تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کودک آینه
نویسنده: لیلا فرزادمهر

 

 صدای فریاد گوش‌خراشی او را بیدار می‌کند. روی تخت خواب می‌نشیند صورت خیس از اشکهایش را  دست پاک می کند. فضای تاریک اطراف او را وادار می‌کند که آباژور کنار تخت را روشن کند. با پشت

 چشم‌های دردناکش را چند بار باز و بسته می‌کند. به سمت روشویی بی‌رمق کشیده می‌شود. با چند مشت آب اشک‌های به‌جامانده را می‌شوید.

 به آینه نگاه می‌کند؛ صورت پف آلوده و زرد، دوده سیاه دور چشم‌ها با چند شیار عمیق زیر آن تکیده‌تر نشانش می‌داد اما هنوز مژه‌های پرپشت و بلند چون چتری این زخم هارا پوشانده بود. دانه‌های سفید برفی خرمن مشکی سال‌های جوانی‌اش را به تاراج می‌بردند. ولی ریشه‌ها محکم ایستاده بودند.

 خط لبخند عمیقی لب‌هایش را احاطه کرده بود و خبر از خنده‌های گاه و بی گاهش می‌داد ولی این روزها خنده هم از آن‌ها گریزان بود.

 کودکی را در آینه، با چشم‌هایی جوان و شیطان با چتری سیاه روی پیشانی ،لبهای صورتی  و پوستی خواستنی دید.

 پدر، کودکش را به آغوش می‌کشد بوسه‌ای گرم روی پیشانی دخترک می‌نشاند. سبیل زبر پدر سوزشی در پیشانی ایجاد می‌کند ولی لذت این بوسه قابل وصف نیست. به کودک و پدرش لبخند می‌زند.

پدر صورت دخترک را با دست‌ها قاب می‌کند “دخترم ماه توی آسمون چه کار میکنه”. دختر چشم هارا به اطراف می‌چرخاند وقتی‌که اطمینان پیدا کرد که جایش از دست برادر در امان است می‌گوید: “ادای منو درمیاره”. دوباره بوسه‌های بی‌وقفه پدر بر سروصورت دخترک آغاز می‌شود.

 خاطره‌ای را به یاد می‌آورد ولبخندی صورتش را رنگین می‌کند.با آهی ماجرا را دنبال می کند.پدر وکودک برچهره نقابی می کشند.

پوشش اجباری روی صورت آن‌هارا تبدیل به ربات‌هایی کرد که دیگر از خطوط چهره  به درون قلبشان نمی‌رسیدند. فقط چشم‌ها را می دیدند که آنها را هم با عینک‌های آفتابی پوشاندند. ارتباط کلامی کمرنگ و زبان بدن دیگر مفهوم نبود . باید جملات را درست و بجا انتخاب می کردند تا مبادا موجب سوءتفاهم شود.

 کودک درون آینه اخم کرد. این روزها دل‌تنگ آغوش مادر و پدر و خانواده است. دل‌تنگ دست نوازش، نشستن در کنار هم‌روی یک صندلی و بوییدن، بوسیده شدن که روزی آن‌ها را عادی می‌دانست و امروز حسرت نداشتن آن‌ها بر جان‌ودلش چنگ میزند.

 بازوهایش را بغل می‌کند شاید بتواند تمام حسرت آغوش‌هایی که این روزها از او دریغ می‌شوند را پر کند. کودک درون آینه محدب می‌شود با درد نهانی مچاله شده به آینه پشت می‌کند؛ لبخندش زودتر از او می‌رودومحو می شود. آینه تاریک می‌شود در تاریکی، کابوس شبانه باز هویدا می‌شود. در بیابان تنها صدای زوزه شغال‌هاست که سکوت پرستاره شب را می‌شکند و بر تاریکی خراشی عمیق ایجاد می‌کند. ترس و دلهره تنها ماندن امانش را می‌برد.

 نوری از دورمی بیند هرچه به سمت آن پیش می‌رود دور و غیرقابل‌دسترس می‌شود.

آنقدردر این بیابان قدم برداشته که پاهایش از خارهای پیدا ونهان غرق خون شده است. ردی از خون در پشت سرش نمایان می‌شود. خستگی جانش را می‌گیرد. خود را رها می‌کند و تن بی‌جانش روی شن‌های سرد می‌افتد. صدای پاهایی می‌شنود که به او نزدیک می‌شوند. با چشمان بی‌رمق از دور سایه‌هایی می‌بیند. اطرافش حلقه می‌زنند با سری سنگین و خسته قدری از خاک بلند می‌شود. شغال‌ها با دندان‌های خیس نگاهشان را به آخرین جان مانده در بدنش دوخته‌اند. هرکدام برسر قسمتی از جسد بی‌جانش مناظره برپا کردند.

 قبل از بیرون فرستادن آخرین نفس، کودک درون آینه را  با عشق دستی برایش دراز می‌کند او را از داخل آینه بیرون می‌کشد و از تمام آن مسیر سخت و ناهموار پرواز می‌دهد با خود به دشت سبز پر از گل‌های زنبق می‌برد. او را به آغوش می‌کشد و به سمت عمارت زیبای زندگی روان می‌شوند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    لیلا جان
    با احساس و ناب
    نقش پدر رو زیبا توصیف کردین.
    حسرت عالی بیان شده.
    بیابان کنایه از سختی های زندگیه؟
    مفهومی بود و عمیق.
    و مثل همیشه پر امید تمومش کردین.
    عالی بود

    • لیلا فرزادمهر گفت:

      آنیتای عزیزم واقعا با نکات ارزشمندت بهترین راهنما هستی برام سپاسگذار لطف ومحبت تو دوست عزیزم

  2. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    سلام بانو ، فضا را خیلی خوب توصیف کردی ،
    ولی سیر نزولی داستان با فراز و صعود آخر اون به نظر من یه مقدار ناهمگون اومد ، شاید من اشتباه می کنم ، ولی زیبا توصیف شده و آرزوهای خوب و خوش برای شما ،،
    موفق باشید

  3. فریده فرد گفت:

    لیلا جان مثل همیشه عالی و جذاب بود 👏🌺