تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بيزينس ( ويرايش شده )
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

بیزینس
از زیرلحاف سرمو بیرون بردم وبا شوق بچگانه ای خوندم:
جا گرم میکنم..آی جا گرم میکنم.
دوباره لحافو رو سرم کشیدم واون زیر شروع به غلت زدن کردم.
.عاشق شبهای سرد زمستونی بودم. بساط کاسبیم جوره جوره بود .
.رختخواب سه برادر وخواهرکوچکتر از خودم رو دونه ای یک ریال ورختخواب سه برادروخواهر بزرگتراز خودم رو دونه ای دوریال گرم میکردم .سن هممون بین سه تا سیزده سال بود.آخه رختخواب دو ریالی ها خیلی بزرگتربودن وکلی باید بخودم میلرزیدم ودندونام بهم ساییده میشد تا کمی گرم شوند .ولی حسنش به این بودکه اونا پول خودشون رو از پول تو جیبی روزانشون میدادن ،اینجوری کمتر خجالت میکشیدم .اخه ننم پول کوچیکاروکه میدادکمی شرمنده میشدم میدونستم دستش تنگه. هیچوقت هم دستمو جلو نمیبردم واسه گرفتن مزدم و اون خودش پول رو میگذاشت کف دستم لای انگشتام .

اون زیر ،از بوی نمدار وگند لحاف که باحرارت تنم قاطی شده بودداشتم خفه میشدم . مال اون ته تغاریه بود .این اسمو ننم روش گذاشته بود .
اون جوری دیگه برام نمی صرفید که هم وقتمو بذارم هم سلامتیمو به خطر بندازم.اگرچه که رختخوابهاکوچیکتر هم باشند!
یه جای کار میلنگید .آنشب دل ودماغ گرم کردن جای ته تغاری رو نداشتم . نگاهش میکردم.ننم اونوکه تو بغلش خوابیده بود آروم گذاشت رو جایش .دستش رو که روی تشک کشید آهسته بهم گفت :گرمش نکردی؟
با وجودی که منتظر این سوالش بودم با بی تفاوتی گفتم: نه ننه .
با لحن دلسوزانه ای نالید :
ننه به قربونت بره، تو دلت میاد با این رماتیسم قلبی که داره تو این نم ورطوبت بخوابه ؟ میدونی که جاش که سردتر باشه بیشتر هم خیس میکنه!
میدونست که اون رو خیلی دوست داشتم واین کارو اول واسه سلامتیش انجام میدادم بعدهم که این پول به دستم میرسید خرج مخارجم میشد.
ملتمسانه ادامه داد:
اگه نرخش کمه برا کوچیکا هم همون نرخ بزرگا رومیدم خوبه؟ قبوله؟
دلم واسش سوخت .میدونستم این چندرغاز پس اندازش ازصرفه جویی کردن از خرج روزانه مان بودکه آقام بهش میداد.
چون نخواستم الکی تعارف کنم سریع فکری که به خاطرم رسیده بودرااز ذهنم انداختم بیرون: قبوله .امابه یه شرط که صبح ها به جای تو خودم رختخواب های خیس رو ببرم پشت بوم که افتاب وهوا بخورن وغروبا هم میارمشون پایین .خوبه؟ ها ننه؟
سرشوکه تکون داد و پایین انداخت به نشونه رضایت ،فرصتی پیدا کردم که رد چشامو از چشاش بدزدم.!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حسین شهریاری گفت:

    درود بر ناهید خانم
    قلمت مانا
    موفق باشی

  2. ناهید یوسف زاده گفت:

    دوستان یکی از داستان اولیه که بنا به درخواست شما ویرایش جدید کردم برای لذت بردن شما🌷👆🌷