تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

احتضار
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

احتضار
جسم: تو رو به ذاتت قسم میدم بیشتر از این، دست دست نکن. تا قرعه به اسمت در اومده کار رو تموم کن. فقط یه مرحله مونده که خودت رو از من بیرون بکشی و آزادی رو حس کنی.
روح: ولی من بارها گفته ام که نمی تونم ازت جدا بشم. وقتی تو نباشی آزادی به چه دردم میخوره؟ بی تو جایی ندارم که بروم. اصلا تو رو به کی بسپارم؟
جسم: ببین عزیزم کمی منطقی تر فکر کن اینجوری برای منم بهتره. تو منو به خاک می سپاری. مگه نه که خاک امانت داره خوبیه؟
روح: نازنین من، مگه چه بی وفایی ازم دیدی که امشب اینهمه سرسخت و تلخی؟
جسم: هیچ بی وفایی نبوده. دیگه تو توان خودم نمی بینم که تو رو آروم کنم. کم آورده ام. می فهمی کم؟ چند وقتیه سر بارتم. یادته همین چند وقت پیش خواستی بری امامزاده تا کمی دلت وا بشه مجبور شدی منو هم راست و ریس کنی و با خودت ببری؟ متوجه شدم وقتی تو آینه نگاه هیز راننده تاکسی رو دیدی چقدر دلت بیشتر گرفت و سعی کردی به روم نیاری و طوری که نفهمم جمع ترم کنی و سرم رو پایین بندازی، تا از نگاه راننده و از تماس بغل دستی ام دورم کنی؟ وقتی هم که پیاده شدیم به امامزاده نرفته اون سمت خیابون رفتیم و با اولین وسیله ای که جلوی پامون ترمز کر به خونه برگشتیم؟
روح: قبول داری که نمی خواستم اون مسافر که به بهونه کمبود جا تو رو محکم به در ماشین چسبونده بود اذیتت کنه؟
جسم: قبول دارم. به خاطر همینه که میخوام زودتر تمومش کنی چون اذیت شدن من یعنی آزار دیدن تو…
روح: ولی تو هم برا اینکه خودمون رو بشناسیم زحمت زیادی کشیدی، خودت رو به هر آب و آتشی زدی همه جا سرک کشیدی، تو هر محیطی رفتی، حتی تو لونه مار هم دستتو کردی تا تونستیم به اینجا برسیم. حیف نیست حالا زیر همه چی بزنیم؟ حالا که تازه یه روح و قالب مناسبی واسه هم شدیم؟ بیا و دست از این بهانه گیری ها بردار…
جسم: روحکم به مقدساتت قسم که بهانه گیری نمی کنم. یادته یه بار تصمیم گرفتیم بخاطر سلامتی هر دومون لاغر کنیم، چه حرکات سخت ورزشی و چه گرسنگی ها رو که در واقغ تو تحمل کردی رو به جون خریدیم تا سی کیلو می فهمی یعنی سه هزار گرم کم کردیم، ولی چه فایده؟ انگارسهم من همون به در چسبوندنه و سهم تو بر اثر همون فشارها افسرده شدن و به قول دکترا ناراحتی روحی، روانیه… اینو که دیگه انکار نمی کنی؟
روح: نه، نه، نه، انکار نمی کنم جسمکم. اینا همش بخاطر هدفمون یعنی تکاملمون بوده. مگه نخواستیم که بدونیم از کجا و چطوری اومدیم و وظیفمون تو این زندگی چی بوده و کجا و پیش کی قراره برگردیم؟ مگه نخواستیم فرزندان خوبی تربیت کنیم؟ ما که وظیفمون رو به نحو احسنت انجام دادیم. حالا باید به آینده فکر کنیم و منتظر خوشبختی اونا باشیم. حیفه که میدون رو خالی کنیم. اونا همیشه به ما محتاجند…
جسم: محتاج؟ آه که از این کلمه چقدر وحشت دارم همون قدر که تو از کلمه “آینده”. همین احتیاج اوناست که درد آوره همونطور که تو کم میاری واسه آیندشون. بیا و واسه یه بار هم که شده با خودمون رو راست باشیم. بذار واسشون خاطره ای سالم و زنده بمونیم. دیگه توان کمک به تو رو ندارم. ولی اگه تو خودت رو ازم جدا کنی حداقل اینجوری می تونی همیشه در کنار اونا باشی. صبح به صبح با طلوع خورشید به جشن آفتابیشون بری و هر شب با بوئیدن گلها به میهمانی شبهای مهتابیشون بری. وقت لغزیدن و گیر کردن پایشان با مانعی محافظشون باشی.
روح: چرا اینبار راسخ تر از هر باری؟ اگه بتو قول بدم دیگه گیر بهت ندم و از الان به بعد همه تصمیم ها با تو باشه و منم اطاعت کنم، چی؟ تو گوشه ای بشین و فقط دستور بده. قبوله؟
جسم: یعنی به قول قدیمی ها کنج عزلت بشینم؟ سر در گریبون؟ با این کار که نصفی هم از طول بدنم کم میشه؟ اونوقت با قوزی که درپشتم در میارم چه میکنی؟ ببین دلبندم تداوم عشق ما در جدایی ظاهری ماست، دیگه داره صبح میشه. وقت تنگه. یا کار رو تموم کن و دیدارمون بمونه تا به قیامت یا مثل چند بار گذشته برگرد و وجود خسته ات رو تو وجود خسته ترم بریز تا…
روح: امشب هیچ جوری قانع شدنی نیستی. اما من به این سادگی ازت دل نمی کنم. احتیاج به زمان بیشتری برای فکر کردن و حل شدن این دلتنگی ها دارم.
جسم: اما چه فکری؟ چه جوری؟ چه وقتی و اصلا کجا و توسط چه کسی به تو قراره کمک بشه؟
روح: ایمان دارم که می شه. چند وقتیه الهاماتی تو خواب و بیداری بهم میشه. دیگه ازم نخواه جزئیات رو بگم. جوابش که تو عمقم نشست و خودم قانع شدم به وقتش بهت می گم. دیگه این فرصت رو از من دریغ نکن جسم بی تابم…
جسم: حالا!! … تا ببینم چه میشه ولی قول مثبتی نمی تونم بهت بدم. می فهمی نمی تونم، نه اینکه نمی خوام…
***
صبح بچه ها از اطاقشان که بیرون آمدند مادر خود را چمباتمه زده و خمیده روی سجاده پهن شده دیدند. ساکت و بی حرکت…
کمی که گذشت سکوت و سکون مادر نگرانشان کرد با تردید و تآنی جلوتر رفتند. آهسته و شمرده سلام گفتند:
مادر: سلام عزیزانم. صبحتان بخیر…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما