تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زنی سیاه در سایه
نویسنده: حسین شهریاری

ساعت چهار عصر، بندرعباس چنان گرم و شرجی بود، آدم توی آفتاب عین تخم مرغ توی ماهیتابه جلز و ولز میکرد. ستار با سیگاری روی لب، توی بالکن رفت، و بیرون را تماشا کرد. بخار از روی زمین بلند میشد چنان که انگار مذاب های کوه آتشفشانی روی زمین ریخته باشد. سنگ از این همه گرمی و شرجی افسرده میشد.
زنی را دید که برای نجات از گرما در سایه آپارتمان رو برو نشسته بود. پوستش سیاه بود انگار روی دیوار نقاشی شده بود، سایه در سایه آمیخته بود. ستار تنها بود و کمی عصبی، وقتی برای بار دوم نگاهش کرد. هوس در آغوش گرفتن زن به سرش زد. توی هوای ۵۰ درجه بندرعباس توی گرما و شرجی چنین فکری توهم انگیز است.
ستار مدام و پی در پی سیگار روشن میکرد و عرق ریزان توی بالکن قدم میزد. این همه عرق کردن و خیس شدن عین موش آب کشیده، بیشتر از آبی بود که خورده بود. پیش خودش فکر میکرد این همه آب از کجا می آید که عرق می کنم؟
ستار برای چندمین بار به آن زن سیاه خیره شد و به خودش گفت: لذت زندگی برای امروز همین است، بیخیال گرما و شرجی.
از فکر کردن و شدت گرما، چنان عرق کرده بود انگار کسی به بدن او وازلین مالیده باشد.
عجیب هوس کرده بود زن سیاه را در آغوش بگیرد و عشقشان یکی شود. چشمانش از شدت گرما و عرق کردن اطراف را مه آلود می دید. ولی زن به راحتی کنار آپارتمان نشسته بود. به نظر می رسید خسته باشد، شبیه زنی بود که از فرط خستگی و کار به گوشه ای پناه برده باشد.
رنگ پوستش ستار را بیشتر وسوسه کرده بود که با او رابطه داشته باشد. و از طرفی از تنهایی در خانه کلافه شده بود، ستار حدودا ۳۵ ساله بود. با خودش فکر کرد وقتی ۲۰ ساله بودم با دختران راحت رابطه برقرار میکردم، ولی این بار پای افکارش در قیر تردید گیر کرده بود، و نمی دانست چرا در این گرمای نفس گیر هوس آغوش به سرش زده است. تصمیم گرفت که با اشاره کردن زن را به داخل خانه بکشاند، تا با هم خیس عرق شوند. هر چه اشاره کرد زن متوجه نمی شد. او را صدا کرد، آهای خانم! اینجا را ببین…
اما زن متوجه نشد، ستار عصبانی شده بود. با حرص میگفت: اگر سگی را صدا کرده بودم سریع بر می گشت به طرف صدا، ولی این زن یا صدای مرا نمی شنود یا اینکه مرا سگی احمق فرض کرده است.
زن غرق در افکار خودش بود و به اطراف توجهی نداشت.
در فکر بود که چرا نمی رود. باز صدایش کرد، انگار نه انگار…
از شدت گرما زن یقه اش را باز گذاشته بود، ستار رفت پایین، کنار زن که رسید یقه اش را بست و خودش را جمع و جور کرد.
ستار پرسید: توی گرما چکار میکنی؟
زن گفت: می بینی که نشستم.
پرسیدم: چرا توی گرما نشستی؟
خب حالا ایستادم، چی میگی؟
عجب! چند ساعته نشستی من داشتم نگاهت میکردم‌.
زن کمی خجالت کشید.
و گفت: تو چکار داری به من؟ چی می خوای ؟
من هیچی! گفتم: اگه جایی نداری بیا برویم خانه ما، اینجا گرم است.
زن روی لبهایش لبخندی نقش بست.
هر دو رفتند به طرف خانه ستار، زن احساس کرد کسی در خانه نیست، مردد شد. ولی با چشمک ستار قانع شد که وارد شود. بهتر از گرمای بیرون بود.
روی زمین کنار جاکفشی نشست، ستار کنارش ایستاد و به خودش فکر کرد که چکار باید بکند.
زن زیبایی نبود ولی صورت جذابی داشت. لباسهایش چروکیده و کثیف بودند. قدی متوسط و هیکلی پر گوشت داشت.
ستاره گفت: چرا روی زمین نشستی؟ پاشو روی مبل بشین.
زن گفت: نه همین جا راحت هستم.
ستار کنارش نشست، خب بگو چرا توی گرما نشسته بودی؟
زن گفت : به تو ربطی نداره.
ستار گفت: عجب! مثلا سوال پرسیدم توی این گرما بخاطر کی نشسته بودی؟
دستش به طرف موهای زن رفت..‌.
زن گفت: چکار میکنی؟
ستار کمی شرمنده شد و من من کنان، گفت: هیچی
زن لبخندی زد و گفت آرام بشین.
ستار آرام کنارش نشست، اما در دلش عین ماشین رختشویی غوغایی برپا بود. دل به دریا زد و زن سیاه پوست را بوسید و محکم بغلش کرد. زن هر کاری کرد قدرت نداشت که خودش را از آغوش ستار بیرون بکشد.
قوی تر از او بود، وقتی دید تلاشش بی فایده است، به همین دلیل بوسه های شهوت آلودش را تحمل کرد.
ستار وقتی فهمید، زن آرام و رام شده است او را ناز و نوازش کرد.
به زن گفت : پاشو برویم روی تخت…
زن با کمی فکر کردن در حالی که یقه اش را می بست، با اصرار و خواهش های ستار روی تخت دراز کشید. کنار تخت ظرفی پر از میوه بود و یک چاقوی تیز.
زن سیب قرمزی برداشت و پرسید: سیب بخورم؟
ستار چاقو برداشت که سیبی برایش پوست بکند. اما زن گفت: خودم دست دارم.
با ظرافت خاصی سیب قرمز را پوست می کند و هرزگاهی نگاهی ریز به ستار میکرد، چنان نگاهی که قند توی دل ستار آب میشد. و ستار را بی تاب تر میکرد برای ادامه ماجرا…
در حین خوردن سیب سوالی از ستار پرسید.
شغل شما چیه؟.ستار گفت: روی دریا کار میکنم، بار می آروم قاچاقی…
زن لبخندی زد و گفت: ای جان چه پر هیجان.
دوباره سوال پرسید: چرا امروز نرفتی دریا؟
ستار گفت: دیروز توی دریا درگیری بود. ناخواسته قایقم محکم خورد به قایقی دیگر، سه نفر غرق شدند.
زن سیاه این را که شنید از جایش بلند شد.
گفت: کمی آب بیار بخورم.
ستار رفت داخل آشپزخانه از داخل یخچال، بطری آب را آورد، گفت : بفرما آب…
زن چاقوی تیز میوه خوری را فرو کرد توی قلب ستار، افتاد روی فرش و غرق خون شده بود.
ستار گفت: لعنتی چررررررااااا؟
زن باز ضربه ای دیگر به شکمش زد.
دوباره لبخند تلخی زد و گفت: دلت هم آغوشی میخواهد آره؟
و با لگدی به پهلویش گفت: لعنتی! آن سه نفری که دیروز غرق شدند پدر و برادرهای من بودند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود جناب شهریاری. ترکیب شهوت و خشم کار جالبی بود.موفق باشید

  2. ناهید یوسف زاده گفت:

    لطفا شما هم اگه وقت دارین داستان سحر بی سحری منو بخونین وایرادهای ان را بگین .ممنون

  3. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی برام جالب بود والبته روایت آخرش جذاب ترشد.انتقام ،واینکه زن از اول می دونسته که باعث مرگ عزیزانش کیه(سوال)
    مثل همیشه عالی هستید
    موفق باشید

  4. فریده فرد گفت:

    آفرین روایتون روان و جذاب بود 👏👏👏

  5. آنیتا گفت:

    آقای شهریاری چرا نبودین؟

    من صد داستان رو تموم کردم.
    نمینویسم ولی برای خوندن داستان شما حتما
    سر میزنم

  6. آنیتا گفت:

    زیبا ،پراحساس،
    جاندار، هوس و مرگ همه چیز تو داستان بود. زن سیاه عجیب
    تاثیر گذار بود.
    برای من وحشتناک بود ولی فکر میکنم
    جنوب پرازاین خاطره ها باشه.

    این داستان رو اگه یه متخصص بخونه
    نقدهای زیادی مینویسه.

    آقای شهریاری عزیز عالی نوشتین

    • حسین شهریاری گفت:

      شما متخصص هستید و کار بلد

    • ناهید یوسف زاده گفت:

      دست مریزاد اقای شهریاری .بسیار شمرده وجاری نوشته این .به نظرم سیاهی زن تشبیهی از خون اون سه مرد از دست رفته بود که ستار را بخود جذب میکرد . برای بستر مرگش .اگه یکی از ان سه مرد شوهر زن بود شاید عمق سیاهیش رو بیشتر نشون میداد . شغل مرد یعنی قاچاق توجیه ارامش و بدنبال هوس بودنش را میکرد .در جایی که دیروز ش قاتل سه نفر بوده .انتخاب درستی بود شغلش .فقط یه مورد که کمی مرد را ناشی نشون میداد اینه که چرا زود گفت که سه تا عرق شدن؟کمی دور ازاون شخصیت داستان است که اینهمه صادق باشه .میتونستین کمی بیشتر وقت بذارین ویه طور دیگه جریان غرق شدن رو به خواننده برسونین .در این مورد کمی شتاب زده رفتار کردین .کلا فضا سازی عالی .در دیالوگ وسط گفتی پرسیدم .باید پرسید باشه .دیالوگ کم ولی رسا بود.پر توان باشی برایرساندن رسالتت .آمین🌷