تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

چرا میخواهم نویسنده شوم
نویسنده: حسین شهریاری

نویسندگی در انشاء های دوره دبستان من مشهود بود، باورش سخت است، آن زمان هر گونه نامه و نوشته ای را به راحتی می نوشتم. اما چه چیزی باعث شد کلمات و حس نویسندگی به مرور در نطفه خفه شود، و من از نوشتن دور بمانم. چه توجیه قابل قبولی می توانم داشته باشم، که مورد قبول واقع شود.
عاشق ادبیات بودم اما مسیرم تغییر کرد. ولی عشق به ادبیات دامن گیرم شده بود، عجیب عاشق شعر و داستان بودم . هرزگاهی از خودم چیزهایی را می نوشتم، بنظر خودم در دوران دبستان و راهنمایی قلم و استعداد برتری به نویسندگی داشتم. عاشق بودم و دنبال رمانتیک ترین متن ها و داستان ها بودم.
سال پنجم دبستان با کلمات زیادی آشنا شده بودم، درسم فوق العاده خوب بود انتخاب شدم برای المپیاد مدارس منطقه ای، روز امتحان را خوب بیاد دارم سال ۷۰ روز جمعه بود. پدرم شهرستان سرکار بود. در روستای ما وسیله نقلیه ای نبود برای جابجایی، مردم معمولا با پای پیاده از این روستا به آن روستا می رفتند. پدرم موتور داشت ولی کسی نبود در همسایگی که به خودش اجازه سوار شدن موتور پدر من بدهد. اگر خراب میشد، پدرم زود جوش می آورد و عصبی میشد. درمانده و مستأصل بودم که این همه راه با چه وسیله ای باید بروم آن هم صبح جمعه ای که به ندرت ساعت ۷ صبح کسی در روستا پیدا میشد. مادرم وقتی بی تابی من را دید، دست به دامن مرد همسایه شده بود. علی آقا، دو چرخه ۲۸ داشت، رفت و آمد هایش با همان دوچرخه بود‌. یادش بخیر آن شب از ذوق خوابم نمی برد. صبح ساعت ۶ علی آقا آمد و با کلی تعارف که مادرم نثارش کرد، گفت شرمنده که وقت شما را میگیرم. روی ترک دوچرخه سوار شدم و ۱۰ کیلومتر تا محل برگزاری المپیاد فاصله بود. خدا رو شکر هوا خنک بود، ولی پاهای من چنان خشک شده بود، وقتی میخواستم روی صندلی بشینم احساس درد میکردم. بعد از پایان امتحان همان مسیر را برگشتیم. وقتی میگویم همان مسیر، یعنی مسیری که مال رو بود و عین خواندن نوشته های من آدم سرش گیج میرفت.
من مدیون علی آقا شدم، وقتی نتیجه اعلام شد نفر دوم شده بودم. خدا را شکر کردم.
درست یادم نیست چه چیزی به من هدیه دادند. ولی همیشه دوست داشتم خودکار و دفتر جایزه بگیرم انگار احساس میکردم شاید روزی نویسنده بشوم. اولین باری که توی مدرسه سال چهارم دبستان جایزه گرفتم یک دفتر چهل برگ بود که سر و تهش مشخص نبود. من همیشه در دوران تحصیل و زندگی با مشکلاتی مواجه بودم، دقیقا عین همان دفتر بی سر و ته. هیچکدام از دوران تحصیلی و دوران زندگی من به راحتی و خوشی نگذشت، چون همیشه مشکلاتی داشتم. پایان دوره راهنمایی چون عاقل تر شده بودم درک بعضی از موارد برایم راحت تر شده بود. و برای حل این موارد دنبال راه حل بودم. پیش خودم میگفتم باید روزی نویسنده بشوم و راهکار رفتارهای ضد اجتماعی را توی کتابم بنویسم. با اینکه ادبیات دوست داشتم و عاشق شغل معلمی بودم، اما سال سوم راهنمایی ورق برگشت. از رشته ادبیات و شغل معلمی دور ماندم. سالها گذشت، روزی توی بیمارستان خلیج فارس کار میکردم. توزیع غذا بخش های بیمارستان با من بود. یک روز رفتم غذا توزیع کنم. چشمم افتاد به او چشمکی نثارم کرد، من پیش خودم گفتم: تا حالا کجا بود. روزها از دیدنش میگذشت، یک روز به خودم اجازه نزدیک شدن به او دادم، نازش کردم با من حرف زد از عشق حرف میزد از موفقیت حرف میزد . باعث شد من راه خودم را دوباره پیدا کنم، دقیقا چهار سال با من بود و در رشد و توسعه من کمک زیادی کرد. اما بعد پنج سال پیامدهایی باعث جدایی من و عشقم که مجله راه موفقيت بود شد. راه رشد و بالندگی و نوشتن را به من یاد می داد. با اینکه دیگر دسترسی نداشتم و کمی دچار بی پولی شده بودم، اما هیچگاه به خودم اجازه ندادم نوشتن یا گاهی بداهه گویی هایم را فراموش کنم. چیزی در وجودم در جوش و خروش بود، عین تلاطم موج های دریا بی قرارم کرده بود. موج های سهمگین و آشفته دریای افکارم دیواره مغزم را به نوشتن وادار میکردند. من در افکارم از خودم بتی به نام نویسنده ساخته بودم. به طوری که همه بر این باور بودند که من نویسنده هستم. چون همیشه در حال نوشتن و کتاب خواندن بودم. اما چیزهایی باعث شده بود، گاهی مطالب و نکته های ارزشمند کتاب ها را درک نکنم. حال میخواهم با نویسندگی برای برون رفت از رنج هایم راهی بسازم. و با دلداری دادن روح و روانم کمی از بار مسئولیتم سبک کنم. بنویسم برای روحم که چندین سال در حصار رنج هایم بوده است آزادش کنم، با عشق پرواز کند.
سالهاست دنبال همان دفتر بی سر و ته می گردم که نوشته هایم را بنویسم، و فرهنگ بی سر و ته شده را رونق ببخشم. آن دفتر بی و سر و ته سال چهارم حال و روز جامعه کنونی است و برای نوشتن و نویسندگی دل بی قرار من خوب بود. برای اینکه بتوانم بهتر بنویسم در دوره نویسندگی خلاق بعد از حرکت صد داستان شرکت کردم. میخواهم تاثیر رفتارها را در رشد آدم ها را بررسی کنم، تحلیل جامعه شناسی را با نوشتن بیاموزم، و دوست دارم در دوره نویسندگی خلاق به همه آمال و آرزوهایم در راه نویسندگی برسم. و این بار با ماشین فوق پیشرفته شاهین کلانتری در المپیاد نویسندگی شرکت میکنم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    دورد بر جناب شهریاری پرکار و با انگیزه. خوشحالم که در این دوره شرکت کردید. من هم اگر بتونم خوشحال میشم به نظر دورۀ خوبی میاد. موفق باشید عزیز 🙂

    • حسین شهریاری گفت:

      زنده باشید محمدصالح نازنین
      دکتر جان پر تلاش و با انگیزه
      شاید هیچوقت پخش مستقیم نگاهت را قابل نباشم ولی جملات و کلمات نابت به من انگیزه و روحیه میدهد
      خیلی ارزشمند و دوست داشتنی هست
      برایت بهترین ها را ارزو میکنم
      قدرتمند و ثروتمند و عاقبت بخیر باشید

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    موفق باشید

  3. آنیتا گفت:

    آقای شهریاری
    نوشته تون دلنشین و صمیمی بود.
    با معذرت،
    یه کم ویرایش می خواد.یه دور دیگه بخونین.

    بعد لایو استاد منم داستان جدید منتشر کردم😀

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر شما
      🙈🙈🙈🙈
      اینو متاسفانه با عجله نوشتم برای ورود به کلاس نویسندگی خلاق باید نوشته ای ۵۰۰ کلمه ای می نوشتم. اگه کلاس حضوری بود استاد با تیپا منو می انداخت بیرون😀😀😀😀