تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نوشتنِ داستانِ داستان نوشتن
نویسنده: زهره خالقی

“ماجرایی در سر دارم، داستانی که شخصیت اولش منم” بعد خب بعدش چی؟ خط میزنم جمله ی اول گیرا نبود.آهان فهمیدم:” در حالِ نوشتنِ داستان خودم بودم،غرق در توصیف لحظه هایم وقتی که داستان مینویسم که زنگ در را زدند با بی حوصلگی و اعصابِ خرد و خاکشیر در را باز میکنم،پدرو مادرم هستند اما من فقط چهار دستِ پر از میوه و خرید های مایحتاج خانه را میبینم که وظیفه من است بشویمشان و ضد عفونی کنم و بگذارم سرجایشان و آن وقت تازه میتوانم بیایم ادامه داستانم را بنویسم…

-اَه..یه دقیقه واسه خودم وقت ندارم

بعد یادم می افتد قرار بود جنبه ی مثبت قضایا را بنگرم.پشت چشمی برای حافظه ام نازک میکنم که حالا که دوست دارم عصبانی باشم این را یادم انداخته. دارم میگردم چیزِ خوبی در این که از نوشتن دور شدم پیدا کنم ولی این خودش به منفی ها فکر کردن است؛ یکهو بیخیال میزنم زیر آواز،به آلوهای آبداری که میشویم سلام میکنم،به تک تک دانه های انگور خوش آمد میگویم و با سیب ها حرف میزنم؛از کار خودم خنده ام میگیرد حالا روحیه ام بهتر است” نه نشد باید بنویسم دقیقا به سیب ها چی گفتم چند جمله ی آخر خط خورد “بیخیال میزنم زیر آواز به آلوهای آبداری که میشویم سلام میکنم

– سلام گوگولی  – سلام مگولی  – سلام عزیزکم  – سلام احوال شما؟ …

و به دانه دانه ی انگور ها خوش آمد میگویم 

– خوش اومدید  – خوش اومدید  – خوش اومدید …

بعد با سیب ها حرف میزنم 

– سلام خوبی؟ چخبرا؟  – توهمون سیبی نیستی که حوا گازت زد؟  -ببخشیدا من انقدر محکم میشورمتون …

حدود یک ساعت مشغولم میکنند و بعد برمیگردم سراغ دفتر و خودکارم” به داستانِ درونِ داستانم فکر نکرده بودم؛ یکبار از اول میخوانم نوشته هایم را خوب است،راضی ام آنقدر راضی که میتوانم چشمانم را ببندم و بخوابم و فردا این ماجراهای درون ذهنم را بنویسم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    مکالمه با میوه ها بی نظیر بود 🙂 موفق باشید خانم خالقی. منتظر نوشته های بعدیتون هستم

  2. حسین شهریاری گفت:

    خداقوت
    قلمت مانا

  3. مسعود انیس گفت:

    خیلی زیبا بود
    ساده و صمیمی.
    آفرین 👏👏🌷

  4. میم.جیم گفت:

    حال و هوای خوبی داشت داستانتون