تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خواستگاری
نویسنده: حسین شهریاری

۱.آیا وکیلم ؟
۲.آقای عاقد چه عجله ای داری، من هنوز انتخابش نکردم. اجازه بده اول یکی را انتخاب کنم.
۳.نمیشود، آیا وکیلم؟
۴.چه کسی باید بگوید بله؟
۵.حسین آقا؟ بله آقای عاقد.
۶.مثلا داری داستانی هذیان گونه می نویسی.
۷.اجازه بده الان حرکت سوم رو زده آقای کلانتری
۸.حرکت سوم چیه؟ حسین آقا تو هم نه، ظاهرا کرونا و قرنطینه به مغزت آسیب زده.
۹.بابا جان، آقای کلانتری دوره سوم حرکت صد داستان را شروع کرده و من هم جدیدا به دوره نویسندگی خلاق پیوستم.
۱۰.خب منظور؟
۱۱.باید در این بین یکی را انتخاب کنم که تو خطبه رو بخونی .
۱۲.حسین آقا،جنبه داشته باش شاید کسی ناراحت بشود، چرا کسی از همسایه ها را فرض نمیگیری؟
۱۳.آقا جان می خواهم داستان بنویسم، داستان هم تکلیفش مشخص است. پرت و پلا و هذیان گویی. در ضمن از دوره دهم انتخاب کردم هنوز هم شروع نشده.‌
۱۴.ای بابا! من را دعوت کرده ای که تازه یکی انتخاب کنی، کاش یکی با لنگه کفش از توی داستان های خودش بزند توی جمجمه ات که از زمین بلند نشوی.
این همه موضوع و ایده .
۱۵.خب چکار کنم این هم ایده است. اجازه بده من با آقای کلانتری صحبت کنم.‌ ناهید خانم و دکتر محمد صالح نازنین و آنیتا و لیلا خانم بگویم من را همراهی کنند.
۱۶.خب هماهنگ کن من منتظرم. راستی نمی خواهی خانم مردانی رو دعوت کنی؟
۱۷.تو چه‌کار داری من چه کسی دعوت میکنم یا نمی کنم؟
۱۸.گفتم یادآوری کنم، شاید فراموش کردی.
۱۹.نه فراموش نکردم. خانم مردانی وقت ندارد.
۲۰‌.عجب چطوره آقای کلانتری وقت دارد بقیه وقت دارند.
۲۱.جناب عاقد شما آمده ای فضولی کنی؟
۲۲.نه ببخشید. بفرما راحت باش.
۲۳.در ضمن دارم هذیان می نویسم. این را بفهم، خواستگاری هم فرضی هست. زیاد دخالت هم کنی میگم محمدصالح بعد از دندانپزشکی بیاد خطبه را بخواند .
۲۴.عجب دکتر مگر بلد است خطبه بخواند؟
۲۵.بلدی ندارد .
۲۶.خب باشد من حرف نمیزنم، برو با آقای کلانتری هماهنگ کن به من خبر بده.
۲۷.اگر شما اجازه بدی چشم.
۲۸.مرد گنده خجالت نمیکشد آمده داستان بنویسد، میخواهد پررو بازی در بیاورد. خدا شاهده اگر از دستت ناراحت بشوند، موهای سرت دونه دونه در میاورند.
۲۹.وای خدااااااا، قرار بود حرف نزنی، در ضمن گفتم که هذیان نویسی است.
۳۰.امروز جمعه است دیوونه شدی، مردم چهارشنبه ها به سرشان میزند. حالا دری وری بنویس اگر پرتت نکردن بیرون از گروه هر چه دلت میخواهد به من بگو .
۳۱.اره من جمعه‌ها میزند به سرم، تو را خدا یه لحظه حرف نزن.
۳۲.من حرف نمیزنم، ولی بلد نیستی حتی دری وری و هذیان هم بنویسی. میدانی چرا؟ آخه وقتی کسی رو انتخاب نکردی چطوری عاقد رو معطل خودت کردی؟
نه به تو هم امیدی نیست. تازه از استعاره و توصیف توی داستانت خبری نیست.
۳۳. نه بابا این چیزا هم بلدی؟ اجازه بده زنگ زدم آقای کلانتری حرف زدم. گفت: هر طور خودت صلاح میدانی من نمی توانم دخالتی بکنم، ولی همراهی ات میکنم .
۳۴.سانسورش نکن بگو دیگه چی گفت؟
۳۵.گفت: آقا حسین نازنین! این همه موضوع آخه چرا این موضوع؟
۳۵.منم گفتم: استاد بزرگوار ببین شما گفتید بنویسید، هر چی از ذهن آشفته ات تراوش میکند، من حالا این ایده توی ذهنم تداعی شده. چکار کنم؟ بنویسم؟
۳۶.گفت: بنویس
۳۷. بنده خدا نمی تواند مستقیم به تو بگوید خجالت بکش این اراجیف چیه می نویسی. خودت از رو برو.
۳۸.باشه حالا. اجازه بده زنگ بزنم خانه آقای صلواتی اجازه بگیرم، برای امشب برویم خواستگاری .
۳۹.عاقد گفت: چرا به ناهید خانم نمیگویی با مادرش حرف بزند؟
۴۰. گفتم: دخالت نکن. شاید دلش نخواهد زنگ بزند، یک وقت مادر دختره چیزی بگوید، ناهید خانم ناراحت میشود، من خودم زنگ میزنم.
۴۱.الو سلام؛ وقت بخیر خونه آقای صلواتی؟
۴۲.بله بفرمایید امر‌.
۴۳.ب ب ب بخ ش ش شید عرضی دا دا داش ش شتم.
۴۴.در خدمتیم بفرمایید.
۴۵.م م من اج ج ج از ز زه م میخواستم برای امشب بیام خواستگاری.
۴۶.شما مگه بزرگتر و پدر و مادر نداری که خودت زنگ زدی؟
۴۷.ج ج جسارتا بله دارم، وووولی …
۴۸.پدر دختر: ولی بی ولی…
۴۹.آقا اجازه بدهید حرفم تمام بشود.
۵۰.خب بفرمایید.
۵۱.من از دوره اول حرکت صد داستان در ۱۲۰ روز هستم قراره دختر شما در حرکت دوره دهم،صد داستان شرکت کند. من یک نظر دختر شما را دیده ام، یک دل نه صد دل عاشقش شدم. و آقای شاهین کلانتری و دکتر محمد صالح نازنین دو شخصیت برجسته مرا همراهی خواهند کرد.
۵۲.برای هم صحبتی با مادرخانم عزیزم،
۵۳جانم؟ چه زود پسرخاله شدی…
۵۴.ببخشید؛ با همسر شما،ناهید خانم و آنتیا خانم
لطف می کنند با من همراه می شوند.
۵۵.خب باشد چون آدم های با شخصیتی شما را همراهی می‌کنند من حرفی ندارم تشریف بیاورید.
۵۶.تشکر از لطف شما، خدانگهدار.
۵۷. سلام آقای کلانتری
۵۸. سلام بر حسین نازنین !جانم در خدمتم
۵۹. امشب میخواستم بروم خواستگاری، تشریف میارید من را همراهی کنید؟
۶۰. حسین آقا، شما تکالیفت رو انجام دادی؟
۶۱. بله استاد…
۶۲. مبارکه! چشم ولی ۱۰ دقیقه بیشتر نمی توانم شما را همراهی کنم، در جریان کلاسها و زمانبندی های من هستی؟
۶۳. در جریان باش امشب یک ۱۰ دقیقه به برنامه های من اضافه کردی.
۶۴.ممنونم استاد.
۶۵. آقا محمد صالح نازنین سلام خوبی شما من را همراهی میکنید برای امشب؟
۶۶. حسین آقا! ببخشید من سرم شلوغه توی مطب شاید نرسم. و اینکه به لحاظ رعایت پروتکل های بهداشتی درست نیست این همه آدم را با خودت همراه کنی.
۶۷. محمد صالح نازنین! الهی دورت بگردم منت بر سرم بگذار یک ده دقیقه وقت بگذار.
۶۸.چی جوابت بدم که دلخور نشوی؟
۶۹.فقط بیا لطفا.
۷۰.چشم میام.
۷۱.ممنونم، ممنونم .
۷۲.راستی از خانم ها به کسی گفتی ؟
۷۳.آره به ناهید خانم و لیلا خانم گفتم ولی آنیتا خانم از گروه رفته نتوانستم هماهنگ کنم.
۷۴.آنیتا خانم همراه همیشگی ما بوده باید حضور داشته باشد.
۷۵.بله درسته، مدیونم به آنیتا خانم. چشم کامنت میزارم زیر آخرین داستان دعوتش میکنم.
۷۶.ساعت ۹ شب همگی جلو خانه آقای صلواتی، پدر دختری از دوره دهم، حرکت ۱۰۰ داستان.
۷۷.بفرمایید بالا.
۷۸.یا الله یا الله ! بفرمایید داخل خوش آمدید.
۷۹.چه خبر خوبید.
۸۰.آقای کلانتری: ممنون خدا رو شکر خوبیم، چون وقت نداریم بروبم سر اصل مطلب .
۸۱.پدر دختر: خواهش میکنم بفرمایید
۸۲.آقای کلانتری: آقا حسین ما عاشق دختر شما شده و از ما خواهش کرده همراهی اش کنیم.‌
۸۳.پدر دختر: بله جناب آقای کلانتری آوازه شما را داریم که نویسنده چیره دست و خالق مدرسه نویسندگی هستید و همچنین دکتر جان نازنین، روی حرف شما نمی تونیم حرفی بزنیم.
۸۴.آقای کلانتری: شما لطف دارید.
۸۵.ناهید خانم و آنتیا خانم هم، داستان نویس های قابلی هستند.
۸۶.ناهید خانم: اگه لطف کنید دختر جان را صدا کنید چای بیاورند و صحبت رو شروع کنیم ممنون میشویم.
۸۷.مادر دختر: دخترم چایی را بیار
۸۸.آنتیا خانم: به به چه دختری، آفرین حسین آقا به این انتخاب
۸۹.مادر دختر: دختر من از هر انگشتش هزار هنر می بارد
۹۰.پدر دختر: حسین آقا شغل شما چیه؟
۹۱.من: من توی شرکت فوووووولاددد کار میکنم.
۹۲.ناهید خانم: بفرمایید مهریه و شیر بها چقد و چطوریه رسم شما؟
۹۳.پدر دختر: مهریه که به اندازه تاریخ تولدش…
۹۴.آقای کلانتری: ببخشید توی این اوضاع خراب اقتصادی در توان آقا حسین نیست، لطفا ملاحظه ایشان را بفرمایید.
۹۵.آنیتا خانم: مهریه حق زن هست و عندالمطالبه، ولی باید در توان مرد باشد که بتواند پرداخت کند،
کمر مرد زیر بار قسط و بدهی خم میشود.
۹۶.مادر دختر : نظر خود دخترم این است که به نیت حرکت صد داستان و به احترام استاد کلانتری، ۱۰۰ سکه و ۱۰۰ داستان عاشقانه و رمانتیک و ۱۰۰ گرم زعفران اصل و هزینه شرکت در حرکت صد داستان با آقا داماد،
در ضمن همه خرج عروسی با آقا داماد.
۹۷.من : ب ب یبخشید هر چی شما دستور بفرمایید ، جهیزیه دختر توی شهرستان شما، با دختر هست، ولی ما بندری ها این رسم را نداریم خونه و وسایل با آقا داماد هست . اگر امکان دارد، هزینه عروسی با خود شما باشد.
۹۸.پدر دختر: ولی ما جهیزیه اش رو تکمیل کردیم .
۹۹.محمدصالح نازنین که ساکت بود گفت: پس یک مراسم مختصر بگیرید و توی اوضاع کرونایی زیاد خرج نکنند. و برای باقی قضایا با هم توافق کنید.
۱۰۰.آقای کلانتری: مبارک است. ما هم برویم که ده دقیقه رو به اتمام است.
۱۰۱.پدر دختر: خوشبخت باشید به امید خدا
۱۰۲.ناهید خانم خواست هلهله بزند.
۱۰۳.مادر دختر گفت: لطفا هلهله نزنید، بنده خدا همسایه، شوهرش تازه فوت شده بخاطر کرونا ناراحت می شوند.
۱۰۴.عاقد گفت: پس چی شد من بیکار که نیستم منو اینجا کاشتی.
۱۰۵.من : وای ببخشید هنوز اینجایی ؟
۱۰۶.عاقد: په نه په، تا پولم از حلقومت نکشم بیرون نمیروم.‌
۱۰۷.من : ببخشید من حواسم نبود زود بهت گفتم، تازه جواب گرفتم.
۱۰۸.عاقد: خاک بر سرت کنند، هنوز آداب و رسوم بلد نیستی.
۱۰۹.من : عاقد جان لطفا کمک کن داستان رو تمام کنم، موندم چه جوری بنویسم که پایان بازی نداشته باشد.
۱۱۰.عاقد: یک چاقو بده بزنم توی شکمت که بمیری، هم من راحت بشوم هم ملتی که منتظرند داستان مزخرف خواستگاری تمام بشود.
۱۱۱.من: چرا عصبی میشوی؟ بیا خطبه را بخوان.
۱۱۲.عاقد: عروس خانم کجاست؟
۱۱۳.من : تو راه داره میاد
۱۱۴.چند لحظه بعد…
۱۱۵.عاقد: عروس خانم، برای بار سوم آیا وکیلم؟
۱۱۶.عروس خانم: با اجازه پدر و مادرم و بزرگترها و برای اینکه پایان داستان خوب و خوش باشد ، بله !
۱۱۷.من: 😍😍😍😍

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    استاد شهریاری تبریک به این قریحه! از ته دل خندیدم و کیف کردم. قطعا من توی خاستگاری صحبتی جز ساده گرفتن مراسم و مخارج حداقلی، نمیکردم و چه جالب این را از زبان من بیان کردید. ببخشید چند روزی از سایت دور بودم. سالم و تندرست باشید 🙂

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر دکتر جان نازنین محمد صالح جان بی همتا
      ممنون از نظر ارزشمندت
      😃آره شما یکی از معتمدین بودی
      خواهش میکنم استاد بزرگ

  2. سپیده گفت:

    با نمک بود 😀

  3. فرزانه کردلو گفت:

    خیلی جالب و بامزه بود😊

  4. فریده فرد گفت:

    عالی بود آفرین خلاقانه و جذاب .
    آرزوی موفقیت وسعادت براتون دارم‌
    توداستانتون دعوت نبودم ولی امیدوارم در واقعیت فراموشم نکنید 😊🌺👌👏

    • حسین شهریاری گفت:

      فریده خانم درود بر شما
      ممنون از همراهی شما دوست هنرمند و خلاق من
      آقا محمد صالح گفت زیاد شلوغ نباشه بخاطر کرونا 😀😀😀😀😀
      من همیشه بیاد شما هستم
      من لطف و مهر شما رو فراموش نمیکنم

  5. فاطمه بهرامی گفت:

    داستانتون خیلی جالب بودوخیلی خلاقانه روایت کردین🌹طنزجذابی بود
    موفق باشید❤

  6. زهره خالقی گفت:

    لیلیلیلیلییلی 😆 تو این سایت که کسی عزا نداره ها؟؟
    خیلی خلاقانه بود، کیف کردم 😍😍😍

  7. لیلا فرزادمهر گفت:

    از دیالوگهاتون خیلی خوشم اومد.
    ممنون که مراهمراه خاطرات مثل قاب عکس روی دیوار کشوندید(شوخی بی مزه هاها)
    موفق باشید

    • ناهید یوسف زاده گفت:

      سلام بعد از چند ماه تو این گروه بلاخره بااین داستان طنز خندیدم .خدا قوت .خانم لیلا منم که هلهله وکلم ماسید تو گلو 😄خوبه که زهره جان اینجا کل رو زد واز دلم در اورد .
      آفای شهریاری خوش بمونی وقلمت تواناتر

      • حسین شهریاری گفت:

        ممنون ناهید خانم
        درود بی پایان بر شما
        لطف کردید
        ببخشید که نتونستید هلهله بزنید😀😀😀😀
        زنده باشی و همیشه دلت شاد

  8. آنیتا گفت:

    جواب آخر عروس دیگه کشت منو.

    این داستان رو حتما برا عروس خانم آینده بخونین.
    خیلی خلاقانه بود.
    خیلی جالب بود .

    بیچاره وکیل😂😂😂

  9. آنیتا گفت:

    آقای شهریاری

    شاهکاره
    چقدر خندیدم.
    کیف کردم. مرسییی
    ازدواج نکردین؟ کاش تو عالم واقعی میشد تو مراسم خواستگاریتون باشیم.
    جواب اقای کلانتری ده دقیقه به برنامه هام اضافه کردی😀😀😀
    محمد صالح خطبه بخونه😂😂 جواب محمد صالح عالی بود
    آنیتا از گروه رفته وای مردم از خنده

    من به مهریه اعتقادی ندارم و لی مهریه عروس خیلییی باحال بود