تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ورق پاره های زندگی
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

ورق پاره های زندگی  ،                                                        از بچه گی هنوز از تو قنداق و بچه های امروز از
تو پوشک در نیامده به پسره یاد میدن با شیر و پلنگ بجنگه ، به دختره هم خانمی یاد می دن و
دختر شاه پریون و ناز و عشوه گری . برا این تفنگ می خرن و برا اون عروسک باربی ، به این
می گن بجنگ بزن ، بکش ، به اون می گن خانوم باش ، برقص ، نوازش کن ، محبت کن ، بساز
حالا پسره و دختره بزرگ می شن ، فرق نمی کنه تو خانواده مذهبی باشه یا غیر مذهبی ، تو اجتماع هم ادامه داره ، به اون جنگ جنگ تا پیروزی یاد می دن و به این نرد عشق باختن و دلبری و رقص . وارد دبیرستان می شن و تجربه می کنن . 
هنوز و هر روز از همه جا صدای مرگ بر این
و آن را می شنوند ، برای این دنباله جنگ جنگ تا پیروزی هست و برای آن نامانوس و جریحه دار کردن عشق ، وارد دانشگاه می شوند ، این خسته از جنگ و نفرت و مرگ که از بچه گی با خودش حمل کرده و آن آزاد و رها و بی تجربه ،
هر دو آمده اند دانشگاه ، و اینان سازندگان آینده
کشورند . هر دو بی تجربه از آموزش جنس مخالف . پسر با نگاه تمتع غریزی و دختر نیز ،
ولی محتاط تر همراه با خواهش عشق ، با هم
آشنا می شوند . نود در صد پسرها از اول در پی لذت هم آغوشی ، دختر هم در پی ازدواج و فراموشی . البته فراموشی بغض های مانده در گلو و ندیدن آموزش و آزادی .
بیش از نود در صد این رابطه ها ، چه آنها که دختر را نابود می کند و پسر را درنده تر، به ناکامی بدل می شود . و آنهایی هم که به ازدواج منتهی می شود ، از اصل زندگی دور افتاده یا تحمل می کنند ، یا به جدایی ختم می شود .
از این جان گدازتر آنهایی است که با هزار ترفند
و ریسک و آوار کردن داشته های شان به خارج از کشور می روند ، و وارد رابطه های آن چنانی می شوند و تتمه آن چیزی را هم که با خود آورده بودند بر باد می دهند .
پس از چندی بی هویت و تخلیه از همه چیز و سرخورده از رابطه های جدید ، باید از صفر شروع کنند .
اینجا دیگر در کشور خودت نیستی ، پد و مادر و
عمه و خاله یا هیچ دوست و آشنایی نیست .
خودت هستی در دریای انسانی ، باید برخیزی ،
یا خود به نظاره پوسیدگی ات بنشینی .
چه گناهی کرده ایم ؟ در خانه خود از آموزش درست محروم هستیم و در خارج محروم از هویت ، با تنی لرزان ، قلبی مجروح و جسمی ویران شده از جبر روزگار ، در کشوری ثالث ،
به دنبال خوشبختی . چقدر میسر است ؟
به کجا می روی ای انسان . به کدامین نیت
ارزشها را ویران می کنند . فقط مختص کشور
ما هم نیست . در قلب تمدن دنیا هم انسان را ویران می کنند ، پناه جویان را بنگرید و بر
سرنوشت انسان زار بگریید . روزانه میلیاردها دلار خرج جنگ و نابودی می کنند ، و برای ساختن و آموزش هیچ . چه دستهایی در کار است و چقدر قدرت دارند و چقدر هزینه می کنند تا این نکبت را نگه دارند . با هم رقابت می کنند ولی در ریشه سر در یک آبشخور می کنند ،
هیچ چشم اندازی نیست ، یا انسان به دست خویشتن دنیا را نابود می کند ، یا دست از لجاجت می کشد و برای ساختن ، آموزش و
پرورش را پیشه خود می سازد .
به امید آن روز تخم اندیشه را در دل هر انسان
آزاده ای می کاریم شاید راه گشا باشد ،

هوشنگ مرادی بیست و یکم مرداد ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ا.نواب گفت:

    واقعیتی تلخ😞😞😞
    اما بسیار روان و جذاب

  2. ناهید یوسف زاده گفت:

    دلنوشته ای از دل برآمده .تشکر🌷👆🌷

  3. پرستو انصاری گفت:

    چقدر درست نوشتید
    با این که تلخه اما واقعیته
    داستان نیست اما عمیقه و حرف داره، حرف‌های درست
    چقدر رنج بردیم از این آموزش ندیدن، از این بی هویتی…
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سوزنده چو آتش است لیکن جان را ،،،
      سازنده چو آب زندگانی است، ،،،،،،
      تلخ ولی واقعی ممنون که توجه می کنید