تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سحر بی سحری
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

سحر بی سحری
چند وقتی هست که مولود یه طوریش شده، انگار بالغ شده، کمی هم سینه در آورده، آروم تر شده، دیگه حتی لاک هم زیاد نمیزنه…
_نه خواهر اشتباه می کنی، سنش هنوز کمه واسه این حرفا
_ مثل خودمه، منم تو سن کم اون که بودم قاعده شدم
**
تازگی ها عوض شده بودم. این را از مادرم که یواشکی با زن عمویم پچ پچ میکرد شنیدم. معنی بلوغ را نمی دانستم و نیز خجالت میکشیدم از کسی بپرسم. اما خودم دلیل عوض شدنم را مربوط به چند ماه قبل تر از آن می دانستم پای منبر ملاحسن در روضه خانه همسایه مان. جمعیت شلوغ بود و صدای گریه بچه های کوچک زیاد. ملا برای برقراری سکوت با تشر گفت: _ آی زن ها، هم خودتون گوش بدین و عمل کنین هم به دخترای تازه بلوغتون وظایف سن تکلیف رو یاد بدین. مستحبات و واجبات دین رو بهشون بگین… بترسید از اون ساعتی که اقوام نزدیکتون تو گور می گذارنتون و به خونه بر می گردند. شب اول قبر و تنهایی و وحشت از ملاقات با نکیر و منکر… برای پرسیدن نماز و روزه هاتون….
انگار از آن به بعد ترس وجودم را گرفت و عوض شدم به قول مادرم. کل شب های ماه رمضان آن سال به همه اهالی خانه سپرده بودم که سحری مرا هم برای روزه گرفتن بیدار کنند. اما آنها هر صبح در جوابم می گفتند: صدات کردیم، تو خواب موندی.
به سراغ عمه پیر دخترم که در اتاق وسط ایوان خانه همراه با پدربزرگ و مادربزرگ و عموی مجردم زندگی می کرد رفتم و با التماس گفتم:
_عه تو رو خدا امشب بیدارم کن. دیگه شب آخره ها- هر کی بمیره کافره ها….
_عمه چرا منو مدیون می کنی؟ به کس دیگه ای بسپار ک
ه خواب نمونی.
**
آخرین شب را نباید از دست می دادم. با خودم فکر کردم که سحر با سر و صدای جمع شدن اهالی خانه در اتاق وسطی ایوان که پاتوق همه بود، حتما من هم بیدار می شدم. تند و سریع به او گفتم:
_ لااقل عمه امشب تو اطاق شما بخوابم؟
بی حوصله جواب داد: _ خب بخواب!
**
آن شب زیر پتو رفتم و نگذاشتم پلکهایم بسته شود و بخوابم، مگر یک شب نخوابیدن سخت تر از دیدن قیافه نکیر و منکر بود؟ از زیر پتو با دیدن اولین روشنایی اتاق و دیدن پدربزرگ که برای زدن دگمه چراغ سرپا بود، فهمیدم بالاخره سحر شده. خودم را به خواب زدم. بابابزرگ پاورچین پاورچین از کنار رختخوابم که کنار رختخواب مادربزرگم بود پذشت. خم شد و. شانه های او را به آرامی تکان داد و با صدای آهسته ای گفت: _پاشو حاج خانوم، سحره. بعد مادربزرگم همانطور خوابیده لحاف عمه ام را کشید: _پاشو ننه، کتری رو بذار رو اجاق برای چای. بعد پدربزرگ بدون انداختن نگاهی به من، برای بیدار کردن عمویم به مست دیگر اتاق رفت. می خواستم پتو را کنار بزنم و بنشینم ولی یک چیزی که نمی دانستم چه بود مانعم شد. دلم را راضی کردم به اینکه شاید بقیه مرا بیدار کنند. عمو و زن عموها و مادرم آمدند. دور تا دور سفره پر از نان و پارچ آب بزرگی که وسط سفره بود نشستند. فقط بالای سفره یک جای ویژه خالی بود که با آمدن پدرم نیز پر شد. ظرفی که مایع سفید رنگی در آن بود را از بالای رفک آوردند و وسط سفره گذاشتند. به نظرم آمد ماست باشد. ولی نه. ظرفش خیلی کوچکتر از ماست بود. حدودا ده نفر آدم بزرگ تا وسط سفره خم می شدند و لقمه های بزرگ پیچیده نانشان را به کناره ظرف می زدند و کمی که نانشان سفید می شد، به دهانشان می گذاشتند و به دنبالش جرعه ای چای سر می کشیدند. یادم آمد باید سرشیر باشد. همیشه غروبهای ماه رمضان حرفش بود و یکی مامور خرید آن. ما بچه های اهل خانه هرگز نه سرشیر را دیدیم و نه جای پنهان کردنش را. تا آن شب که من هم سرشیر را دیدم هم مخفی گاهش را. از شب زنده داری و اینکه همه شب را نخوابیده بودم حسابی گرسنه بودم، دهنم آب افتاد. کاش از این خوراک میخوردم. ولی انگار نه انگار زیر پتو بودم. لجم گرفت و زورم آمد خودم را بیدار نشان دهم. به خودم تسلی دادم شاید فراموشم کرده اند. بعد طوری که منظره دیدم رو از دست ندهم تکانی خوردم. همزمان یک سرفه بلند ساختگی نیز کردم. اما چشمتان روز بد نبیند. با شنیدن سرفه ام همگی کلام حرفشان را بریدند و با اشاره به من، به همدیگر فهماندند که ساکت باشند برای بیدار نشدن من! بغضم ترکید. اشکم گوشه پتو را خیس کرد. برای ضایع نشدن صدای گریه ام را در گلو خفه کردم. ظرف که خالی شد هر نفر با عجله چند لیوان آب سر کشیدند. سفره را جمع و لامپ را خاموش کردند و ر کس به دنبال کارش رفت. با صدای قار و قور شکمم بخودم قول دادم هر جور شده آن روز را روزه بگیرم. پتو را تا بالای سرم کشیدم و خوابیدم…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ناهید یوسف زاده گفت:

    جناب شهریاری سپاس فراوان .ممنون که خوندین🌷🌷

  2. حسین شهریاری گفت:

    عالی درود بر شما ناهید خانم
    داستان و نوشته های شما همیشه حس و حال خوبی دارند
    قلمت مانا

  3. کوثرمودی گفت:

    چقدر قشنگ حس اون بچه رو توصیف کرده بودین یاد خودم افتادم😍❤🧡

  4. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی بامزه بود
    خسته نباشید

    • ناهید یوسف زاده گفت:

      تشکر بانو فرزادمهر که خوندین🌷❤🌷

    • پیمان احتشام‌زاده گفت:

      درود
      عالی بود.
      موضوع جالبی رو روایت کردید.
      فقط اگر با صدای بلند بخوانید متوجه میشوید بعضی جمله‌ها نیاز به تغییرات جزیی دارند که خواننده مجبور به بازخوانی نشود و قصه روان پیش برود. البته درکل قصه خواندنی و جذاب بود. آفرین به قلم‌تان.
      یاحق

      • ناهید یوسف زاده گفت:

        ممنون اقای احتشام زاده که خوندین ومهمتر که نظر دادین درست میگین باید توی ویرایش وقت بیشتری بزارم . الان که صد وبیست داستان رو گزارش داده ام کمی وقتم بیشتر شده ودقیق تر روی داستانهام کار میکنم 🌷

  5. ناهید یوسف‌زاده گفت:

    دوستان عزیزم بفرمایین داستان گرماگرم از تنور در امده .نظرتون رو به دیده منت میپذیرم🌷