تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

طبقه سی و سوم
نویسنده: میم.جیم

امشب شب تولدم است و تنها در خانه ام در نوک برجِ تازه ساخت، به سر میبرم. مسکو از همیشه سردتر است و همه جا یخ بسته.

نامزدم ماریا به یک سفر خانوادگی رفته است و امشب بیش از همیشه جای خالی اش را احساس میکنم.

از این برج سی و سه طبقه، فقط پنج شش واحد به فروش رفته که همه آنها هم برای گذراندن تعطیلات زمستانی به مسافرت رفته اند.

در این بالا، در طبقه سی و سوم، کمی احساس ترس میکنم، انگار در میان لشکر تاریکی حبس شده ام. آنقدر هوای بیرون سرد است که حتی نمیگذارد نور به این بالا برسد. 

هر چقدر هم لامپ روشن کنم باز هم فریاد های تاریکی اطراف برج دلم را به لرزه می اندازد.

در این اوضاع بدترین چیز سکوت است. تلویزیون را روشن میکنم و فقط میگذارم یک چیزی پخش شود.

بهتر شد.

درب پله های اضطراری را هم قفل میکنم تا خیالم راحت شود.

به آشپزخانه میروم و سعی میکنم با پختن غذا سر خودم را گرم کنم.

چند ناگت مرغ نیمه آماده برمیدارم و در روغن سرخ میکنم.

همزمان که مرغ ها را در روغن میچرخانم به این فکر میکنم که چقدر ترسناک میشود اگر کسی بخواهد به من آسیب بزند. هیچ کاری از دستم برنمی آید. بالای برج. تنها. هیچکس صدایم را هم نمیشنود و  میتواند تکه تکه ام کند، بعد با خیال راحت با دست های خونیش دو سه تا ناگت هم بخورد و برود.

هیچکس هم متوجه نمیشود.

صدایی شنیدم.

توجه نکردم، حتما از تلویزیون بود.

یکی از ناگت ها که سرخ شده بود را برداشتم و گاز کوچکی زدم، خیلی داغ بود. دهنم را باز کردم تا دهنم کمتر بسوزد

دوباره همان صدا آمد. حتما خیالاتی شدم، ولی محض احتیاط صدای تلویزیون را قطع کردم و در حالی که قلبم بی رحمانه میکوبید به صدا گوش دادم.

نفس راحتی کشیدم. صدای آسانسور بود.

دوباره مشغول سرخ کردن ناگت ها شدم. گاز دیگری به همان ناگت قبلی زدم که الان خنک شده بود. همانطور که از طعم و بافت ناگت لذت میبردم یک لحظه متوجه شدم که کسی در ساختمان نیست و هیچکس هم کلید ندارد تا وارد شود.

سریع به سمت درب آسانسور خانه ام رفتم. مانیتور کوچک آسانسور نشان میداد که آسانسور در طبقه همکف است

با ترس و ذره ای امید که حتما آسانسور همانجا بود و کسی دکمه لعنتی اش را در همکف فشار نداده به مانیتور خیره شدم. حرکتی نمیکرد. میخواستم دکمه آساسنور را بزنم تا بیاید بالا اما تصور اینکه کسی با چاقو درونش بود مانعم شده بود.

روی مانیتور یک فلش رو به بالا کنار حروف جی اف آمد. یعنی کسی درب آسانسور را باز کرده. سریع به دنبال موبایلم رفتم و با ماریا تماس گرفتم، فقط او کلید درب برج را داشت،

 آساسنور در طبقه یک ایستاد.

گوشی ماریا مشغول بود. دوباره تماس گرفتم.

طبقه یک خالی بود، فقط سه طبقه از برج واگذار شده بود. آنها هم همگی رفته بودند به تعطیلات.

آسانسور دوباره حرکت کرد و در طبقه دوم ایستاد.

دوباره با ماریا تماس گرفتم و گوشی را روی بلندگو گذاشتم تا بتوانم همزمان مانیتور آسانسور را هم نگاه کنم.

صدای آهسته ماریا آمد

  • سلام
  • سلام ماریا خواب بودی؟
  • نه، ولی بقیه خوابن.
  • کجایید الان؟
  • هتل، روستوف
  • باشه خدافظ

حتی منتظر نشدم جواب خداحافظیم را بدهد.

میخواستم با پلیس تماس بگیرم اما نباید به همین راحتی برای برجی که خودم سرمایه گذارش بودم سابقه درست میکردم. هنوز ۵۹ واحد خالی روی دستم مانده بود.

آسانسور از طبقه دو حرکت کرد و در طبقه سه ایستاد. طبقه سه هم خالی بود.

بوی سوختگی در خانه پیچید.

لعنتی ناگت ها سوخت. سریع به آشپزخانه رفتم و گاز را خاموش کردم. یک چاقوی بزرگ برداشتم و سریع به جلوی آسانسور برگشتم. آسانسور به طبقه چهار رسیده بود.

فشار خونم بسیار بالا رفته بود و قلبم با ترس خون را پمپاژ میکرد. 

از طبقه چهار حرکت کرد و به طبقه پنج رسید.

طبقه پنج یک واحد را فروخته بدوم به آقای ریچارد. سریع شماره اش را گرفتم ولی در دسترس نبود.

آسانسور هم از طبقه پنج حرکت کرد. پس آقای ریچارد نبود.

 سریع بین مخاطبینم گشتم و به هر شش نفری که به آنها آپارتمان فروخته بودم تماس گرفتم، اما همه شان در سفر بودند. آسانسور به طبقه ۱۳ رسیده بود.

تا رسیدنش به طبقه ۳۳ حدود ده دقیقه وقت داشتم.

سریع رفتم و لباس گرم پوشیدم که در سرمای مسکو دوام بیاورم. اگر به طبقه ۳۳ از پله های اضطراری فرا میکردم وبه پلیس زنگ میزدم. به طبقه ۱۶ رسیده بود.

اصلا حواسم به پول های نقد درون خانه نبود. سریع به طرف گاوصندوق دویدم، با اضطراب رمز را زدم

۴۳۵۶۱۲۱ اه اشتباه زدم دوباره  ۴۳۵۶۱۲۴

 باز شد و همه پول های نقد را درون یک ساک ورزشی ریختم.

به جلوی مانیتور برگشتم. طبقه ۱۸٫

هنوز وقت داشتم

صدایی از توی آشپزخانه آمد. ممتد بود.

با احتیاط و چاقو یه دست به آشپزخانه رفتم. اه. موبایلم روی اوپن بود و داشت زنگ میخورد. ماریا بود. قطعش کردم. باز به سمت آسانسور رفتم. طبقه ۱۹٫ دوباره ماریا تماس گرفت. دوباره قطع کردم.

 اسمس داد: چرا قطع میکنی؟

اه اصلا شرایط توضیح دادن را نداشتم

دوباره موبایلم لرزید، ماریا بود: قهری؟

طبقه ۲۰ را هم رد کرد. هنوز ۱۳ طبقه مانده بود.

باید از شر ماریا راحت میشدم، سریع پیام دادم: نه عزیزم ولی در شزایطی نیستن که جواب بذم

وقت نکردم تصحیح کنم و سریع فرستادم.

به ۲۲ رسید.

موبایلم لرزید: ببخشید که برای تولدت نیستم  

از ۲۲ حرکت کرد، به ۲۳ رسید ولی نایستاد و به ۲۴ رسید و باز نایستاد. حتما شوخی اش گرفته داشت همینطور به بالا می آمد. سریع دویدم دنبال درب اضطراری تا فرار کنم. درب قفل بود. اه کلید لعنتی کجا بود.

داخل خانه میدویدم و به دنبال کلید بودم در عرض سی ثانیه کل خانه را هم به هم ریختم.

رسید به ۲۸٫ پیدایش نکردم.

آها کلید کل درب های برج را داخل کشو کنار تختم داشتم. دویدم و دسته کلید را برداشتم. حدود ۱۰۰ کلید به آن آویزان بود. به سمت درب اضطراری رفتم و کلید ها را امتحان کردم. خیلی زیاد بودند. آسانسور رسید به طبقه ۳۲ و ایستاد.

من کلید ها را یکی یکی امتحان میکردم، اما هیچکدام نمیشد. تماس با پلیس هم الان فایده ای نداشت. تا برسند یک قطره خون هم در بدنم نمیماند. دوباره کلید ها را امتحان کردم. حداقل ۳۰ تا مانده بود و آسانسور به طرز ترسناکی در طبقه ۳۲ مانده بود. فکری به ذهنم زد. دویدم جلوی آسانسور تا حفاظ کشویی جلوی آسانسور را بکشم و قفلش کنم. آسانسور حرکت کرد. حفاظ را کشیدم و درب را قفل کردم که آسانسور رسید و درب باز شد.

  • سورپرایزززز تولدت مبارکککک عزیزم

ماریا نامزدم بود و یک کیک شکلاتی در دستش.

  • چرا در آسانسور رو قفل کردی؟

من فقط نگاهش میکردم.

  • چرا لباس بیرون تنته، خوبی ایوان؟

روی زمین نشستم. و فقط تماشا میکردم.

  • خوبی عزیزم؟ آسناسور چرا خرابه؟ هی وایمیستاد

سرم را به دیوار تکیه دادم

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. زینب بیشه ای گفت:

    ایده تون جالب بود و اتمامش قشنگ ولی به قول آقای کرامتی کاملا مشخصه به بازنویسی اعتقادی ندارید !
    اینکه یه کسی در تنهایی خودش یهو از حرکت آسانسور بترسه می تونه منطقی باشه ولی بهتره بیشتر توجیه بشه منظورم توضیح بیشتره

  2. اول بگم که کلّا داستان هات انفجار استعداده!
    و البته انفجار بی حوصلگی!
    یعنی نشون میده یه نویسنده ی بی حوصله ولی فوق العاده مستعد اون پشت سیستم نشسته و داره می نویسه (:
    به هرحال جواد جان، بازم به نظرم بعضی بخش های داستان قانع کننده نبود، به نظرم ایرادهای خانوم مودی به جا بود.غیر از اون به نظرم، توصیف های ادبی که گاه به گاه توی داستان به چشم می خورد، خیلی تو ذوق می زد
    مثل :
    انگار در میان لشکر تاریکی حبس شده ام

    به نظرم نه به ژانرش می خورد، نه به جملات قبل و بعدش

    دربارۀ بی حوصلگی ات هم منظورم اینه که وقت نمی زاری که قشنگ انسجام منطقی داستان رو رعایت کنی و پاسخ های قانع کننده تری برای سوال ها توی داستان بگنجونی و گرنه سلطان ایده و نوشتنی!!

    بوس بوس

    • میم.جیم گفت:

      قرار شد تعریف رو کنار بذاریم و هم دیگرو در انتقد جر بدیم، قرارمون یادت نره
      در هر صورت ممنون
      و وقت نمیکنم دیگه برای بازنویسی
      درستش اینه که یه بار که نوشتی بذاریش کنار دوباره سه چهار روز دیگه بخونیش تا اشکالا رو بفهمی ولی کو حوصله
      در مورد توصیف هم نمیدونم از نظر من بد نیومد
      پاسخ کجا رو نگرفتی؟

  3. کوثرمودی گفت:

    خیلی داستان خوبی بود فقط چن تا نکته:
    اخه هر کی تو اسانسوره قرار نیس اینو با چاقو تیکه تیکه کنه…بعد اینکه طرف مگه اینقد ادم مهمی بود ک همچین ترسی داشته باشه
    این باید حتی اگ کسی بخواد بکشتش خیلی متعجب بشه چون یه ادم معمولیه و کاری به کار کسی نداشته، دزد هم اگ باشه فرار کردن این ادم بیشتر بهش کمک میکنه!
    ولی در کل روند پیش روی داستانانتون رو خیلی دوس داشتم ینی کلا اگ یه ایده‌ی خوب داشته باشین خیلی خوب میتونین پیادش کنین👌

    • میم.جیم گفت:

      واقعا نکات خوبی گفتین
      خیلی به اینا دقت نکردم، البته میتونم توجیهشون کنم، ولی درستش این بود که اصلا این سوالا پیش نیاد

      ممنونم نظر لطفتونه

  4. فریده فرد گفت:

    عالی و خلاقانه بود آفرین 😊👏👌🌺

  5. حسین هاشمی گفت:

    عالی بود و کمی قابل حدس
    موفق باشی

  6. جواد گفت:

    کاشکی میکشتش
    جذاب تر میشد
    ولی خوب بود موفق باشی 😉

  7. سلین گفت:

    یه جوری بود خوشم نیومد
    البته خسته هم هستم حال نداشتم دقیق بخونم

  8. حسام گفت:

    آفرین خیلی خوب بود

  9. یاسمن گفت:

    هیجانش خوب بود
    یه کم ادبیاتش رو دوست نداشتم و سوالی که پیش میاد اینه که برج دوربین نداره؟ آسانسورش دوربین نداره؟ پله اضطراری رو چرا قفل کرد و چرا گم کرد؟ تازه قفل کرده بود چطور یادش نیومد

  10. ت.کریمیان گفت:

    خیلی جذاب بود 😍

  11. زهره خالقی گفت:

    جالب بود دوست داشتم بدونم تو آسانسور کیه؟؟

  12. .... گفت:

    خیلی داستان جالبی بود.. 👌و البته ترسناک… اون قسمت هم که (وقت نکردم تصحیح کنم و سریع فرستادم) خیلی جالب بود. قبلش فرد احساس میکنه واقعا اشکال تایپی بود در موقع تایپ کردن توسط نویسنده