تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

گذر لوطی هاشم
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

گذر لوطی هاشم  .،                                                          هر کی به کاری مشغوله ،،، ده شاهی بنداز تو کشکوله، ،،،،، یا قالب پنیری داشتیم ،،،،،خوب
نگه اش نداشتیم ،،، کلاغ او مد و بردش، رو درخت نشست و خوردش ،،،،،،،
خیلی از این شعرای موزیکال داشتیم و داریم
که تو زندگی روزمره مون هم هست ، مثل
من این توپ را نداشتم ،،،،مشقام را خوب نوشتم ،،،،
تو ادبیات داستانی مون ، از این شعرها زیاد داریم .
دلش می خواست یه داستان بنویسه که موزیکال باشه ، و بشه بردش روی صحنه.
به درویش فکر کرد و کشکول با کلاه و لباس خاص خودش با کمربند پارچه ای و لباده .
وارد بازار شد و از گذر اول بازار گذشت .
اون شور و حال گذشته را نداشت ، کرونا باعث
کسادی بازار شده بود .بازار خلوت بود و اکثر کاسبها ماسک زده بودن ، ماسک های سفید و سیاه . و کم تر حرف می زدن آرام آرام پایین می اومد ، بعضی ها در دکون هاشون را آب و جارو می کردن . تازه ساعت ده صبح بود . مردم از شهر و روستا از حالا به بعد وارد بازار می شدن . دست فروشی با چرخ دستی
که همه نوع جنسی از قبیل تیغ صورت تراشی ، لیف و کیسه حمام تا واکس و اسفند دود ، ناخن گیر و قرقره و اجناس خورد دیگه می فروخت رد شد . این دست فروشها هم قدیمی هستن و با کاسبها آشنا .
یه جورایی هم ، جا دارن و در دکان بعضی از قدیمی ها وای می ایستند . گذر چهارم بازار
معروفه به گذر لوطی هاشم که سقا خونه لوطی هم توی همین گذر هست که مردم شمع روشن می کنن و حاجت می خوان . لوطی مرد بزرگی
بوده و همه ازش تعریف می کنند ، فیلمش را هم ساختن ، که ناصر ملک مطیعی بازی میکرد و مرتضی عقیلی و ژاله . لوطی قلندری بوده و
مردم روی اون قسم می خوردن ، بانک شاهی را هم تقریبا صد و بیست سال پیش چسب سقا خونه لوطی ساخته بودن که قراره جزو آثار ملی و تحویل میراث فرهنگی بشه . از یک کاسب قدیمی بازار درباره لوطی هاشم پرسید و او هم تعریف کرد که می گن یه شب لوطی کنار حوض توی چهار سوق نشسته بوده و مثل بچه ها آب بازی
می کرده ،که شیخ والسلام سر می رسه و میگه تو لوطی هاشمی ؟ میگه من بچه لوطی هم نمی شم ،
من کجا و لوطی کجا ، من صد سال دیگه به گرد پای لوطی هم نمی رسم ، و شیخ به دیده ملامت
میگه نه تو لوطی هاشمی و راه می افته .
لوطی بهش می گه تو کی هستی ؟ می گه من
شیخ الاسلام فلانی هستم و با همان دیده ملامت و حقارت می پرسه یعنی تو من را نمی شناسی .
لوطی می گه وای به حال شهر و مردمی که تو شیخ والاسلام شون باشی .
بازار شلوغ تر شده و درویشی با کشکول سلانه سلانه رد می شه و می خونه ،
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را ،،،،،،
که به ما سوا فکندی همه سایه خدا را ،،،،،،،
درویش نزدیک شده ، صدایی خوش داره و به دل می نشینه ، با کاسبها خوش و بش می کنه و وقتی تعارفش می کنن که بنشینه، با دست اشاره
می کنه که کار داره و می ره و بر می گرده .

از بازار خوشش می اومد ، از کاروانسراها و راه پله های باریک که به طبقه دوم می رفت ، و کارگرهایی که مردم کمتر می دیدن شون و بوی نم ، عجیب به دلش می نشست . به چهار سوق رسیده بود و لوطی هاشم را در نظر می آورد
که تو پاشوره حوض نشسته و آب بازی می کنه .
یادش اومد اینجا که می رسیدی صدای چکش مسگرها چه آهنگ موزونی را بوجود می آورد . دیگه اون صدا نبود ولی اون ضربآهنگ را حس می کرد . به طرف میدان ارک اومد . مغازه های
ظروف و قابلمه مسی و رویی یا ( روحی ) و نظرش را جلب کرد که نو و کهنه را هم عوض می کردن .
با چه حوصله ای با مردم شهر و روستا صحبت می کردن و توزیح می دادند . پیش خود گفت هنوز هم کاسبهای خوب و مردمی هستند و تخمش را ملخ نخورده . به سقا خانه حضرت ابوالفضل رسید که داخل بازار اصلی بین مغازه ها قرار داشت . عکس حضرت علی را تو سقا خونه
زده بودن که از میرزآسیف هم خوشگل تره ، چشم و ابروهای مشکی ، چشمهای درشت ، صورت گرد ، مژه های بلند و ریش توپی با دستار مشکی ، شمعهای سوخته و یکی دو شمع روشن .
پایین در سقا خونه شیر آبی و پا شوره که به فاضلاب شهری یا چاه بازار وصل هست .
از قدیم و ندیم هم آبش خنک بود و از چشمه های آب معدنی استفاده می شد ، ولی خیلی
وقته که مثل خیلی از نعمت های دیگه دستی شده و از بسکه تشنه موند به آب شهری وصل
شد ، زن چادری به سقا خونه میاد و دوتا شمع
روشن می کنه . سقا خونه مثل عابر بانک می مونه و فقط یک نفر جلوش جا می گیره ، حالا خیلی هم که آشنا باشی دو نفر ی هم می شه
وای ایستاد . زنی اومده و با قابلمه ها ور می ره
و قیمت می پرسه . کاسبهای بازار مثل قدیم نیستن ، ولی هنوز توشون آدمای با حوصله
پیدا می شه که هم با مردم راه میان و هم وقتی می خوان عوض کنند قر نمی زنند .پایین تر میاد
و وارد بازارچه سعادت می شه که حالا سه طبقه شده و مغازه های لوکس درست کردن ، ولی اصلا با بازار همخوانی نداره .
از بازارچه بیرون میاد و درویش را می بینه که
شعر در مدح حضرت علی می خونه .
برو ای گدایی مسکین در خانه علی زن ،،،،
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را ،،،،،،،درویش با صوت و آواز خوش می خونه .
یه اسکناس پنج هزار تومانی تو کشکول می اندازه و یکی دو تا از کاسبها با درویش خوش و بش و شوخی می کنند .
درویش سر ذوق میاد و می خونه ،

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین ،،،،،،،
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را ،،،،،،
یکی از کاسبها بیرون میاد و یک صندلی میاره
و درویش را دعوت به نشستن می کنه و یه چای دیشلمه تازه دم می ده دستش .
چندتا از همسایه مغازه ها جمع شدن و با درویش
گپ و گفت و شوخی می کنن و درویش که انگار می دونه این جمع چی دوست داره می زنه زیر آواز و می خونه ،
به قمار خانه رفتم همه پاک باز دیدم، ،،،،،،،،،
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی ،،،،،،،
و باز ادامه می ده
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند، ،،،،،
که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی، ،،،،،
درویش اشعار عراقی و شهریار و حافظ و سعدی را با آوای خوش خواند و از دوستان عذر تقصیر
خواست . کسبه هم درویش را توجه کردند و او که زیر لب زمزمه نامحسوس داشت از بازار بیرون آمد و به سوی مقصدی نامعلوم حرکت کرد ، او هم با درویش همراه شد و در خیابان خدا حافظی
کرد . هنوز آوای درویش توی گوشش بود ،
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی ،،،،،،
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی ،،،،،،،،،

هوشنگ مرادی بیست و سوم ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    توصیفات از بازار بسیار خوب بود و آدم واقعا می‌دید تو ذهن تمام چیزهایی که نوشتین رو و وارد فضای بازار میشد.
    فقط یه مقدار به قول خودتون حالت مستند داشت و یکم از داستان بودنش کم شده بود ولی جالب و زیبا بود.
    خسته نباشید