تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مترسک نابغه
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

مترسک نابغه ،                                                            روزی به مترسکی گفتم ، از اینکه این همه مدت در این جالیز ایستاده ای خسته نمی شوی؟
با شیطنت زهر خندی زد و گفت ، لذت ترساندن
عمیق و پایدار است ، من از این حس لذت هیچوقت خسته نمی شوم .
با خودم اندیشیدم ‌ گفتم تو توی جالیزی و از این
لذت خسته نمی شوی .
ما مترسکهای داریم ، که به ایشان احترام می گذارند ، آنها را با اسکورت سر کار می آورند و
به خانه می برند ، ولی مترسک هستند .
تازه رسانه هم در اختیارش می گذارند ، و او می بایست، نسخه های از قبل تهیه شده را چندین بار تکرار کند .
آنوقت ما انتظار داریم آنها از این حس لذت دست
بردارند. ! جبران خلیل جبران اگر می بود شاید برایمان بیشتر توضیح میداد ، و ما به بیراهه نمی رفتیم . آخر او در جواب متر سکش چنین پاسخ داد .
درست است چونکه من هم این حس لذت را چشیده ام . مترسک گفت ، فقط کسانی که تنشان را از کاه پر کرده باشند این حس لذت را می شناسند . آنگاه از پیش او رفتم و نفهمیدم که او
از من تعریف کرد یا تقبیح .
یکسال گذشت و مترسک فیلسوف شد ، هنگامی که دیدمش کلاغ های زیادی زیر کلاه و اطرافش
لانه های زیادی ساخته بودند .
از مترسک داستانهای زیادی شنیده ایم ولی این داستان ما از مترسک بسیار غم انگیز است .
معمولا مترسک ها را برای حفظ محصولات جالیز ها می گمارند ، ولی چندی نمی گذرد و پرندگان بخصوص کلاغها با مترسک دوست می شوند ،
و وقتی باغبان متوجه بشود کار از کار گذشته .
بعضی از مترسک ها هم شبها دارای روح می شوند و با دزدان جالیز سر و سری پیدا می کنند
و بیچاره باغ و باغبان را لخت لخت می کنند .
بعضی دیگر پیشرفت بیشتری می کنند و با نقشه دزدان نقش محافظ خوب را بازی می کنند و به یکباره دزدان را خبر می کنند تا آش را با جاش ببرند .
مترسک ما از این هم فراتر رفت و دارای اسم و رسم شد . لباس مترسک پوشید ولی رنگش عوض شد . حتی او را به کشور خارجه بردند
و دارای روح و ریش رنگین مثل انگبین گردید که
برایش بی‌نهایت شیرین بود .
دلش می خواست ترقی کند ، دلش می خواست سری تو سرا در بیاورد . بدین منظور با همه همکاری می کرد ، تمام وقت کار می کرد و دل همه را به دست می آورد .
مترسک که دیگر با سواد هم شده بود ، ریشه خود را از یاد برد و فکر می کرد حتما می تواند منشاء خیری شود . و چون جالیز را می شناسد و دزد را ، می تواند از آن مواظبت کند .
این بود که یواش یواش جنس لباسهایش هم عوض شد . لباسها و خیلی چیزهای دیگر سفارشی از آن طرف آب می آمد .
بخت یارش بود و سفارش شد ، خودش هم باور نمی کرد . انتخاب شده بود ، خود به خود این شعر را می خواند .
نگار من که به مکتب نرفت و درس نخواند ،،،،،
دری به تخته بخورد و وکیل مجلس شد ،،،،،
در عرش زندگی می کرد ، در غبغب که هیچ ، در ریشهایش هم پر از باد بود ،

در مجلس هم هرچه کرد انجام وظیفه بود و تخطی نکرد .دیگر به خودش امیدوار شد ، خودش را آدم حسابی می دید و برتر و لایق تر از
دیگران ، اصل این بود که خودش خودش را قبول کند . دکترایش هم از خارج رسید و همه چیز جور شد ، فقط ته دلش قدری از دانشگاه دل چرکین بود ولی به روی خود نیاورد .
وقتی ازش خواستند که ریشش را رنگ دگر کند برایش سخت بود . روبروی آیینه می ایستاد و ریشها را دو فاق و سه فاق می کرد .
عاقبت قالبش را ریختند و با کامپیوتر با رنگهای اون ور آبی آنقدر متنوع و با مزه شد تا از ریش
بنفش خوشش آمد .
بهش گفتند خودش را برای امتحانی سخت آماده کند و او را در آب نمک خیساندند و حسابی مشت و مالش دادند . روز موعود فرا رسید و او در یک کارزار انتخاباتی با کامپیوتری که در سینه اش جا ساز کرده بودند ، در مواجهه و مبارزه با خس و خاشاک پیروز شد . و الآن سالهاست مترسک مان
رئیس جمهور است و به نحو احسن وظیفه اش را انجام می دهد . و هر وقت لازم باشد ، حتی
به شدت برخورد می کند و آن حس لذت جبران خلیل جبران را با تمام وجود حس می کند .
فقط نمی داند مردم ایران او را ستایش می کنند ،
( یا مردم خارج از ایران )

هوشنگ مرادی نوزدهم مرداد ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما