تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نبرد
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

نبرد
ما بین دو آسمان خراش سیزده طبقه ایستاده بودم. زیر پایم تخته داربست سی سانتی بود که به ارتفاع نیم متر از زمین، فاصله عرض چهار متری دو ساختمان را بهم ربط می داد.
برای دیدن استاد غلام که از صبح در یکی از برج ها مشغول قیرگونی کف پشت بام بود. سرم را بالا بردم، تابش شعاع نیمروزی خورشید چشمانم را که از عینک دودی، بیرون زده بود، را بدجوری آزرد. قوسی که در انتهای گردنم رو به پشت سرم ایجاد شد، تعادلم را بهم زد. پاهایم را محکم به داربست چسباندم، برای حفظ کنترلم. موبایلم را از جیب در آوردم و شماره ای گرفتم:
_ سلام مشتی. جهانگیرم. پایینم…
کله اش را لبه دیوار نیمه چین آجری دیدم که با اشاره دست مرا به بالا رفتن خواند و همزمان در گوشی گفت:
_سلام مهندس. صبر کنین تا بالابر رو بفرستم پایین. قبل از اینکه به او بگویم که می خواهم از پله ها بالا بروم، رفته بود. وارد ساختمان شدم. شب عیدبود وکار تعطیل. به جز استاد غلام وشاگردش ،بقیه کارگر ها برای چند روزی به شهرشان رفته بودند.
پر انرژی پله های نیمه کاره آجر و گچی را دو تا در میان طی کردم. انگار که دفعه اولم بود آنجا را می دیدم. به نقشه ساختمان و مصالحی که در آن بکار رفته بود با دقت بیشتری توجه کردم. امروز روز خوبی و امشب مراسم ازدواجی دعوت بودم. جشنی که دامادش خودم و عروسش آتیه بود.
با وجود داشتن تدارکات زیاد، به واسطه ذوقی که داشتم سری به ساختمان نیمه کاره زده بودم. مخارج امشب با پول پیشی که از کارفرما گرفته بودم، تآمین شده بود.
طبقه چهارم که رسیدم قلبم کمی به تپش افتاده بود. علتش یا از سریع پیمودن پله ها یا از مزه مزه کردن خاطره امشبم بود. لبخندی صورتم را پوشاندولی سریع آن را پنهان کردم. با دیدن استاد غلام که سوار بالابر نزدیکم رسیده بود.
_ احوالت چطوره مهندس؟ … مبارکا باشه… بفرمایین سوار شین بریم بالا.
_ ممنون اوسا. خودم می رم. شما برین دنبال کارتون.
_ پس با اجازه تون میرم پایین دنبال این پسره.

پله ها را یکی در میان و آرامتر طی کردم. طبقه هشتم نفسم بند آمده بود. عرق روی پیشانی ام را با سر آستین پاک کردم و چند نفس عمیق کشیدم.

کنار پنجره مابین فضای آسانسور و پله ها، خم شدم و کاسه زانوهایم را ماساژ دادم. حتما این اواخر چند کیلویی وزن اضافه کرده بودم وگرنه بعید بود برای من که سنم به زور مساوی تعداد طبقات این دو ساختمان بود، به نفس نفس بیفتم! دستم را به دیوار تکیه و پله ها را یکی یکی و شمرده تربرداشتم و این فرصتی بود تا کارهای امروزم را بشمارم.
بردن کیک و میوه و شیرینی به تالار… تزیین ماشین عروس… رفتن به سلمانی … آوردن آتیه از آرایشگاه… و با آتیه رفتن به آتلیه…
با رسیدن به طبقه دوازده ناخودآگاه سرعتم زیادتر و نفسهایم کوتاه و تندتر شده بود.
دستپاچگی برای زودتر برگشتن و انجام کارها به سراغم آمد. اما ترجیح دادم طبقه دوازده بعلاوه یک، راهم بروم. این اصطلاحی بود که آتیه بکار می برد. باور داشت که رقم ما حصل جمع این دو عدد شگون ندارد.
به سرعت پله های طبقه آخر را طی کردم. وارد پشت بام شدم. با هجوم باد خنکی که به بدن و صورتم خوردجان گرفتم.
کنار در ورودی سمت چپ بشکه قیر روی سه پایه قرار داشت و اجاقی در زیرش روشن که با صدای بلند و حرارت زیاد، قیر سطح بشکه را مذاب و به آتش کشیده بود. در سراسر بام، گونی های بسته بندی شده پراکنده بود. با نوک پایم قدری آنها را کنار زدم برای باز شدن راهم.
به وسط بام رفتم. با دیدن منظره افق روبرو و شهر که زیر پایم بود به وجد آمدم. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. هوا با مجاری بینی ام تماس و سپس وارد ریه هایم شد. با ادامه عمل دم قفسه سینه ام کاملاباز و فراخ شد. چند ثانیه نفسم را حبس و سپس به آرامی ریه هایم را تخلیه کردم. با احساس خوبی که پیدا کردم صورتم را به سمت خانه آتیه برگرداندم. شماره همراهش را گرفتم. همان دم صدای بلند افتادن چیزی از پشت سرم آمد. برگشتم، بشکه قیر را وازگون شده دیدم که یکی از سه پایه های زیرش در رفته بود…و رسیدن آتش به گونی های اطرافش…
انگار که خواب میدیدم. هول شدم. موبایلم افتاده بود. سریع چندگونی رابه وسط بام پرت کردم برای دور ماندن از آتش. به سمت در دویدم. شعله سطح بشکه به گونی های نزدیک در ورودی بام رسیده بودو در چشم بهم زدنی زبانه های آتش به هوا برخاسته بود. در پشت بام کاملا مسدود شد. چند قدم عقب تررفتم برای نجات از هجوم حرارت به سمتم…
به فکر چاره ای برای رهایی بودم. چهار طرف بام مربع شکل را از نظر گذراندم. ضلع ورودی مشتعل شده بود. وحشت زده خودم را به لبه بام دو ضلع دیگر رساندم. ارتفاع برج تا بام ساختمان های همجوارش زمین تا آسمان بود. بدنم از حرارت داغ و با استشمام دود نفسم بند آمده بود. تلنگری به فکرم رسید:
_ جهان نکنه نحسی سیزده گریبانتو گرفته؟! انگار آخر کارته؟!
از این فکر از خودم بدم آمد. بخود تشری رفتم: تو نبايد تسلیم این خرافات بشی ..
با سرفه ای شدیدخودم را به ضلع روبه آسمان خراش مجاور رساندم.
چه می دیدم؟ تخته داربستی که دو سر بام را بهم پیوند داده بود. نمی دانستم بودن آن در این شرایط حکایت از چه نشانه ای داشت یا چرا اصلا تا ان زمان آن را ندیده بودم؟ و یا اگر دیده ام چرا دقت نکرده بودم؟
بهر حال وقت جواب این سوال هارا نداشتم. امیدی وجودم را پر کرد. با شتاب روی تخته پا گذاشتم. چند قدمی برداشتم و زیر چشمی نگاهی به پایین انداختم. به وحشت افتادم از دیدن ارتفاع زیر پایم. ترس، دلم را خشک کرد. آرام کف دستانم را به داربست تکیه دادم و نشستم. می خواستم برگردم ،ولی از دیدن آتش ابتدای داربست که پشت سرم مشتعل شده بودمنصرف شدم. ملتمسانه با خود نالیدم:
_ تو باید این مسیر رو بری. این شبیه همون داربستیه که پایین ساختمان بود تازه کمی هم که عریض تره. ببین جهان ،به جز مرتفع شدن که چیزی عوض نشده… اراده کن… بلند شو… تو می تونی…
برخاستم. دستانم را در راستای شانه هایم باز و رو به جلو خیره شدم. پای راستم را بلند کردم برای حرکت کردن. لرزشی شدید از پاهایم شروع و به همه بدنم رسید. صدای تپش قلبم می آمد که تند تند می زد. سرم گیج و چشمانم سیاهی رفت. همه چیز دور سرم چرخید. دستانم را در امتداد تنم بالا و پایین بردم برای حفظ تعادل و در نهایت نیم گام به عقب برگشتم. سست و بی حال در حال افتادن، نشستم و محکم خودم را به تخته چسباندم. شعله ابتدای تخته را مشتعل کرده بود. نا امید شدم. نه راه پیش داشتم و نه راه پس.
برای لحظاتی کوتاه با سکون وتلاش نکردنم تسلیم شده بودم .برای غلبه بر ان تصمیم گرفتم ذهنم را از هرفکری رهاکنم. با این خلا کمی آرامتر شدم.
می خواستم آخرین لحظات عمرم رابا مرور کردن خاطره خوش امشبم بگذرانم .چشمانم را بستم و خودم را به تقدیر سپردم.
سفره عقدمان را پهن شده دیدم .عروسم راکه با لباس سفید نشسته بود و خودم راکنارش.
کارها همه رو به راه شده بود. صدای خنده شادی که در میان صداهای دیگر محو می شد. من واو در محاصره پدر و مادرمان بودیم که دورمان حلقه زده ومی رقصیدند. رقص نور و انعکاس فلاش دوربین های فیلمبرداری بر روی صورت خندانمان. دستان عروسم را گرفته بودم. نرم بودند. اورابه سوی خودم کشاندم. حرارت نفسش را حس کردم. با نگاهم به او فهماندم که دوستش دارم وهرگز تنهایش نمی گذارم. چشمانمان خیس شد.
اشکم را که پاک کردم خودم را تنها دیدم. آتیه دور شده بوددر چند متری روبرویم ایستاده بود.دستانش به سمتم دراز شده بود.پشت سرش پدر و مادر و برادران و خواهرانمان ولشکری ازمهمانان دعوت شده که همگی دستشان به طرفم دراز و با صداهای مبهمی مرا بخود می خواندند. دست هایم را به هوای گرفتن دستانش دراز کردم. انگشتانم که به انگشتانش رسید در هم قفل شدند. آتیه با حرکتی سریع مرا به آغوشش ربائید. از شدت این برخورد روی هم بر زمین افتادیم.
به خود که آمدم روی بام آسمان خراش مجاور بودم و تخته داربست تا نیمه سیاه و در حال سوختن پشت سرم که بدرقه ام می کرد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حامد گفت:

    فوق العاده زیبا داستان رو نوشتید خانم یوسف زاده عزیز .واقعا ترقی و پیشرفت بسیار شما در این داستانتون نسبت به شروع حرکت صد داستان کاملا محسوسه .
    تبریک و خداقوت به شما .👏👏👏

    • ناهید یوسف زاده گفت:

      سپاس اقای حامداز حمایتتون بله هر شب نوشتن فقط در حد طرح میتوانستم بنویسم والان که تا داستان صدو بیست گزارش ارسال دادم کمی بخودم مهلت بازنویسی وتکمیل داستان ها رو دادم ونیتجه خدا رو شکر خوب بوده .پیشنهاد میکنم داستان زایش که امسب منتشر کردم رو بخونین .فکر کنم بپسندین

  2. فریده فرد گفت:

    هیجان را کاملا میشد احساس کرد روایت روان و خوبی بود
    👏👏👏👌👌👌🌺🌺

  3. حسین شهریاری گفت:

    عالی بود
    قلمت مانا ناهید خانم
    من از ارتفاع خیلی میترسم🙈
    داستانت جذاب و گیرا بود
    ولی من هنوز دارم از ترس میلرزم طفلی جهانگیر 🙃😉

  4. زهره خالقی گفت:

    خوب بود🌷 هیجان داشت 👌👌

  5. ناهید یوسف زاده گفت:

    دوستان داستان جدیدمه .معرف حضور شما🌷❤🌷