تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

الیزابت
نویسنده: میترا محمدی

سینه اش از شدت نفس زدن به خس خس افتاده بود.هرچه پیش میرفت،حجم هوای مرطوب و سردی که از بینی وارد نایش میشد،بیشتر میشد.به نظر میرسید قطرات آب از شدت سرما در هوا منجمد شده بودند اما در واقع برگ های یخ زده درختهایی بودند که نور مهتاب را منعکس میکردند.حالا که به اندازه کافی از آن دیوانه های خودخواه دور شده بود،وقت داشت روی زانوهایش خم بشود و نفسی تازه کند.

نمیدانست کجای جنگل است و چقدر از چادر دور شده.اما دیگر صدای ماشین های جاده به گوش نمیرسید و این نشان میداد کاملا در اعماق جنگل فرو رفته.هر بچه ی ده ساله دیگری بود،تا الان شلوارش را از ترس خیس کرده بود.اما الیزابت هر بچه ی ده ساله ای نبود.شعله ی گرمی که کف دستهایش حس میکرد،به او قوت قلب میداد.جیبهایش از هر نوع وسیله ی ارتباطی خالی بود.البته اینجوری بهتر بود.چون دیگر آن مردک شکم گنده نمیتوانست هیچ جوره پیدایش کند،حتی اگر مجبور بشود و به اداره پلیس برود.با یادآوری قیافه ی شگفت زده آن آدمها،وقتی کل آن چادر قرمز و زرد مضحک را به آتش کشید باعث شد خنده ی پیروزمندانه ای بکند.آزادی را با تمام وجودش حس میکرد.دیگر لازم نبود به خاطر یک سرپناه کاری که دوست ندارد انجام بدهد.دیگر خبری از نمایش های شبانه و گرسنگی نبود.الیزابت الان یک دختربچه ده ساله و آزاد بود که میتوانست هرکاری که دوست دارد انجام بدهد.

تنها مشکلی که داشت جای خواب بود.نمیتوانست همینطور روی زمین بخوابد و خودش را در خطر حمله خرس های گریزلی قهوه ای قرار بدهد.پس برای پیدا کردن یک مکان مناسب برای گذراندن شبش،در دل جنگل شروع به حرکت کرد.کف دستهایش را به هم مالید و چند شاخه درخت که سد راهش شده بود را کنار زد.بالای تپه ای که ایستاده بود،باد سردی از جانب دریا میوزید.دریا در سکوت موج های کوچکش را به سمت ساحل شنی میفرستاد.ماه درست وسط آسمان میدرخشید.در دست چپ ساحل،کلبه ی چوبی کوچکی دیده میشد.دود باریکی که از نوک دودکش بالا میرفت نشان از حیات میداد.نور ضعیفی از لای پرده های کلفت آویخته بر پنجره هایش،مساحت کوچکی از زمین را روشن کرده بود و سایه هایی که داخل خانه حرکت میکردند،نشان میداد آنها آدمهای واقعی هستند!

به هر حال او یک دختربچه ی ده ساله بود و باید شب را جایی میماند.فردا باز هم حرکت میکرد و ازین منطقه دورتر و دورتر میشد.اما الان با این خستگی نمیتوانست ادامه بدهد.پس از تپه ی شنی به پایین سرید.کفشهایش را درآورد و درحالی که به منظره آرامبخش دریا نگاه میکرد،به سمت کلبه چوبی رفت.وقتی دم در رسید،صدای به هم خوردن قاشق ها با ظرف ها را شنید.همانجا بود که شکمش به قار و قور افتاد.در زد و منتظر ماند.صدای قاشق چنگال ها لحظه ای قطع شد و پچ پچ ضعیفی به گوش الیزابت خورد.این باعث شد کمی تردید کند و عقب بایستد.مردی جوان در را باز کرد.با دیدن دختر بچه ی ده ساله و مظلومی که پشت در ایستاده بود،لوله ی تفنگش را پایین آورد و همسرش را صدا زد:اوه خدای من!تو اینجا چیکار میکنی این وقت شب؟عزیزم؟؟زنی جوان از لای در سرک کشید و همان اداها را از خودش درآورد:اوه خدای من!تو یه دختر کوچولویی!این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟

و تا الیزابت خواست توضیح بدهد وسط حجم نرم و گرم آغوش زن فرو رفت.بقیه اتفاقات خارج از کنترلش بود.با خانواده چهارنفریشان آشنا شد.از دختر سه ساله شان خوشش آمد ولی در همان نگاه اول از اخمهای پسر ده ساله شان متنفر شد.آن مرد و همسرش برای داشتن فرزندی ده ساله خیلی جوان به نظر میرسیدند.همین طور برای گرداندن فانوس دریایی.اما این یک کار اجدادی بود.مرد جوان این جمله را به حرفهایش اضافه کرد و سوپ گرمی را که همسرش کشید جلوی الیزابت گذاشت.الیزابت بعد از تمام کردن سوپ تازه یادش آمد که خودش را معرفی نکرده برای همین هم بدون اینکه از خانواده اش و ماجرای سیرک بگوید،اسمش را گفت و از آنها بابت مهمان نوایشان تشکر کرد.

نیمه شب بود و همه در خواب عمیقی فرو رفته بودند.الیزابت توی تخت دختر سه ساله خوابیده بود و سعی میکرد از پاهای لگدپرانش دور بماند.با اینکه امروز مسافت زیادی را دویده بود اما خواب به چشمهایش نمی آمد.استرس بدی وجودش را فرا گرفته بود.در همان موقع صدای وحشتناک کوبش در بلند شد.الیزابت با ترس از جا پرید و از گوشه ی پنجره ی اتاق،نگاهی به بیرون انداخت.با دیدن کلاهی بلند که به سمت پنجره برگشته بود از ترس هینی کشید و عقب نشست.صاحب سیرک…آن مرد چاق با اخمهای وحشتناکش…دختر سه ساله چشمهایش را مالید و توی تختش نشست:چه خبر شده؟

کمی طول کشید تا مرد جوان تفنگش را برداشت و در را باز کرد.همسرش پشت در ایستاده بود و با ترس به سه مردی که بیرون ایستاده بودند نگاه میکرد.الیزابت صدایشان را درست نمیشنید.قلبش با شدت به سینه اش میکوبید.کف دستهایش از ترس عرق کرده بود و سرد سرد شده بود.با عجله به سمت در اتاق رفت.اما پسر ده ساله وارد اتاق شد و دستش را دور شانه ی الیزابت انداخت و با چشمهایش اشاره کرد که بی سر و صدا عقب بماند.پس هر سه بچه لب پنجره نشستند و از لای پرده به پایین نگاه کردند.

رابرت با همان لحن خشن برای مرد جوان توضیح داد که:شما یه دختربچه حدودا نه ساله رو این اطراف ندیدید؟

مرد جوان قنداق تفنگش را گرفت و گفت:نخیر قربان…این اطراف کسی رو ندیدیدم.

الیزابت زیر لب غرید:ده سال و دو ماه!

پسر ده ساله آرام گفت:هیس!

رابرت گفت:بهتون اخطار میدم اگه همچین شخصی رو دیدید فورا به ما تحویلش بدید اون بچه خیلی خطرناکه…

مرد جوان گفت:فکر نمیکنم این وقت شب برای این سوال و جواب ها مناسب باشه.لطفا ازین جا برید.فقط رعب و وحشت برای خانواده ام ایجاد کردید…و در را توی صورت رابرت بست.رابرت مشتش را در هوا تکان داد و رو به در بسته فریاد زد:بهش پناه ندید!اون جایی رو نداره و میدونم دیر یا زود سراغتون میاد…اون بچه خطرناکه…شنیدی چی گفتم؟به نفعته کاری که گفتم رو انجام بدی مردک!

ده ساله به سمت الیزابت چرخید و گفت:اون راست میگه؟

الیزابت با چشمهای درشت و مشکیش به ده ساله خیره شد و سرش را تند تند تکان داد.موهای کوتاه و لخت مشکیش توی هوا شناور شد.ده ساله گفت:قول میدی بهمون آسیبی نزنی؟

الیزابت دوباره سرش را تکان داد و گفت:قسم میخورم من تا حالا به هیچکس هیچ آسیبی نرسوندم.

سه ساله به تختش برگشت و خیلی زود به خواب عمیقی رفت.ده ساله روی تختش نشست و به الیزابت گفت:بیا اینجا.الیزابت روبه رویش ایستاد.ده ساله گفت:چرا اون مرد گفت تو خطرناکی؟

الیزابت دستهایش را توی جیبش مشت کرد.از گفتن این حرف ها میترسید.اما چیزی در چشمهای ده ساله بود که او را وادار به گفتن حقایق میکرد:من…یه نیرویی دارم…

ده ساله اخم کرد.سعی کرد آرام حرف بزند تا سه ساله را بیدار نکنند:یعنی چی؟

-:نمیدونم…این چیزیه که اونا میگن.

-:بهم نشونش بده.

-:باید بهم قول بدی…قول میدی به کسی در اینباره نگی؟

-:اوهوم قول میدم.

الیزابت روی زمین زانو زد.چشمهایش را بست و توی مشتش آهسته فوت کرد.کمی بعد دود کم رنگی آرام از لای انگشتانش بالا آمد.کف دستهایش را محکم به هم کشید و جرقه های قرمزی از بینشان خارج شد.وقتی کف دستش را باز کرد،شعله ی کوچک و لرزانی بین دستهایش جان گرفته بود.ده ساله با حیرت به شعله ی کم جانی که بدون هیچ هیزم و کبریتی روشن شده بود خیره شد.دستش را جلوی دهانش گرفت و آرام گفت:خدای من!صدای در آمد.ده ساله کف دستهای الیزابت را بست و شعله را خاموش کرد.مادر ده ساله از لای در آهسته سرک کشید و با لبخند گفت:شما بچه ها بیدارید؟

ده ساله گفت:چی شد مامان؟

زن جوان وارد اتاق کوچک بچه ها شد.از آنجایی که اتاق زیر شیروانی بود و سقفش کوتاه،مجبور شد کمرش را خم کند.کنار الیزابت نشست و با مهربانی بغلش کرد:باید همه چیز رو بهمون بگی.باشه؟

الزابت آهسته گفت:من هیچ خطری ندارم…اونا منو به زور از پدر مادرم جدا کردن و منم فرار کردم.

زن جوان گفت:میخوای پیش ما بمونی؟

الیزابت سرش را آهسته تکان داد و گفت:من میخوام دنبال مادر و پدرم بگردم…من…

-:تا موقعی که اونا رو پیدا میکنی همینجا بمون.قول میدم یه روزی با هم بریم و پیداش کنیم…اما الان نه…تو هنوز خیلی کوچیکی و من نمیتونم اجازه بدم تک و تنها بری بگردی دنبال خانواده ات.

الیزابت خواست چیزی بگوید.اما حرفش را خورد و به ده ساله نگاه کرد.ده ساله میخواست درباره نیروی الیزابت حرفی بزند اما ترجیح داد سکوت کند.چون به الیزابت قول داده بود این یک راز بینشان باقی بماند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود موضوع بسیار جذاب بود و بسیار خوب نوشتید. لطفا این داستان رو ادامه بدید چون این پایان براش کمه به نظرم.
    و باز به نظرم اگر به جای سه ساله و ده ساله اسم برای بچه ها انتخاب کنیدروایت، خیلی صمیمی تر و جذاب تر خواهد شد. با قدرت ادامه بدید 🙂

    • میترا محمدی گفت:

      خیلی ممنون قرار بود داستان کوتاه بشه وگرنه هنوز هم میشد ادامه اش داد.ایده ی خوبی بود اتفاقا.روی داستان فکر میکنم