تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۱۰۶_زندگی بعد از حرکت ۱۰۰ داستان
نویسنده: منیره مردانی

زندگی بعد از حرکت صد داستان
ساعت ۲۰:۴۵
بالاخره داستان آخر یعنی داستان ۱۰۰ به پایان رسید.
مثل یک کودک ۸ ساله خوشحالی می کردم خودم رو به یک نوشیدنی سرد و یک موسیقی بی کلام و پیاده روی دعوت کردم.
چقدر احساس بزرگی می کردم تو زندگی هیچوقت چنین تجربه شیرینی رو حس نکرده بودم،اولین تجربه واقعا واقعا شیرین زندگی من بود.
تمام خانواده بهم تبریک میگفتند،به نظر خودم کار خاصی نکرده بودم اما در نگاه خانواده عدد ۱۰۰ به عدد بزرگی بود.
شب با حس متفاوتی به خواب رفتم شبیه پرنده مهاجری بودم که از یک منطقه سرد به یک منطقه گرم کوچ کرده بود و در طول این دو مسیر چه زیباییهایی را دیده بودم،چه زندگی های متفاوتی را از آن ارتفاع نظاره کرده بودم.
ساعت ۵ صبح طبق عادت هر روزه از خواب بیدار شدم احساس سبکی می کردم، احساس سبکی از اینکه بالاخره یک مسئولیت بارش از روی شانه هایم برداشته شده بود،انگار این پیروزی خط پایان این روزها بود.
چند روزی گذشت احساس بی قراری می‌کردم انگار که چیزی گم کرده ام. مدام ورودی های جدید را به ۱۰۰ داستان میدیدم و حنی گاهی حسادت میکردم از اینکه دیگر در این خانه نیستم و از آن خارج شدم
قلم به دست گرفتم و برای خودم داستان کوتاهی را نوشتم.
فاصله میز تا موبایلم مثل یک مغناطیس عمل میکرد میز من را به سمت موبایلم پرت می کرد و ذهنم خط پایان را تا ۱۰۰ داستان باور کرده بود و دوباره من را به بیرون از این حرکت پرت می کرد.
بالاخره بعد کلی کلنجار رفتن داستان ۱۰۱ را نوشتم و بعد از اتمام نوشتن و به اشتراک گذاشتن داستان،حس افتخاری بزرگتر کل وجودم را گرفت.
تازه حس متفاوت و جدیدی را بعد از نوشتن داستان ۱۰۱ تجربه کردم.دوباره یک تجربه شیرین دیگر شروع شد.
من داستان نوشتن را ادامه خواهم داد. تا لحظه مرگ ادامه خواهم داد.
آخرین داستان من،داستان زندگی ام بر روی سنگ مزارم خواهد بود. و آنجا این افتخار دیگر نه برای من بلکه برای نسلم خواهد بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما