تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

لطفاً روی دو پا وارد نشوید!!!
نویسنده: مهدی کرامتی

امروز صبح که درب ماشین را باز کردم، دیدم همسایۀ مان آقای نصرتی، مثل عنکبوت، چهاردست‌وپا به طرف ماشینش حرکت می‌کند. از تعجّب شاخ درآورده بودم ولی چون اوّل صبحی، حوصله‌اش را نداشتم، سریع درب ماشین را باز کردم و سوار شدم.

از کوچه که خارج شدم، وارد خیابان اصلی شدم. تعداد زیادی از مردها، چهار دست‌وپا این‌ور و آنور می‌رفتند. یک گوشه ماشین را نگه داشتم. خواستم از او بپرسم که چرا این کار را می‌کند امّا ترسیدم که با پرسیدن همین سؤال، دهانم را ببندد. با خود گفتم که به‌هرحال، هرچه قدر که من حق دارم، روی دو پا راه بروم، او نیز حق دارد که این کار را با کمک دست‌هایش هم انجام بدهد.

دوباره سوار ماشین شدم و صاف رفتم به طرف ایستگاه تاکسی. محلّ کارم. همین‌طور که ماشین را با دستمالم پاک می‌کردم، مردم و حتی برخی همکارهایم را می‌دیدم که چهار دست‌وپا راه می‌رفتند. آینۀ ماشین را نگاه کردم و قدری خود را نگریستم. چشم‌های مشکی، موهای مشکی، صورت بگی نگی مشکی و حتی لباس مشکی و شلوار مشکی پوشیده بودم. آخرین مسافر هم چهاردست‌وپا سوار ماشین شد و من پشت فرمان نشستم که برویم و برسانم شان و پولی در بیاورم.

ماشینم را تازه خریده بودم و بوی نویی می‌داد. یک زن جلو نشسته بود و سه مرد عقب نشسته بودند. زن یک مقنعه‌ی سرمه‌ای به سر و یک مانتوی کرمی به تن داشت. آن‌طور که من با گوشۀ چشم نگاهش می‌کردم – جای خواهری – دختر خوبی بود. عقب هم یک مرد با بچه‌اش، کنار یک جوان نشسته بودند.

یکی دو دقیقه بیشتر از راه افتادنمان نگذشته بود که یک‌دفعه متوجه خزیدن چیزی بزرگ در جلوی ماشین شدم و پایم را روی ترمز کوفتم. مسافرها که همه شوکّه شده بودند، با نگاهی به من می‌گفتند که حقم است که کرایه‌ام را ندهند. من فوراً سر از پنجره بیرون آوردم و دیدم که یک مرد به حالت یک رتیل از روی خط عابر پیاده رد می‌شود و زیر لب، فحش‌های جدیدی را نثار من می‌کند.

آمدم که دربارۀ این آدم‌های زیاد و عجیب حرف بزنم که زن گفت:
 «واقعاً مسئولین باید یک فکری به حال این افراد بکنند.»

من گفتم:» مسئولین بهتر یه فکری به حال شپش‌های جیب ما بکنند!»

زن با جدیت و حالتی عصبی گفت:

«دارم جدّی حرف می‌زنم»

من عمراً از او نترسیده بودم و اگر جوابش را ندادم، فقط داشتم حرمت او را نگه می‌داشتم. البته راستش -من راست خیلی راست گو هستم- غیر از این، اگر حرف نمی‌زد، بهانه‌ای برای نگاه کردنش نداشتم، بنابراین سکوت کردم و ماشین را دوباره به راه انداختم.

زن ادامه داد: «یه قانونی، یه فکری، این‌طوری اینا تو تصادف داغون می شن، کلی مشکل براشون پیش میاد، ولی چی بگم به اونایی که آدم نمی شن! یعنی این‌هایی که مثل آدم راه نمیرن رو باید زندانی کرد! باید شلاق زد! چه وضعش آخه! به آدم که صدبار نمی گن! وقتی یک چیزی رسم می شه، عرف می شه، دیگه همه باید بهش عمل کنند، زشته، عیبه! وقتی می گن رو دو پا راه نرید، نرید دیگه! آخه مرد هم روی دو پا راه میره؟ … آخ اخ … نمی فهمن که!»

من که تنم درد می کرد که بپرسم آخر چرا ، با صدای مرد میانسالی که عقب نشسته بود توجهم جلب شد:

« این خانوم حق داره واقعا! این وضع غیرقابل تحمّله! ولی خب چه میشه کرد، همیشه یه عده بی شعور هستن که زیربار هیچ منطقی نمیرن!»

زن پیاده شد و اتفاقا بلافاصله یک مرد که روی دو پایش ایستاده بود، جای او نشست. کت و شلوار رسمی و شیکی پوشیده بود و ادکلن گرانش، کلّ فضای ماشین را گرفت. از این که در ماشینم نشسته بود کف کردم و احساس خوبی داشتم.

مرد تا نشست سلامی به من داد و خسته نباشیدی گفت. جوابش را که دادم شروع کرد به حمله کردن به این هایی که چهاردست‌وپا راه می روند. گفت و گفت و گفت. من هم که کم و بیش موافقش بودم چیزی نمی گفتم و یا این که هر چند جمله یک “آره” می گفتم و حرفش را تایید می کردم.

مرد میانسال که دید جهت وزش باد عوض شده، با مرد رسمی پوش هم صدا شد و گفت:

«دور از جون شما یک سری الاغ یک کاری رو شروع می کنند که خودشونم نمی دونن واسه چی ! باقی مردم هم از اونا الاغ تر، کار اینا رو تکرار می کنند! اتفاقا پیش پای شما یه خانومی …»

بچه اش گفت:

«بابا جون، یعنی تو و داداش و دایی و بابابزرگ همه الاغین؟»

مرد که کفری شده بود، یک پسه کلّه ای به بچه زد و با این که به جای مدنظرش نرسیده بودیم، پیاده شد.

شب که به خانه رسیدم، زنم گفت که باید از این به بعد چاردست و پا راه بروم اما من مخالفت کردم. البته شب وقتی تنها بودم و همه خواب بودند مقداری به حرفش و شماتت دیگران فکر کردم. خیلی بیراه هم نبود، این طوری دست هایم هم قوی تر می شد. به‌هرحال، چاره ای نبود چون صبح که برای وام، رفتم بانک، روی درب بانک نوشته بود:

لطفا روی دو پا وارد نشوید!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    سلام✋🏻
    این داستانتون توصیفات بیشتری داشت و آدم بهتر و بیشتر ارتباط می گرفت اشارم بیشتر به شخصیت‌هاست.
    از اون طنزا بود که آدم میخنده ولی بعدش نگا میکنه به دور و بر و به خودش میبینه خنده نداره و گریه داره
    اون طنز و شنگولی در وجود کسی که از زبان اونه داستانه به شکل قوی‌تر و بهتری وجود داشت،که از لحظه‌ی شروع تا گفت و گو‌های داخل تاکسی و بعدش وجود داشت.
    ” با خود گفتم که به‌هرحال، هرچه قدر که من حق دارم، روی دو پا راه بروم، او نیز حق دارد که این کار را با کمک دست‌هایش هم انجام بدهد.” این تیکه هم خیلی بامزه بود هم فضا رو غیر عادی میکرد و جالب و فانتزی 😀
    پایان، پایان خیلی بدرد بخوری بود و حجت تمام میکرد یه جوری میگفت اصل کلام رو.
    و اینکه پر از خلاقیت بود😀
    خسته نباشید

  2. آنیتا گفت:

    مرسییی مهدی جان
    بازم خلاقیت .
    یه طنز وارونه.
    بحث های توی تاکسی رو خوب
    نشون دادی.
    فک میکردم آخرش یه جوری اشاره میکنی که چرا چهار دست وپا؟
    چون خبری نشد فک کردم دلیل خاصی نداره فقط خواستی یه کار خارج از عرف و
    غیر معمول رو نشون بدی یا
    تقلید نا آگاهانه ی مردم رو یا رواج یه
    اخلاق غلط رو و…
    نمیدونم گیج شدم

  3. کوثرمودی گفت:

    داستانت جالب و خلاقانه بود👌

  4. فریده فرد گفت:

    دوست عزیز بهتون تبریک میگم 👌👏🌺
    شما ذهن خلاق و نگرش خاصی نسبت به مسایل جامعه دارید موفق باشید

  5. آیلا گفت:

    آفرین
    نگاه‌تون خیلی خلاقانه و نو بود
    کیف کردم

  6. .... گفت:

    سلام خسته نباشید. خیلی داستان جالبی بود. وایده ی خوبی بود

  7. زهرا شهراد گفت:

    جالب بود احسنت

  8. رامتین گفت:

    پسر داستانت روحمو تازه کرد