تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

میگوبی میگو
نویسنده: فریده فرد

هوا دم داشت . آفتاب در حال فرونشستن بود . فرشته مشغول آماده کردن سوپ برای افطار بود . مادرش دیر کرده بود .چند ساعتی می شد که برای خرید از خانه خارج شده و هنوز باز نگشته بود . فرشته طبق عادت هر روز ، حیاط را آب و جارو کرده ، زیر انداز پهن شده و پشتی های ماشینی لاکی رنگ ، کنار دیوار حیاط چیده شده بودند . آشپزخانه انتهای حیاط قرار داشت .گوشه سمت چپ حیاط ، تک درخت مو پیری جا داشت ، که شاخه های بلندش ، توسط داربست به صورت سقفی ، روی حیاط سایه انداخته بود . حوض کوچک فیروزه‌ای رنگ، با فواره ای در وسط آن ، باعث جریان و خنکی هوا می شد . فرشته مدام در رفت‌و‌آمد بود. سماور را روشن کرده، و وسایل افطار را روی میز کوچک، داخل آشپزخانه چیده بود. برای تهیه شام منتظر مادر بود. فرشته با نگرانی پیش خود می گفت، نمیدونم چرا اینقدر دیر کرده .حالا شام چی درست کنم . خداراشکر سوپ آماده شده ،ولی اون برای افطاره .تو این فکرها بود که زنگ در خانه به صدا در آمد .فرشته خوشحال ، به خیال اینکه مادرش آمده ، بدون سوال، در را باز کرد. مادر نبود . فرشته شوکه شده بود. در دلش گفت، حالا چه موقع مهمان آمدن بود. ولی خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و گفت، به به ،عمو جان ،خوش آمدید. زن عمو ،بفرمایید تو . اما برخلاف لبخند زورکی روی صورتش در دلش غوغایی به پا شده بود .عمو و زن عمو وارد حیاط شدند و کنار دیواربه پشتی ها تکیه داده و نشستند . زن عمو گفت،به به فرشته خانم، چقدر مرتب و تمیز. مامانت نیست ؟ فرشته از تعریف زن عمو خجالت کشید و گفت، ممنون. نه مامان رفته بیرون . الان هاست که بیاد.و با عجله خود را به آشپزخانه رساند. با خودش فکر کرد ،خوب مهمون این موقع اذان ماه رمضان، یعنی اینکه، هم افطار میمونند، هم شام .خدایا حالا چیکار کنم . دیگه نمیتونم منتظر مامان بشم. باید خودم یه چیزی آماده کنم. فرشته قابلمه‌ای برداشت و مقداری برنج نشست و روی اجاق گذاشت . با خودش گفت ، فعلاً برنج در حال پختن باشه، تا ببینم برای خورشت چی آماده داریم . در فریزر را باز کرد، بسته میگوها را که دید، خیلی خوشحال شد .چه فکر خوبی. میگو زود میپزه .غذای خوب و مجلسی هم هست .فقط باید پاکش کنم. کیسه میگوها را باز کرد و درون یک ظرف پر آب ریخت . خوب تا اینجا یخشون آب میشه ، افطار را آماده کنم . تلویزیون روشن بود .دعای قبل از اذان شروع شده بود که در زدند. فرشته با عجله رفت دم در . مادر به همراه پدرش وارد خانه شدند . مامان کجا بودی. مهمون داریم . بابا پیش دستی کرد و گفت ،به به داداش ، شما کجا اینجا کجا. مامان گفت گیر افتاده بودم .خیابانها شلوغ بودند که پدرت به دادم رسید .بعدا برات تعریف می کنم. در حین سلام و احوالپرسی، ربنا شروع شده بود. فرشته سریع سفره را پهن کرد ووسایل افطار را که از قبل آماده کرده بود، توی سفره چید . با شنیدن صدای اذان استکان های چیده شده در سینی را با چاییپر کرد و سر سفره افطار آورد . خودش هم کنار ما در نشست. ولی دلشوره شام راحتش نمی‌گذاشت .بعدد از نوشیدن چایی ، همه مشغول خوردن سوپ بودند که ، فرشته خودش را به آشپزخانه رساند . میگوها نرم شده بودند . سریع پوست شان را کند و با چاقویی ، رگ پشت تک تک آنها را درآورد. اولین بار بود که چنین کاری انجام می داد .

همیشه مادر میگوها را پاک شده داخل فریزر می گذاشت . ولی الان ، چاره‌ای نبود. هر بار که دست فرشته به رگ خاکستری رنگ لزج پشت میگوها می‌خورد ، حالت چندش آوری بهش دست می داد. بعضی وقتها چشم هایش را می بست و سعی می‌کرد بدون دست زدن به رگها ، و با فشار آب میگوها را تمیز کند. ولی هر کاری می کرد نمی شد. فرصت زیادی نداشت .مجبور بود خیلی سریع کار کند. نیم ساعتی طول کشید، تا تمام میگوها شسته و آماده طبخ شدند. ولی فرشته حال بدی داشت .حتی طاقت دیدن میگوها را هم نداشت ، چه برسد به پختن آنها . خوردن افطاری تمام شده بود. مادر سفره را جمع کرده و وارد آشپزخانه شد. از صورت و حال و روز فرشته فهمید چه اتفاقی افتاده و گفت ، نمی خوادکاری بکنی. بقیه اش با من . خودم میپزمشون . دستت درد نکنه دخترم. فرشته از خدا خواسته، خیلی سریع آشپزخانه را ترک کرد و به بهانه سردرد از مهمانان عذرخواهی کرد و وارد اتاقش شد . دست هایش را بارها و بارها با آب و صابون شسته بود . ولی هنوز بوی میگو اذیتش می‌کرد . لمس کردن رگ پشت میگو در خاطرش هک شده بود. به دست هایش که نگاه می‌کرد با حالت وسواس گونه ای، دنبال باقیمانده‌های رگهای خاکستری پشت میگو روی دستش بود. فرشته با خودش میگفت ، دفعه آخریه که چنین کاری می کنم . بمیرم هم دیگه دست به میگو نمیزنم . دلش طاقت نیاورد و دوباره رفت دستهایش را با آب و صابون شست . مدام دست هایش را جلوی بینی اش می گرفت و بو می‌کرد .کلی کرم و عطر کع دستش زد تا بوی میگو را حس نکند . گریه اش گرفته بود . قبلا چقدر از طعم میگو خوشش می‌آمد . مخصوصاً میگوی سوخاری .
ولی الان تصورش هم غیرممکن بود .
فرشته با خود می گفت دیگه میگو بی میگو .
تا آخر عمرم نه بهش دست میزنم نه میخورم .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حسین شهریاری گفت:

    عالی بود درود بر شما
    به فرشته بگو نیاد پس بازار ماهی و میگو فروشی بندرعباس از بوی بد دیگه ماهی هم نمیخوری😀😀😀
    دستان رو عالی نوشته بودی
    قلمت مانا
    پاک کردن میگو با اون رگ های پشتش حال آدم رو جا میاره. ولی ما بندری ها عادت کردیم

  2. آنیتا گفت:

    فریده جون
    داستان دلنشینی بود.
    منم عمرا به میگو دست بزنم، مثه فرشته میشم😉واقعا تجربه وحشتناکیه.
    فقط خوردنش خوبه.