تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مدعی
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

H:
مدعی ،                                                                            تو کله اش دایره و تمبک می زدن ، هزار جور فکر
میومد و هنوز نرسیده پا به فرار می ذاشتن و ده در رو ، انگار پلیس دنبال شونه ، انگار می ترسیدن سر از اوین در بیارن . می گن مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه، اینا هم با خودشون می گفتن ، نخوردیم نون گندم ، دیدیم
دست مردم . یکی دیگه می گفت سعدیا چند خوری چوب شتر دارون را ،،،، شتر دیدی نه ،،
رفیقش می گفت جا پاش را هم ندیدم . یکی دیگه می گفت سری که درد نمی کنه دستمال نمی بندن ، اون یکی می گفت برو فکر نون کن که خربزه آبه ،،، یکی دیگه گفت خلایق هر چه لایق .
یه فکر کوچیک از گوشه بلند شد اومد صاف
وایساد اون وسط و گفت هر کی به فکر خویشه
کوسه به فکر ریشه، ،،،،،،،اینجوری که نمیشه بیایید بشینیم دور هم حرف بزنیم ، گفتن چه جوری ؟
فکر کوچیکه گفت ما اعضای بدن جدا جدا فکرامون را می گیم و با هم صلاح مشورت می کنیم . همگی دست و پاشونا جمع کردن و رفتن پیش رئیس بزرگ و رخصت خواستند ، کاسه سر و مغز فرمانده ریاست جلسه را به عهده گرفت و گفت جلسه را کجا شروع کنیم و کی ؟
دل گفت بریم یه گوشه دنج یه گوشه تنهایی ،
من خودما سفره می کنم شما دور سفره دل بشینید که من یه دنیا حرف دارم ، یه دنیا
غم دارم . پا گفت وقتی دل دلش می گرفت ،
غم دنیا ما را هم می گرفت می رفتیم یه گوشه دنج و اونم سفره دلشا وا می کرد ،من بلدم کجا
برم آنقدر این راه را رفتم که با چشم بسته هم می رم ، برم و راه افتاد . البته چشم چار چشمی مواظبش بود ، پا هم راست راستی بلد بود و بدون خستگی از شهر خارج شد و توی یه کوره راه کوه پیچیید ، پای یه تک درخت کهنسال با یه چشمه کوچک زلال . بعد از سلام و احوالپرسی همگی مشغول شدن سنگ و کلوخ و خس وخاشاک فلانی و هر چی آت آشغال که آدمای نمک نشناس ریخته بودن جمع کردن و چوب خشکم آوردن و آتشی به پا کردن . تو کوله هم چیزایی داشتن از بس اونجا اومده بودن جا ساز هم کرده بودن . درخت پیر هم مونده بود که چرا سراغ اون جا سازه نمی رن ، به ریشه های درخت که لخت بیرون افتاده بود هم آب دادن . درخت پیر با یه تکون ازشون قدردانی کرد ، قوری و کتری و قند و چایی و انزر پنزر همه چی فراهم شد ، نشستن . دل گفت خودما سفره کنم ؟، فرمانده گفت من خو می دونم این جور وقتا تو دلت چی می خواد ، بعد هم به یک اشاره پا و دست مشغول شدن و از زیر ریشه های تنومند درخت پیر یه خانواده شراب ارغوان که هیچ دری به پایش نمی رسید
بیرون کشیدند و پیاله مسی فراهم و پر شد ، پیاله در دست ، لب به سخن آمد و گفت به سلامتی فرمانده همه مون مغز که این همه درد و مصیبت را می بینه و تحمل می کنه ، به سلامتی دل که خودش را سفره کرد تا اگه شده یه دفه راست و حسینی همه مون حرف دلمون را بزنیم و آرام آرام پیاله را اونجور که با لبات بازی کنه تموم
کرد ، همه به احترام این لحظه با شکوه ساکت
بودند .
لب که دور خودش را می لیسید گفت ،
لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق ،،،،،
داوری دارم بسی یارب که را داور کنم ،،،،
دل که به هیجان آمده بود گفت ،،،
عشق دردانه است و من غواص و دریا می کده،،،
سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کنم ،،،،،،،
چشم که خیس خیس شده بود اشکش سرازیر شد و گفت می کشیم از قدح باده شرابی موهوم ،،،،،،،
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم ،،،
و ادامه داد که چه ها دیدم و توی این دل صاب مرده ریختم و دم بر نیاوردم ، بعضی وقتا از
خودم بدم میاد ، آخه اینم شد زندگی، ،،،،
همگی ساکت شدن . دست یه پیاله شراب ریخت و
با احترام به چشم تر به نزدیک لب برد .
فرمانده گفت به سلامتی چشم و به سلامتی دل
که هم با چشم می بینند هم با چشم دل و هردو یکی هستند و همگی محو نوشیدن و مز مزه کردن شراب را که انگار از بهشت آورده بودند
شدند . چند دقیقه ای طول کشید ، هر کدام از
اعضا در افکار خود قوطه ور بودند ،،
زبان زیر لب زمزمه کرد ،،،
بنی آدم اعضای یک پیکرند، ،،،،،،، که در آفرینش ز یک گوهرند،،،،،
چ، عضوی به در آورد روزگار، ،،،، ،، دگر عضوها را نماند قرار، ،،،، پا به طنز گفت ،،،
چو عضوی به درد آورد روزگار ،،،،،،،،،،،، دگر عضوها پا می ذارن به فرار ، الفرار و همگی خندیدند ، دل که سفره هم بود غش غش می خندید تا آخر نای و ریه و گلو به سرفه افتادند و
سینه صاف شد و گفت ،
سینه مالا مال درد است ای دریغا مرهمی ،،،،،،
دل ز تنهایی به جان آمد خدایا همدمی ، و ادامه داد ،،،،
سینه شرحه شرحه می خواهی اگر ،،،،،،،،،،،
من خودم دارم مرو جای دگر ،،
سر هم سر برداشت و گفت در طول تاریخ با ما
چه ها که نکردند ، برای همین است که سالار
می خواند ،ایران در مرگ روئین تن شده است ،،،،،، و ادامه داد ما توی تاریخ با تو سری خوردن سنگمان را حق کرده ایم .
تازه صحبتشون گل انداخته بود که درخت پیر
با چندتا تکون بهشون فهموند که یه عده دارن
نزدیک می شن ، به چشم بر هم زدنی همه چی جمع شد ،شراب که نصف بیشترش مونده بود جای دیگری جا ساز شد ،

دل خودش را جمع و جور کرد . چشم که هنوز تو حال خودش بود با آب زلال چشمه خودش را شست و خلاصه همه به حالت عادی در آمدند .
تازه وارد ها پنج شش نفر بودن ، از محله های
بالا شهر بودن و می رفتن توی کوه تله بزارن .
تفنگ هم داشتن ، فرمانده پیش خودش گفت ،
تفنگای عمو سام ، برای پا پتی های ویتنام .
یکی شون گفت عامو اینجا چه کار میکنی ؟
فرمانده گفت با این درخت پیر رفیقم ، ازش
خاطره دارم بعضی وقتا میام بهش می رسم .
با سنگدلی شاخه ای از درخت پیر شکست و
گفت این دیگه عمر خودش را کرده ، برو دیگه
اینجا پیدات نشه .
درخت پیر سگرمه هاش را بهم کشیده بود و
با یه نگاه به هم خدا حافظی کردن .
توی راه تا مدتی حرف نمی زدن . فرمانده گفت
این از اون موقع هاست که چشم می گه آدم از خودش بدش میاد . دل گفت دلم می خواست
کله اش را بکنم . زبان گفت می خواستم چندتا
خوب بارش کنم ، اما اونا شیش تا بودن ، تفنگ هم داشتن . سینه خودشا جلو داد و گفت بیچاره
درخت پیر .
فرمانده گفت اون از این روزگارا و این جور آدما
زیاد دیده و می تونه خودش را حفظ کنه .
بعد هم گفت راستی دل ، داشتی دلی از عزا
در می آوردی و همگی داشتیم حال می کردیم ،
حرفمون را هم می زدیم . همگی تایید کردن و
گفتند حیف شد ،
فعلا که تفنگ دست دشمنه . فرمانده گفت ظلم
پایدار نیست ، و ادامه داد ،
با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی ،،،،،،،
بگذار تا بمیرد از درد خود پرستی ،،،،
بعد هم باقی حرفاشون را به وقت دیگری موکول
کردند و جایی دیگر .

هوشنگ مرادی شانزدهم اردیبهشت ۹۹ ۱۳

به اشتراک بگذارید :

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فریده فرد گفت:

    عالی بود آفرین 👏👌👏👌🌺

  2. پرستو انصاری گفت:

    خیلی جالب و خلاقانه بود واقعاا😃
    گفت و گو و ابیات شعر خیلی جالب و زیبا بود و طراوت بخشیده بود به داستان و حتی بعضی جاها با مزه بود
    فقط یه جاهایی متن بهم ریختگی داره انگار که ان‌شالله تو بازنویسی درست می‌کنید
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سپاس بانو ، همیشه مشوق و همراه هستید
      سپاس سپاس

    • ناهید یوسف زاده گفت:

      زیبا بود وبا حلاوت .فکر میکنم با طبعی که دارین به قول خودتون این داستان بهتون چسبیده .پر توان باشین

      • هوشنگ مرادی مجد گفت:

        سلام بانوی گرامی ، سپاس که لطف می کنید و با همه دوستان همراه هستین ،
        از اینکه خوندین و تشویق می کنید سپاسگزارم ، داستان زایش شما را خواندم ، بسیار زیبا توصیف کرده بودی و قلم دلچسبی دارید که بر دل نشیند ، فکر کنم تولد همون بچه سخت بود که امیدوارم قدر اون مشقت را بداند و فرزندی دوست داشتنی و قدر دان باشد ،
        و زاده شدن دو باره را به ایشان شادباش و دیر زی می گویم ، و برای شما آرزوی سعادت و سلامت را دارم ، پیروز باشید ،