزشک معالجم، برایم تجویز کرده بود ، رفتم .
مکثی کردم . پس این قرص و سردرد میگرنی من درست بود. چون اینها را به یاد داشتم . قرصها هم طبق معمول ، داخل کیفم بود .
ولی اون طوری که من به یاد دارم ، این قرصها را ، دیروز خریده بودم و فقط دیشب خوردم . درد امانم را بریده بود.
لباسم را عوض کردم و یکی از همان قرصها را با یک لیوان آب سر کشیدم و خوردم .
با یادآوری این قرصها . کمی امیدوار شده بودم که شاید ، این اتفاق ها را هم با گذشت زمان ، به مرور ، به یاد بیاورم .
روی تخت دراز کشیدم و چشمهایم رابستم .
دقایقی بعد ازسردرد خبری نبود . نسیم خنکب ، پوست صورتم را نوازش می داد . تابش نوری ، چشم هایم را می آزرد . یعنی به این زودی صبح شده . به سمت چپ غلتی زدم. در خیال خودم ، میخواستم ، منتظر آمدن یاشار باشم که، صدای مادرم به گوشم رسید که میگفت، هلن ، چقدر میخوابی . پاشو دیرت میشه . مگه امروز کلاس نداری .
چشمهایم را باز کردم و از جا پریدم .
خدایا من که تو اتاق خودم هستم.
یعنی همه ی اون اتفاق‌ها را در خواب می دیدم . خنده ام گرفته بود . نفس راحتی کشیدم و با خودم فکر کردم ، خدا رو شکر . کم کم داشتم باور می‌کردم که دیوانه شدم ، و فراموشی گرفتم .
ولی حیف شد ، تجربه خوبی بود .
زندگی مشترک با یاشار
کاش اتفاق می‌افتاد .
سر حال وخندان ، از اتاق خارج شدم.
تا مادرم را دیدم ، پریدم بغلش و صورتش را بوسیدم . انگار بعد از سال‌ها ، اولین بار بود که میدیدمش .
مادرم با تعجب گفت ، خدا بخیر کنه. دختر تو نمیخوای بزرگ بشی .
اصلا کارهای عجیب و غریب تو ، تمومی نداره.
به خدا که هنوز بچه ای .
آنروز ، همه جا برایم زیباتر به نظر می‌رسید .
حس فراموشی روز قبل ، برایم ترسناک بود .
خدا را شکر می کردم که همه آن ماجراها، یک خواب بوده .
کلاسم تا ساعت سه بعدازظهر، طول کشید . آفتاب تابستانی ، سوزان و نفس گیر بود .
منکه مشکل میگرت داشتم ، از ترس شروع سردرد ، بعد از کلاس ، بلافاصله به خانه برگشتم .
ناهارخورده نخورده ، سردرد لعنتی، دوباره سراغم آمد. مامان گفت ، قرصت را خوردی؟
گفتم نه . بعد از غذا باید بخورم . غذایم را به سرعت تمام کردم و ، لیوان آبی را برداشتم و به سمت اتاقم رفتم.

بلافاصله یک قرص را از داخل قوطی درآورده و خوردم . سر درد هایم شدید تر شده بودند .
با خودم فکر می‌کردم ، چرا این قرص های جدید اثر می کنند .
پرده ها را کشیدم تا اتاق تاریک تر شود . دراز کشیدم و چشمهایم را بستم .
انگار چند ساعتی را خوابیده بودم . چون وقتی بیدار شدم ، از سردرد خبری نبود .
چشمهایم را باز کردم . ولی نه . دوباره داشتم خواب میدیدم .
اینجا که خونه منو یاشار بود .
مگه میشه آدم ی خواب را چنددفعه ببینه .
به سمت دستشویی رفتم . صورتم را آب زدم . به امید بیدار شدن . ولی فایده ای نداشت .
میخواستم به سمت آشپزخانه بروم و آب بخورم ، که یاشار مانع ام شد .
چی شده . بازم حالت بد شده .
میخوای شربت برات بیارم .
گفتم ، نه ،نه .
حالم خوبه .
فقط تشنمه .
یاشار با مهربانی گفت ، برون بنشین من برات آب میارم .
روی کاناپه دراز کشیدم . یاشار لیوان آب را به دستم داد. به زحمت تا ته لیوان را سر کشیدم به امید بیدار شدن .ولی نشد .اصلا نمی دانستم، واقعا خوابم یا بیدار .
با خودم می گفتم ، شاید خونه پدرم را درخواب دیدم و الان بیدارم .
آره حتما آنها را در خواب دیده بودم .
پس چرا ماجرای ازدواج یادم نمیاد .
گیج شده بودم .به یاشار گفتم ، ساعت چنده . به گوشیش نگاهی انداخت و گفت ۷ صبح.
ببخش دیشب نتونستم بیام خونه .
حسابرس مغازه اومده بود باید . صورتحسابهای چند ماه گذشته را صاف می کردیم.
تا صبح کار کردم . اگه اشکال نداره برم بخوابم .
ولی قول میدم ناهار رو باهم بخوریم .
همینطور که روی کاناپه دراز کشیده بودم گفتم ، عیبی نداره. برو بخواب . من هم کمی دراز می کشم ، بعد پا میشم .
بعد از رفتن یاشار، همه اتاق ها و کمدها کابینت ها و سایر وسایل خونه را وارسی کردم ، شاید با دیدن آنها چیزی به یادم بیاید . ولی اصلا فایده ای نداشت که هیچ، بیشتر گیج و ناامید شدم .
تلویزیون را روشن کردم . اخبار ساعت ۹ صبح تاریخ را اعلام کرد. دقیقا ۵ ماه را فراموش کرده بودم .
یعنی از آن روز تابستانی ، تا امروز پاییزی، پنج ماه در خاطرم گم شده .
مگه میشه. با خودم گفتم ، بهتره به خودم فرصت بدم. نباید به ذهنم ، بیش از این فشار می آوردم .از ترس اینکه نکنه فکر کنن ، من دیوونه شدم جرات تماس گرفتن با خانواده‌ام را هم نداشتم . خدا را شکر می کردم کسی هم در این دو روز ، با من تماس نگرفته . چون از پرت و پلاهایی که می گفتم ، حتماً نگران می شدن.
به آشپزخانه رفتم و مشغول تدارک ناهار شدم . میخواستم خودم را سرگرم کنم . ولی تلاش برای یافتن لحظات گم شده درذهنم ، ثانیه رهایم نمی کرد و مدام آزارم می‌داد .
ماهیچه‌ها پخت بودند و باقالی پلو را هم دم گذاشته بودم . میز را چیدم . ساعت رو نگاه کردم . هنوز یک ساعتی به ظهر مانده بود. سردرد دوباره سراغم آمده بود. فکر کردم بهتر است قرصم را ، با تکه نانی بخورم یک و ساعتی که فرصت داشتم رتبخوابم ، بعد یاشار را برای نهار بیدار می کنم .
قرص را خوردم و به آرامی روی تخت، کنار یاشار، دراز کشیدم .
هنوز کاملاً خوابم نبرده بود صدای تلفن بیدارم کرد .
با عجله از جا پریدم و به سمت موبایلم رفتم . گوشی موبایل در دستم بود ، ولی آنچنان شوکه شده بودم که نمی‌توانستم حرف بزنم .
باز هم به خانه پدری برگشته بودم .
یعنی چی ؟
انگار واقعاً در عالم خواب و بیداری گم شده بودم .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. زهره خالقی گفت:

    ماجرای جالبی بود و عجیب😱

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود. خیلی زیبا و ملموس عالم خواب رو توصیف کردید خانم فرد. روان سلیس می نویسید همیشه و من خیلی لذت میبرم از این مهارت شما 🙂

  3. فاطمه طهماسبی گفت:

    خانم فرد عالی بود مثل همیشه 😍💖

  4. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    خیلی خوب بود بانو ، خواب یا رویایی که آدم دلش می خواد اتفاق بیفته و ممکن هست ، و با خواب و خیال و رویا میشه دید ،
    اسم هلن برای این داستان نامانوس هست و
    جیران به نظرم به یاشار بهتر می خوره ،
    من رفتم تو فضای داستانی دیگه ، آخه اون
    قدیما ترکا باید عروسشون را می دزدیدن .
    موفق باشی

    • فریده فرد گفت:

      ممنون از پیشنهادتون 😊🙏
      باتوجه به اینکه خودم هم ترک هستم ولی از این رسم قدیمی اطلاع نداشتم
      احتمالا ، سوژه ی داستان بعدی من همین ماجرا باشه 🙂🙏🌺

  5. لیلا فرزادمهر گفت:

    فریده عزیزم خیلی عالی بود این روند داستان رو در تنهایی مطلق “شهریار شریف زاده”خوندم وبا قلم شما دوباره یادآوری شد موفق باشی

    • فریده فرد گفت:

      لیلا جان ممنون از لطفتون که همیشه همراهم هستید
      متاسفانه این نویسنده را نمی شناسم ولی سعی میکنم این داستانشون را پیداکنم بخونم 😊🙏🌺

    • فاطمه رحمتی گفت:

      فریده عزیز خیلی داستان زیبایی بود. شما در بیان داستان هم از زبان نوشتاری استفاده کرده بودین و هم گفتاری. در حالیکه باید حالت بیان یکدست باشد البته به جز در دیالوگ‌ها.