تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آغوش تنهایی
نویسنده: فریده فرد

از وقتی که خودم را به یاد دارم ، یعنی از زمانی که یک دختربچه ای بیش نبودم ، همیشه احساس تنهایی می‌کردم . تنهایی که نه ، احساس دیده نشدن . یک غم عمیق که در عالم بچگی نمی فهمیدمش ، فقط همراهی اش را حس می کردم .
من به همراه پدرومادر و هفت خواهر و برادر دیگرم ، در یک خانه ی کوچک ، زندگی می کردیم . به نظر طبیعی می رسد که ، پدر و مادرمان ، فرصت رسیدگی عاطفی به همه ما را نداشته باشند . البته از نظر مادرم ، همینکه شکممان سیر بود و لباسی به تن ، و بالشی زیر سر داشتیم ، باید خدا را شکر می‌کردیم .
شاید باورتان نشود ، چون خودم هم تازه متوجه شدم ، که مادرم ما را سالی یک بار می‌بوسید .
آن هم لحظه ی سال تحویل .
بوسیدن که چه عرض کنم ، با اکراه ، صورتش را جلو می‌آورد تا ما ببوسیمش .
برعکس او ، پدرمان ، همیشه نوازشگر مان بود.
انگار او هم غم عمیقی در دل داشت و می خواست این تنهایی را با عشق حضور فرزندانش ، جبران کند .
با خود فکر میکردم اگر ازدواج کنم ، هیچ وقت شوهرم را تنها نمیگذارم . بچه هایم را هر روز ، صبح به صبح ، با بوسه بیدارشان می کنم .
مامان میگفت ، خودم زود ازدواج کردم و بچه دار شدم . برای همین ، دخترامو شوهر نمیدم .
با شنیدن این حرف ها، ته دلم خالی می شد ، و می ترسیدم این حرفش را عملی کند.
من دوست داشتم زود شوهر کنم .
به من چه که مامان شوهرش را دوست نداشته .
حالا باید ما به جای او، در خانه پدر بمانیم .
ولی خداراشکر ، برعکس حرفی که زده بود، هر سه دخترش ، از جمله من ، قبل از ۱۷ سالگی شوهر کردیم .
شوهر های خواهرانم که هردوازمن بزرگتر بودند ، بازاری و کاسبند ، و زندگی خوبی دارند . ولی شوهر من ، کارمنده .
حسن مرد خوبیه ، ولی انگار یه جورایی کوکش کردند . یعنی مثل آدم آهنی عادت کرده صبح بره اداره ، عصر بیاد خونه ، شام بخوره و بخوابه .
فکر کنم به خاطر تربیت خانوادگی شان باشد . چون پدرش ارتشی بوده و همه ی بچه هایش را با روش خاصی بزرگ کرده .نظم و انضباط در زندگی شان ، حرف اول را می‌زند. به همین دلیل حسن هم با همین روش زندگی می‌کند .
بعضی وقتها از تنهایی ام ، دلم میگیرد و همسرم می‌گویم ، حسن زندگیمون خیلی یکنواخت شده .
نه هیجانی داریم نه تنوعی داریم . نه رفتی و نه آمدی .
زندگی بدون دیوونه بازی لذت هم نداره .
حسن ابروهایش را در هم می کشد و می گوید ، یعنی چه . زندگی همینه دیگه . باید چیکار کنیم .
نگران نباش ، بچه که بیاد ، سرت گرم میشه .
دو سالی به همین منوال گذشت .
احساس می‌کردم ، همان غم دوران کودکی ، همچنان همراهم هست .باخودم میگفتم ، چی فکر میکردیم چی شد . انگار سایه ی سرد و بی روح مادرم را ، همچنان بر سر زندگی ام ، یدک می کشیدم .
این چه بدبختی بود که من داشتم .
باز تنهایی و غم . بازگدایی احساس و عاطفه و عشق .
کم کم داشتم از ازدواجم پشیمان می شدم که متوجه شدم ، باردارم .
روزهای اول خیلی ترس داشتم و به شدت نگران بودم.

نگران از اینکه ، وجود سرد و بیروح حسن را نتوانم تحمل کنم . ولی هر روز که می‌گذشت ، و وجود نازنین فرزندم را در درونم احساس می کردم ، امیدوار تر می شدم .
امیدوار به اینکه ، همه ی عشقم را نثار کودکم خواهم کرد .
و حالا سالها از آن روزها میگذرد . پدر و مادرم به دیار باقی شتافتند و از آنان فقط خاطراتی به جا مانده .
حسن ، همچنان سرد تر از قبل ، خشک و بیروح ، کنار تنهایی من و خودش جا خوش کرده .
ولی کودکمان به جوانانی برومند تبدیل شده . جوانی که معنی عشق را می فهمد .
حداقل در این بخش موفق بودم ، و همه عشقم را نثارش کردم .
به جای بوسه های نچشیده از مادرم هم ، او را بوسیده ام ، و خیالم راحت است ، در زندگی دوست داشتن را از بردارد ،و با محبت ناآشنا نیست .
احسان در رشته موسیقی تحصیل می کند و به تازگی با دختری از هنرجویانش ، ازدواج کرده . خدا را شکر ، زندگی خوب و عاشقانه ای دارند . ولی باز من و آغوش تنهایی ام ، همچنان باهم هستیم .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    تنهایی انسان به عنوان یک مقولۀ اگزیستانسیل غیر قابل انکار است و در داستان شما در قالب کمبود عاطفه به خوبی نشان داده شده. موفق باشید خانم فرد 🙂

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    الهی !
    برات آرزوی بهترینها رو دارم