تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عاقبت بخیری
نویسنده: فریده فرد

چشمهای کودک باز بود . بینی اش از سرما قرمز شده بود . از تمام صورت ، فقط چشم‌ها و نوک بینی اش دیده می شد . پتوی صورتی رنگی که دور کودک پیچیده بودند ، تمام صورتش را هم پوشانده بود . پدر تلاش می‌کرد سریعتر قدم بردارد . کمتر به صورت کودکش نگاه می‌کرد .دانه های برف یکی یکی ، روی شانه‌های مرد جا خوش می کردند . کت قهوه ای رنگ پشمی اش ، خیس شده بود . با هر قدمی که برمی داشت ، مقدار زیادی آب گل آلود زمین ، روی پارچه‌های شلوارش پاشیده می شد . مرد برای اینکه از بارش برف در امان بماند ، وارد بازارچه تجریش شد . گوشه ی پتو را کنار زد . انگار نگران کودکش بود . کودک همچنان بیدار بود ، ولی سر و صدایی نمی کرد . نزدیک غروب آفتاب بود . چراغ مغازه ها روشن و پرنور بودند . جمعیت زیادی داخل بازارچه نبود . بیشتر عابرها همان مغازه دار ها بودند که برای خواندن نماز ، به سمت امامزاده در حال حرکت بودند . مرد با خودش فکر کرد ، الان حتما امامزاده هم شلوغه . بهتره کمی این دور و برها خودم را مشغول کنم ، تا بعد از نماز مغرب در خلوتی وارد امامزاده بشم . ولی سرما امانش را بریده بود . با خود فکر کرد ، به هوای خواندن نماز وارد مسجد امامزاده شود و آنجا منتظر بماند . کفش هایش را درآورد . نیازی نبود کفش هایش را تحویل کفشداری بدهد . با خودش گفت ، آخه این کفشهای پاره به درد کی میخوره که بخوان بدزدنش . پاهایش خیس شده بود . وارد مسجد شد . از بلندگوی امامزاده صدای اذان پخش میشد . کودک همچنان ساکت و آرام بود . مرد گوشه‌ای خالی ، نزدیک بخاری پیدا کرد و نشست . نمازگزاران در چند ردیف صف مرتب ، آماده اقامه نماز بودند . مرد پتوی کودک را کمی شل کرد . به صورت کودک و چشمهای مشکی اش نگاه کرد . با انگشت اشاره اش روی گونه کودک را نوازش کرد و زیر لب گفت ، آخه به مرضیه چی بگم . چطوری توضیح بدم . به خدا ، به همین امامزاده ، برای همه اینطوری بهتره . حتی برای خودت . پیش ما آینده نداری . مگه اون چهار تای دیگه چی شدن . درسته دل کندن از تو برای من و مادرت سخته ، ولی لااقل این طوری ، عاقبت بخیر میشی . مجبور نمیشی لباس کهنه و وصله دار خواهر و برادرت را بپوشی . شبها سر سیر روی بالش نرم میذاری . خدارو چه دیدی ، شاید درسخون از آب دراومدب و دکتری ، مهندسی ، چیزی شدی . خیالم از جایی که می خوام بذارمت راحته . پرس و جو کردم . این حاج ولی بچه نداره . پولش هم از پارو بالا میره . اگه بذارمت دم در آبدارخانه امامزاده ، خادمها که تو را پیدا کنن ، حتما میدنت به اون .آخه از هیئت امنای امامزاده است . امشب هم اومده . الان خودم تو صف نماز دیدمش . پدر می گفت و می گفت و کودک با هر حرکت دست و صورت پدر ، لبخندی می زد و دستهایش را تکان می داد. انگار می خواست بازی کند. نماز به پایان رسیده بود و کم کم مسجد خالی میشد .

مرد از ترس اینکه شناخته نشود ، مجبور شد با جمعیت نمازگزار از مسجد خارج شود . بارش برف قطع شده بود ، ولی سرمای شدید ، لرزه به اندام مرد انداخته بود . کودک را محکم‌تر در پتو پیچید و به آغوش کشید و به سمت حیاط پشتی امام زاده رفت . آنجا تاریک تر و خلوت تر بود . دقایقی منتظر ماند . سرمای شدید طاقتش را تاق کرده بود . نگران کودک شد . چطوری کودک را روی زمین خیس و سرد رها کند . آبدارخانه امامزاده سمت درب شرقی قرار داشت .مرد حیاط پشتی را دور زد و وارد قسمت شرقی محوطه امامزاده شد . هنوز تعدادی از زائرین و نمازگزاران در رفت و آمد بودند . نباید عجله می‌کرد . از درب شرقی خارج شد . وارد یکی از دالانهای بازار شد . جلوی یک میوه فروشی ایستاد . میخواست یکی از جعبه های خالی میوه را بردارد که مرد فروشنده گفت چیزی می خواهی عمو . مرد با دستپاچگی گفت ، نه فقط اگه میشه یکی از این جعبه های خالی را بردارم . فروشنده با بی حوصلگی گفت ، اینا همشون شکستن ، به چه کارت میاد . مرد دستش را برد طرف یکی از جعبه ها و گفت ، عیبی نداره ، همین خوبه . فروشنده چیزی نگفت . مرد به سرعت از آنجا دور شد . در مسیرش چند تکه مقوا پیدا کرد و داخل جعبه قرار داد . با خودش گفت ، حالا اینطوری راحت تره . لااقل تا پیدات کنن ، خیس نمیشی . سر ما طاقت فرسا بود . مرد تصمیم گرفت به سمت امامزاده برگشته و در یک فرصت مناسب کودک را پشت در آبدارخانه بگذارد و فرار کند . دیگر طاقت دست دست کردن نداشت . از همان درب شرقی وارد حیاط شد . کودک را درون جعبه گذاشت . قبل از اینکه پتو را روی صورت کودک بکشد ، نگاهی به او کرد و گفت ، دخترم ، باور کن بخاطر خودت اینکارو می کنم . ولی قول میدم تنهات نذارم . فرصت خوبی بود . چراغهای آن سمت حیاط خاموش بودند . فقط لامپ آبدارخانه روشن بود . دو تا از خادمهه آنجا بودند . مرد جعبه را پشت در گذاشت و با سرعت از محوطه امامزاده خارج شد . دل رفتن به خانه را نداشت . چند بار تمام دالان‌های بازار تجریش را دور زده بود. دلش می خواست به سمت امامزاده برود تا سرو گوشی آب دهد . ولی مدام با خود می گفت ، نکنه کسی دیگه بچه رو برداره . نکنه به حاج ولی ندادنش . خدا کنه زودتر ببیننش . سرما نخوره . از ترس لو رفتن از رفتن به سمت امامزاده پشیمان شد . مغازه ها کم کم تعطیل می شدند . مرد به ناچار به سمت خانه حرکت کرد. پاهای خیسش ، از سرما بی حس شده بود . مدام خودش را سرزنش می کرد. کاش این کار را نکرده بودم . نکنه خدا قهرش بگیره . چقدر بی غیرتم . چطور تونستم دخترم را بذارم سر راه . دیگه چطوری میتونم تو چشمای مرضیه نگاه کنم . ادعای مردی هم دارم . آخه خاک بر سر من . کوچه ها خلوت بودند و صدای افکار مرد بلند و بلندتر می شد . هر از گاهی یک نفر از کنارش رد می شد و با شنیدن صدای حرف زدنش فکر می کردند او دیوانه است . مرد بینوا در طول مسیر راه هر چند دقیقه یک بار گریه می کرد ، چند لحظه ای سکوت می کرد ، دوباره بلند بلند با خودش حرف می زد . ساعتی به همین منوال گذشت . به خانه نزدیک شده بود . باید خودش را جمع و جور میکرد . کلیدش را از جیب کتش بیرون آورد . دیر وقت بود . نمی‌خواست بچه‌ها بیدار شوند . وارد حیاط شد . چراغ اتاق خاموش بود .

روی دیدن همسرش را نداشت . با خودش فکر کرد ، بهتر است امشب تو انباری خرپشته بخوابم . به همین دلیل ، آهسته به سمت پله‌های آهنی رفت . در همین موقع ، درب راهروی کنار اتاق باز شد . مرضیه بود . زن دست های خالی مرد را که دید ، چشم هایش را بست و پشت به مرد کرد و گفت ، مطمئنی دادنش به حاج ولی . مرد با دستپاچگی گفت ، آره . آره ،خیالت راحت . خودم دیدم . یعنی اونقدر وایسادم تا خیالم راحت بشه . خودم دیدم دادنش به حاج ولی . زن اشکهایش را پاک کرد و گفت ، خدا را شکر دخترم عاقبت به خیر شد .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فاطمه طهماسبی گفت:

    به نظرم آخرش اگه میگفتین بچه رو حاج ولی پیدا کرده یا نه بهتر بود ولی داستان قشنگی بود

    • فریده فرد گفت:

      حس کردم شاید اینطوری برای مخاطب جذاب تر باشه . چون همینکه فکرش درگیر ماجرا میمونه ، یعنی این داستان جایی در ذهنش ماندگار میشه .
      ممنون از همراهیت عزیزم ❤🌺

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    بسیار زیبا بود. اواسط داستان اینطور بود که مرضیه خبر ندارد و در انتها انگار با خبر بود؟ چیزی بود که من متوجه نشدم؟

    • فریده فرد گفت:

      میخواستم تردید در اجرای یک طرح را بگم احتمالا موفق نبودم که حس دوگانه ای برای شما پیشامده
      ممنون از همراهیتون🌺🙏

  3. فریده فرد گفت:

    شاید قسمت دوم داشته باشه 😊
    ممنکک از همراهیتون

  4. Haniyeh گفت:

    سلام چه داستان قشنگ و البته غمگینی بود. خیلی خوب تصویر سازی کرده بودید و حالات رو بیان کرده بودین… ❤️امیدوارم موفق باشین… فقط کاش آخرش می گفتید بچه دست حاج ولی افتاد یا نه؟ 😅البته محض کنجکاوی

  5. ‌nastaran گفت:

    داستان خوبی بود. 🌹
    به نظرم میتوانستید روی پایانش بیشتر کار کنید. مثلا توصیف بیشتر غم مادر کودک ، میتوانست غم درون قصه را بیشتر انتقال دهد.
    سادگی و روان بودن جملات قصه را خودمانی میکرد و به آدم حس نزدیکی با کاراکتر ها را القا میکرد..👌
    موفق باشید😊

  6. لیلا فرزادمهر گفت:

    عزیزم خیلی دلم برای مردوکودکش سوخت خیلی خوب تصویرسازی کردی 😪
    عزیزم موفق باشی قلمت سبز

  7. آنیتا گفت:

    فریده جان عالی نوشتی.

    ناراحتی و جبر پدر برای انجام این کار

    محسوس بود.

  8. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    خیلی خوب تصویر کردی ، می شد که ادامه بدهی و این حس گناه و درمانده گی را بیشتر و بهتر هم به خانواده و هم به اجتماع نشان بدهی
    عالی بود ، از رنجی که می بریم ،
    موفق باشی