تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

محدودیت و برابری
نویسنده: لیلا فرزادمهر

 

 وقتی‌که چشم‌هایم را باز کردم با کج کردن گوشه لبم باعث خوشحالی پدر و مادرشدم. آن روز فهمیدم که این کار آن‌ها را خوشحال می‌کند. بارها کارم را تکرار کردم و قلبشان را سرشار از شادی و شعف کردم ونمی دانستم لبخند چیست؟

 وقتی چندساله شدم یاد گرفتم که با شیرین‌زبانی و عرض ارادت به اطرافیان آن‌ها را مجاب کنم که دوستم داشته باشند.

وقتی‌که نه‌ساله شدم با اولین سیلی فهمیدم که دختر نباید بخندد و لبخندی که در کودکی باعث نشاط و شادابی آن‌ها بود حالا مایه ننگ و سرافکندگی می‌شود.

وقتی هم‌بازی‌هایم در استخر باغ مشغول بازی بودند من به جرم دختر بودن در پس دیوار بلندی زندانی شدم.

 وقتی دوازده‌ساله شدم با کتک مفصلی که خوردم فهمیدم که شیرین‌زبانی دختر فقط مخصوص ۳ تا ۵ سالگی است برای تمام عمر باید خفقان بگیرد و به جرم دختر بودن لب از لب باز نکند.

 وقتی وارد مدرسه شدم فرق اساسی را با همکلاسی‌های پسر فهمیدم. آن‌ها در هوای گرم بالباس خنک به مدرسه می‌رفتند و من پوشیده شده در چندلایه پارچه به نام مقنعه و مانتو؛ مبادا چشم پسرها ببیند و…

وقتی خواستم باشگاه ویا کلاس موسیقی ثبت‌نام کنم انواع فحش و فضاحت‌ها را فقط به جرم زن بودن چشیدم.

وقتی دبیرستان را به پایان رساندم، دفترچه کنکور را در دست گرفتم از این‌همه تبعیض، سهمیه‌بندی‌های درست و نادرست دچار فلج مغزی شدم.

آخر از بچگی رشته تحصیلی‌ام را انتخاب کرده بودم.” باستان‌شناسی “.

 رفتن به کوه و دشت جستجو برای پی بردن به زندگی گذشتگان دور و نزدیک، آزاد و رها از قیدوبندهایی که به دست‌وپاهایمان می‌بستند، برایم حکم اکسیر حیات را داشت. با تعداد و انواع جنسیت تمام آرزوهایم به خاکستر بدل شدوهمراه آرزوهای دیگر به دره نیستی رسید.

 نالان وافسرده در خیابان، گوشه‌ای نشستم و به اشک‌هایم اجازه حضور دادم.

آن روز مفهوم آزادی و برابری برایم کاملاً هویدا شد. تازه فهمیدم که برابری و یکسانی حقوق زن و مرد چیست. رشته دیگری را انتخاب کردم مشغول شدم.

این تغییرات و تبعیض‌ها دست ازسرم برنداشتند ولی چاره‌ای جز تحمل نداشتم. سال‌های تحصیل با تمام خوبی‌ها و بدی‌هایش گذشت و کار موردنظر را بازهم با پشت سر گذاشتن برابری از نوع خاص یافتم.

وقتی‌که پشت میز نشستم. برابری حقوق و مزایا، البته که رعایت می‌شد. بازم گذشت.

 بعد از ازدواج به سبک عصر حجر، که باید در خانه بنشینم چون کالایی برایم قیمت تعیین کنند و چون برده‌ای با انگشترو حلقه به اسارت برده شدم و اظهارنظر که تنها مختص بزرگ‌ترها و البته که مردها بود. گویی یکی از اشیاء خانه را به حراج گذاشتند در سکوتی دردناک با سه ضربه کالا فروخته شد به آقای… .

برای یک‌عمر از صبح تا شب علاوه بر کار بیرون در تدارک لوازم آسایش فرزندان و شوهر شدم. این هم گذشت مثل بقیه عمرم به مساوات و برابری البته.

حالا زنی سالخورده شدم. به قول دوستی که می‌گفت:” پوشیدن لباس رنگی و خیلی از کارها در جوانی برای ما منع شد بعد از ازدواج بازهم، در زمان پیری دیگر پوشیدن لباس رنگی چه لطفی دارد. تمام زندگی زنان در اینجا بدین گونه با حسرت و برابری شعاری مساوات زن و مرد گذشته است.

 سال‌های پایانی عمرم فرارسیده می‌خواهم به جبران تمام سال‌های ازدست‌رفته خنده‌ایم را بدون پوشش دست همراه لباس‌های رنگی، کفش زرد یا قرمز یا کتانی‌هایی بارنگ جیغ ویا با صندل‌هایم بپوشم و در خط ساحلی روی شن‌های داغ قدم بزنم. گیتارم را بردارم و کنار ساحل برای معشوق نداشته و ازدست‌رفته آوازی سر دهم.

کفش‌های اسکیتم را به پا کنم به عمق جنگل سر بخورم و روح جنگل را صدا بزنم و از او دلیل این‌همه سبزی را بپرسم.

به دنبال قاصدک‌ها به میان رنگین‌کمان بپرم و از رنگ‌هایش برای موهای افشان در میان باد، بندی درست کنم.

در میان دشت لاله‌ها دست‌هایم را بازکنم و فریاد بزنم:” زندگی کجایی؟”

 در شب کویر درون چادر تنهایی با ستاره‌ها نور بازی کنم و گوشه‌ای از تاریکی قلبم را به ستاره‌ها هدیه کنم.

با یک کوله‌پشتی سوار بر دوچرخه دور دنیا را سیر کنم و با دوربینم آنچه را که مخفی کردند پیدا کنم، لحظات ناب را ضبط کنم و به دنیای تاریکی‌ها نشان دهم که خورشید شب‌ها هم نور دارد؛ پرده سیاه برابری روی آن را پوشانده است.

 و هزاران کاری که در جوانی و کودکی ومیانسالی از آن منع شدم را تک‌به‌تک تجربه کنم اما هنوز هم یک زن هستم در اینجا با تمام محدودیت‌هایی که برایم تعریف کردند.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    چقدر زیبا بیان کردید خانم فرزادمهر. میدانم که بسیاری از افراد این سرزمین به سنین کهن سالی که می رسند علی الخصوص بانوان، زندگی را باخته و تباه می بینند و این درد بزرگیست به قلب هستی یک انسان!
    باشد که قلم شما راهنمایی شود برای آنها

    • لیلا فرزادمهر گفت:

      از شما ممنونم آقای محمود آبادی عزیز این خسران واز دست دادن به قول دوستمون” زن علیه زن “باعث شده است.بگذریم…

  2. آنیتا گفت:

    لیلا جان
    حرف دل و حسرت همه هم سن و سالهای ما.
    درک کردم و درد کشیدم. ولی هیچ کس روح ما و خیال ما رو نمی تونه تصاحب کنه.
    می نویسیم به امید اینکه دختران سرزمینمان
    دختر بودن خودشون رو با افتخار زندگی کنند. ممنون از داستان قابل تاملت.

    • لیلا فرزادمهر گفت:

      آنیتا جون نوشتن از حسرتها برام دردناکه !!
      مدتهاست دارم با امید سر می کنم که شاید بتونم سالهای باقی مانده از عمرم رو در خیالم آنطور که میخواهم طی کنم.
      برای زن بودن خودم در سرزمینی که فقط به عنوان کالا دست به دست میشه متاسفم !!!!تو دوست خوبم میدونی منظورم چیه.