تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

لباس عروس
نویسنده: فریده فرد

مامان با صدای بلندی گفت فرشته ، داری چیکار می کنی. هنوز حاضر نشدی .مدرسه ات دیر میشه. نکنه باز هم داری نقاشی میکشی . از ترسم ، کاغذ نقاشی را در گوشه ی کیفم چپاندم . قبل از آمدن مامان ، نگاهی به کاغذ مچاله شده انداختم . دلم سوخت . حیف شد . امروز عروسی را که کشیده بودم ، خیلی خوشگل شده بود . در را بستم و از اتاق خارج شدم. این هفته شیفت بعد از ظهری بودم . لقمه ای را که مامان برایم آماده کرده بود، گرفتم و رفتم دنبال مهسا . زنگ خانه‌شان را چند بار زدم . کنار در باز بود . از لای در صدا زدم ، مهسا ، مهسا زود باش. دیر شده . مدرسه تا خانه مان دوتا کوچه فاصله داشت . همه ی راه را دویدیم. به همین دلیل قبل از خوردن زنگ ، به مدرسه رسیده بودیم . مهسا دختر همسایه و هم کلاسی و تنها دوست صمیمی من بود‌. او هم می‌دانست که سوژه نقاشی های من همیشه ، دختر مو بلند زیبا رویی است که لباس عروس به تن دارد . علاقه ی من به این لباس سفید بلند و پر از چین و تور و مروارید و تزئینات ظریف به قدری زیاد بود که در تمام نقاشی هایم حضور داشت . آن روز هم سر کلاس کاغذ مچاله شده ی نقاشی ام را به مهسا نشان دادم و با افسوس گفتم ، حیف شد . این دفعه چین‌های لباسش را خیلی قشنگ کشیده بودم . ولی از ترس مامان خواستم زود بذارمش تو کیفم که مچاله شد . مهسا لبخندی زد و گفت ، تو همیشه لباس عروس در قشنگ میکشی . عیبی نداره . من یه ورق نقاشی بزرگ دارم . زنگ تفریح بهت میدم تا یکی دیگه بکشی . خیلی خوشحال شدم . چیزی نگفتم ، ولی به نشانه تشکر ، نصف لقمه ام را از کیفم در آوردم و به مهسا دادم ، تا زنگ تفریح با هم بخوریم . زنگ اول ریاضی داشتیم . تازه جدول ضرب را خوانده بودیم . من که هنوز فکرم پیش نقاشی مچاله شده ام بود از درس آنروز هیچی متوجه نشدم . اصلا نفهمیدم کی زنگ خورد . قبل از خارج شدن از کلاس، از مهسا ورقی را که گفته بود گرفتم و مشغول نقاشی شدم . باز هم یک عروس زیبا ، ولی با وسواس و رعایت تمام نکات ظریف لباس عروس. طفلک مهسا کاری جز تماشا کردن نقاشی کشیدن من نداشت . هنوز نقاشی ام تمام نشده بود که زنگ بعدی شروع شد ، و من همچنان در ذهنم طراحی های مختلفی از لباس عروس را مرور می‌کردم . موقع برگشت به خانه ، به مهسا گفتم حیف شد ، نقاشی ام را نتونستم تمام کنم . مهسا گفت ، عیبی نداره . امشب تمومش کن ، فردا که مدرسه تعطیله صبح بیا خونمون. نقاشی ات را هم همراهت بیار تا ببینمش. با خوشحالی گفتم باشه حتماً .
آنشب تا دیر وقت مشغول کشیدن نقاشی بودم . بعد از چند ساعت ، بالاخره کارم تمام شد . برگه نقاشی را کنار قاب آینه ، روی طاقچه گذاشتم و از دور نگاهش کردم . وای چقدر خوشگل شده . از چین های روی بازوی لباس خیلی خوشم می‌آمد. ظریف و پرچین بودند مروارید های دور کمر لباس را هم خوب کشیده بودم . همینطور که نقاشی ام را نگاه می کردم ، روی تختم دراز کشیدم و چند دقیقه بعد خوابم برد . صبح با صدای رادیو بیدار شدم . نقاشی ام درست مقابل چشمانم بود . همچنان زیبا و کامل به نظر می رسید . با خوشحالی از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه رفتم . مامان صبحانه را آماده کرده بود . لقمه ای نان و پنیر گرفتم و گفتم مامان امروز میتونم برم خونه مهسا . مشقامو نوشتم . کاری ندارم . مامان گفت ، باشه . ولی قبل از ناهار برگردی . مثل دفعه قبل نیام دنبالت .

با خوشحالی ، بدون جوابی ، رفتم سراغ نقاشی ام . با احتیاط لای کتاب گذاشتمش تا مچاله نشود . از خانه خارج شدم . زنگ خانه مهسا را زدم . چند لحظه بعد ، مهسا با خوشرویی در را باز کرد و گفت ، بیا تو . دیر کردی ، فکر کردم مامانت اجازه نداده . من خیلی وقته بیدار شدم . کتاب را باز کردم و نقاشی را بیرون آوردم و گفتم ، به خاطر این دیشب دیر خوابیدم . مهسا تا نقاشی مرادید با تعجب گفت ، وای خدای من . فرشته این یکی خیلی خوب شده . همش رو با آبرنگ رنگ کردی ؟ خیلی قشنگه . یعنی لباس به این خوشگلی هم هست . با هر جمله ی مهسا به خودم بیشتر افتخار میکردم .‌گفتم ، نمیدونم . ولی کاش باشه . اگر هم نباشه ، بزرگ که شدم خودم یه لباس این شکلی میدوزم . مهسا گفت فکر خوبیه . مامان منم خیاطی کردن را دوست داره . تازه برام کلی پارچه های توری خریده ، برای عروسی دایی ام ، پیراهن بدوزه . همان موقع یه فکری به سرم زد و گفتم ، پارچه ها کجا هستن . میشه بیاریشون . مهسا گفت ، آره همین جاست . همان موقع در کمد را باز کرد و کلی پارچه توری سفید و گلدار بیرون آورد . وای اینها چقدر خوشگلن . جون میدن برای بازی . مهسا می‌خواست مخالفت کند که ، با ادامه حرفهایم ، مانعش شدم و گفتم ، ببین این توری را با یه نخ می بندیم و روی سرم میذارم ، مثل عروس ها . این پارچه را هم مثل شنل ، روی دوشم می‌اندازم . رفتم جلوی آینه روی در کمد ایستادم و گفتم ، ببین چقدر قشنگ شد . مثل عروسها شدم . مهسا که از شنیدن تخیلات من خوشش آمده بود ، صندلی پشت چرخ خیاطی مادرش را نزدیک آورد و گفت ، خوب حالا مثل عروس ها روی این صندلی بشین . ولی من قبول نکردم و گفتم ، نه . اون چهارپایه ی پشت در را بیار جلوی صندلی بزار تا برم بالا بایستم . از چهارپایه بالا رفتم . بعدش پاهایم را روی صندلی گذاشتم و جلوی آیینه ایستادم . میخواستم خودم را با آن تور بلندی را که روی سر و شانه ام تا زمین آویزان شده بود ، تماشا کنم . هنوز چند ثانیه ای از این لذت تماشا نگذشته بود که ، تشک وسط صندلی فرو رفت و من روی زمین افتادم . احساس سوزش و خیسی روی انگشتم می‌کردند . مهسا که ترسیده بود به کمکم آمد . خواست مرا بلند کند ، ولی با دیدن دستم که غرق خون بود ، فریاد بلندی کشید و مادرش را صدا زد . انگشتم به میخ روی چهارپایه گیر کرده و به شدت بریده شده بود . پارچه های توری که سفید رنگ بودند ، از خون دستم قرمز شده بودند . خلاصه نتیجه بازی آن روز ما ، جای بریدگی عمیق بود که هنوز روی انگشت وسط دست راستم به یادگار مانده است . هر وقت به این خط بریدگی نگاه می کنم ، از میزان علاقه ام به عروس و لباس عروسی ، خنده‌ام می‌گیرد . و تعجب از این که با این همه علاقه ، آخر هم قسمت نشد لباس عروس به تن کنم .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود خانم فرد. زیبا بود و همچنین فریبنده؛ از سه خط آخر داستان، خیلی لطیف زمان روایت رو تغییر دادین. زنده باااد 🙂

  2. فاطمه طهماسبی گفت:

    عالی بود خانم فرد فقط یه چیزی داستانش واقعیه یا نه؟

  3. فاطمه فرهادپور گفت:

    خیلی قشنگ می نویسید.موفق و سلامت باشید

  4. یه داستان دوست داشتنی و با مضمونی دل نشین،
    ممنون خانم فرد

  5. ناهید یوسف زاده گفت:

    زیبا رویای دخترک رو نوشتین .پیامی در لفافه داشت خوب بود وامیدوارم خودتون هم به این پیام اگاهی دارین چون از ناخوداگاه نویسنده میاد ممنون

  6. حسین شهریاری گفت:

    عالی بود
    درود بر شما
    نویسنده خلاق و آینده دار
    زیبا می نویسی
    امیدوارم که هیجوقت حسرت به دل نمونی

  7. فاطمه بهرامی گفت:

    داستان جالبی بودواززبان یک کودک به خوبی روایتش کردی دوست عزیزم❤
    بسیاری ازرویاهای کودکی یاپرپرمیشن ویافراموش…موفق باشی💫❤

  8. Haniyeh گفت:

    سلام… بازم مثل همیشه از اون داستان های قشنگ❤️👌😍

  9. زهرا شهراد گفت:

    عالی بود
    با این همه علاقه به ترسیم لباس عروس شما میتوانیدبه راحتی یک مزون لباس عروس و لباس شب رابه خوبی اداره کنید.موفق باشید

  10. میم.جیم گفت:

    بد بود
    نه شروع داشت نه جذابیت نه توصیف نه پایان
    صرفا یه خاطره بود

  11. لیلا فرزادمهر گفت:

    عزیز دلم مثل همیشه عالی بود.
    والبته که شخص مورد پسندتون هنوز شمارا پیدا نکرده او به دنبال کار بیهوده رفته واز شما غافل شده .

  12. آنیتا گفت:

    فریده جان
    دوست هنرمندم. نقاشی شما هم مثل داستانتون عالیه.

    عالی بود
    اینکه به انتخاب خودتون لباس عروس نپوشیدین، پس حسرتی نیست.

  13. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    فریده بانوی عزیز ، آنقدر زیبا نوشتی و واقعی که دلم می خواست قدرتش را داشتم و می توانستم همین الان عروست کنم و این الاهه عشق را با لباس عروس ببینم ،
    برایت خوشبختی و سعادت آرزو می کنم ،،،،
    بزودی برایت میسر خواهد شد ، فقط قول بده
    خبرم کنی ،
    با آرزوی بهترین ها