تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شیره خرما
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

شیره خرما ،.                                                                     با هر کسی که دست دوستی می داد ، با تمام وجودش دوست می شد . زندگی دوستش را از خودش جدا نمی دانست . بنابراین هر کاری برایش انجام می داد . به همین خاطر اکثرا
سوء استفاده می کردند ، ولی توبه گوشی اش
نمی شد و باز هم این روش را ادامه می داد .
نمی توانست باور کند که ظاهر و باطن آدمها یکی نباشد . با خود فکر می کرد چرا باید انسانها اینگونه باشند و چه اجباری هست . چگونه کسی
می تواند نقش بازی کند و از خود راضی هم باشد ، هر چه فکر می کرد راه به جایی نمی برد ،
کلاهش را قاضی می کرد و می دید که انسان جمعی زندگی می کند و دارای فکر و اندیشه هست . پس چرا در کنار هم ایمن نباشند ، چرا باید از اینکه در کنار همسایه ات قرار می گیری
حواست جمع باشد ، بله برای اینکه به همسایه ات ، هم شهریت، هموطنت، همنوعت، آسیب نرسانی ، باید به یک سری مجموعه قوانین پای بند باشی ، و این برای همگان است .
ولی چرا باید حواست به جیبت باشد ، به کیفت
باشد ، به کلاهت باشد ، که آن را بر ندارند و کلاه خودشان را بر سرت بگذارند ، که بعد از اینکه به خانه آمدی ببینی کلاهی که در سر داری تا گوشت آمده . با خودش در این افکار بود و چراهای
زیادی را از خود می پرسید . معمولا نود در صد افکارش را چراهای زیادی از اجتماعی و اقتصادی
تا محیط زیست و خویشتن انسان پر کرده بود و هر روز دامنه وسیعتری به خود می گرفت .
با دوستی که چندان وضعی هم نداشت و دارای
مشگل شده بود به تازگی رفت و آمد پیدا کرد . پایش شکسته بود و سری بهش زد و بهش
سفارش کرد که اگر کاری داشت بهش زنگ بزند .
پایش خوب شد و رفت و آمدشان بیشتر شد .
چندین بار باهم به صحرا و بیابان و سد خاکی
و کوه رفتند . گاه با خانواده و گاه مجردی .
آنها هم به راحتی زنگ می زدند و به مغازه می آمدند ، یک مقدار نارضایتی در وجودش رخنه کرده بود ولی به واسطه مشکلات دوستش هرگز به روی خودش نمی آورد .دوستش مستاجر بود
و با صاحبخانه مشگل پیدا کرده بود . به همین خاطر اثاثیه خانه اش را به خانه آنها آورد و در
پیلوت و انباری جای داد ، با آنکه سه همسایه دیگر هم داشت .طبقه اول که پدر و مادرش بودند و دو طبقه دیگر هم دوست بودند و حرفی نمی زدند . یک ماشین پراید مدل هشتاد و پنج
هم داشت که هر وقت می خواستند می بردند ،
حدود سه ماه یا بیشتر اثاثیه آنجا بود و آنها به خانه فامیل یا دوستان می رفتند .
ماشین روغن ریزی داشت و هرزگاهی کمی روغن اظافه می کرد . مسافر بود و می خواستند به تهران بروند .
اون روز دوستش با خانم و دو پسرش به خانه آنها آمد .
به دوستش گفت که باید نیم لیتر روغن به ماشین اظافه کند ، او هم به پسر بزرگش که فنی هم بود گفت که انجام دهد و همه چیز را چک کند .

او هم انجام داد و ماشین را چک کرد و پس از خداحافظی حرکت کردند . نزدیک ساعت ده و نیم شب بود ، توی راه سواری با سرعت پشت سرش قرار گرفت و با نور بالا چراغ زد اونهم توی پیچ جاده ، به کنار کشید و طرف بزور رد شد ا‌و هم نور بالا زد و سرعتش را زیاد کرد ، در همین حین ماشین پلیس از پشت سر آژیر کشید و سبقت گرفت و دستور ایست داد . به ناچار ایستاد و جریمه شد ،
ماشین روشن بود و بچه ها هم دلخور . سوار شد و چند فحش آبدار در دل به آنها داد که انگار نقشه کشیده بودند که جریمه اش کنند . با دلخوری به قم رسید و از کمربندی به میدان هفتاد و دو تن آمد . بچه ها که خواب بودن بیدار شدن ، به خانم گفت چیزی نمی خواهید . او هم با بچه ها مشورت کرد و پیاده شدند که آب و تنقلات
بخرن ، او هم پیاده شد و ماشین را خاموش کرد.
شهریور ماه بود و هوا گرم ، ولی در اون ساعت
هوا خنک بود . پس از خرید و استراحت سوار شدند ولی هر چه استارت زد ماشین روشن نشد .
ساعت نزدیک یک بامداد بود ، چند نفر آمدند و چون دیدند با زن و بچه هستن ، گفتن خفه کرده و هر چه هل دادند روشن نشد . اصلا ماشین قفل کرد ، وانتی آمد و ماشین را بکسل کرد ولی روشن نشد که نشد . چهار چرخ قفل می شد و مثل چمدان روی آسفالت کشیده می شد .
توی میدان هفتاد و دو تن ماندند ، بچه ها کمی خوابیدند ولی خودش تا سپیده بیدار بود .
هنوز چشمش گرم نشده بود که طلیعه آفتاب
آغاز یک روز تازه را به ارمغان آورد .
چشماش را باز کرد و آهسته از ماشین پیاده شد .
با تنی چند از ماشینهای خطی مشورت کرد و آدرس گرفت . نیسانی آمد و چون ماجرا را دانست آدرس یک تعمیرگاه مجاز را داد و خودش نیز کمک کرد و با بکسل ماشین را به تعمیرگاه که باید توی صف می ایستادگی و نوبت می گرفتی برد . همسرش و بچه ها به پارک رفتند . تا ساعت ده صبح توی صف بود تا
نوبت به او رسید . تعمیرکار هر کار کرد فایده نداشت . همه چیز را چک کرد از برق و بنزین تا هر چیزی که فکر می کرد .
عاقبت مشغول موتور شد ، سر سیلندر را باز کرد
واز توی موتور به جای روغن ماده شکلات مانند
سفتی که با پیچ گوشتی به سختی کنده می شد
بیرون آمد . شصتش خبردار شد ، توی اثاثیه دوستش یک چهار لیتری زرد رنگ شیره خرما
که عکس خروس هم رویش داشت دیده بود ، و او هم یک چهار لیتری زرد رنگ روغن ، آنهم نه آن زرد . خلاصه کار از کار گذشته بود و شیره خرما را به جای روغن ریخته بود . به دوستش تلفن زد و شیرین کاری پسرش را گفت ، اما چه سود
وقتی ماجرا را به تعمیر کار گفت از خنده ریسه رفت و گفت ماشین مست بوده که تا اینجا آورده تون و باز می خندید .
خانوم و بچه ها وقتی از درست شدن ماشین
ناامید شدن با اتوبوس به تهران رفتند و او هم
دست از پا درازتر به اراک برگشت . توی راه با خودش می گفت ، شانس آوردیم و توی جاده نموندیم نصف شب .
موتور تعمیر اساسی شد و پس از چهار روز و
لیستی بلند بالا و کلی ضرر و اعصاب خوردی ،
ماشین را گرفت و به سراغ بچه ها رفت و فردای اون روز به اراک برگشت . شیره خرما خاطره شد ، اما توبه گوشی نشد و این رابطه ادامه داشت تا خسران بیشتری دید .
گاهی وقتها چه خوب است که به ندای قلبت گوش کنی ، نه گفتن را یاد بگیری و احتراز کنی .

هوشنگ مرادی بیست و یکم مردادماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    ولی توبه گوشی اش
    نمی شد و باز هم این روش را ادامه می داد . (نفهمیدم منظورتون چی بود)
    با دوستی که چندان وضعی هم نداشت و دارای
    مشگل شده بود به تازگی رفت و آمد پیدا کرد (منظورتون وضع مالی خوبی نداشت)
    اما توبه گوشی نشد(ببخشید این یک اصطلاح محلی است)
    داستانتون جالب بود .
    موفق باشید. البته بعضی جاها غلط املایی داشتید

  2. پرستو انصاری گفت:

    چه خاطره‌ی جالب و بامزه‌ای بود، هرچند در عین این بامزگی حرف‌های جالبی هم در ابتداش داشت
    داستان جزئیات داشت و همین باعث میشد ارتباط برقرار کنه با خواننده، روند داستان هم طوری بود که آدم همراه میشد باهاش.
    خسته نباشید