تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ه.الف سایه و ارغوان
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

ه.الف سایه و ارغوان                                                     بعداز تولد وقتی که هنوز دنیا را یک رنگ می دید ، مامانش بغل می گرفتش و می آورد تو حیاط . خونه بزرگی نبود ، از تو ساختمان قدیمی که می اومدی بیرون شش ، هفت تا پله می خورد تا کف حیاط ،
اون وسط یه حوض کوچیک با آب تمیز و چندتا ماهی قرمز . کنارش یه درخت ارغوان سر حال و شاداب که شاخه هاش سایه بون حوض می شد و ریشه اش هم اون زیر زیرا با نم اون گره می خورد و انگار یه جورایی عاشق و معشوق بودن . زیر همین درخت یه تخت قهوه خونه ای
مشتی با چند تا پشتی سفارشی ، سماور زغالی و چای اعلا .
هر روز براش اسفند دود می کردن و دود اسفند را هم به درخت می دادند ، که انگار با اومدن بچه خوشحال تر و شاداب تر شده بود و با حوصله زیاد منتظر دیدن بچه بود . به همین خاطر همیشه می خندید و گلاش را قرمز تر می کرد . او اولین باری که دنیا را به رنگ واقعی دید ، تو حیاط بود و زیر همین درخت . می می مامانش تو دهنش بود و چشاش تو شاخه های درخت . یه نفس شیر خورد و چشمش را بست و باز کرد که گلای ارغوان را دید . شیر مادر با رنگ گلای قرمز دنیای عجیبی براش ساخته بود . مادر را نگاه کرد و چون فرشته ها هر دو خندیدن ، پدر او را بغل گرفت و کنار حوض نشست ، بادست آب را به آنسوی حوض می ریخت و ماهی های قرمز به این سو و آن سو می چرخیدن ، همه چیز براش دیدنی و عجیب بود ، با هر حرکت و پرتاب آب خنده کودکانه سر می داد ، و پدر و مادر هم به وجد آمده و خنده های مستانه می کردند ، درخت ارغوان هم از همیشه شادتر بود ، انگار نوای زیبایی و زندگی در ترنم عشق و شادی با هم سروده می شد . بهترین و شیرین ترین روزهای زندگی پدر و مادر همراه با فرزند دلبندشان که زندگی را برایشان تغییر داده بود، با تمام سختیهای کار پدر در آن دوران می گذشت . و حلاوت زندگی را برای شان دو چندان کرده بود .
روزها می گذشت و کودک نوپا بزرگ و بزرگتر می شد . گاهی پدر و مادر دوستان را دعوت می کردند . آنوقت تمام حیاط آب و جارو می شد ، و صندلی می چیدند . پدر دو تار می زد و مادر
دوبیتی می خواند . دوستان پدر هم از همین قماش بودند ، و وقتی قرار خانه آنها بود ، همه چیز جور می شد . گاهی چنان کامل که گمان می کردی کنسرت گذاشته اند ،
او با نوای ساز و آواز و رقص ماهی در درون آب
و سایه با عشق ارغوان بزرگ می شد .
سه سالش بود که خواهرش به دنیا آمد و
فضای خانه را عطرآگین کرد .

دور همی های شعر و ترانه و موسقی ادامه یافت ، به مدرسه رفت و هنگام عصر ، مشق و ماهی قرمز حوض و ارغوان میعادگاه عشق و شور و زندگی بود و پرواز خیال در ناشناخته ها. پدر رئیس بیمارستان در رشت شده بود و به علت مشغله زیاد دور همی کمتری داشتند . دبیرستانی بود که خواهر دومش نیز به دنیا آمد ، هر چه بزرگتر می شد به سمت شعر و موسیقی بیشتر کشیده می شد ، سیزده ساله بود که خواهر سوم هم به دنیا آمد و به یک خانواده شلوغ از نظرگاه امروزی بدل شدند .
ذهن کنجکاوش در هر جایی سرک می کشید ،
به آشپزی علاقه خاصی داشت و هر روز در آشپز خانه خراب کاری می کرد ، به واسطه تک پسر و ارشد بودن در خانه و بیرون خدایی می کرد .
خواهران گوش به فرمانش بودند و او معبود بود .شانزده ساله بود که عشق دختری ارمنی به نام گالیا دلش را برد و عقل از سرش ربود . هر وقت خلوت می کرد به سراغ درخت ارغوان می رفت . با هم حرف می زدند و عاشقانه ترین نغمه ها در این زمان تجلی می یافت . آواز روح انگیز را بسیار دوست می داشت و زمانی که در یک دور همی با نوای چنگ و چغانه می خواند ، گویی سحر شد و پرواز کرد . چشم در ارغوان دوخته و اغوا شد . شعری سرود و به ایشان تقدیم کرد . نوزده ساله بود که کتاب شعر عاشقانه ها به چاپ رسید . در این زمان پدر به تهران منتقل شد ، و
باتفاق پدر به دنبال خانه گشتند ، عاقبت خانه ای قدیمی را در منطقه ای خوش آب و هوا پیشنهاد کردند که درخت ارغوانی در باغچه خودنمایی

می کرد و همین امر سبب شد که آن را به فال نیک گرفته و خانه را خریداری کردند .
به تهران آمدند و با بزرگان شعر و شور و ادب
بیشتر آشنا شد . در این زمان با خانم آلما مایکیال آشنا و با ایشان ازدواج کرد . در این
زمان در دریای شعر و ادب فرو رفت . با نزدیک
شدن به گامهای انقلاب شعرش رنگ و بوی
سیاسی و آرمان سوسیالیستی جوانان آن زمان را بخود گرفت . شعرهایش وطن و حماسه بود و با نام ه. الف سایه منتشر می شد .
ارغوان در خانه برایش سنگ صبور بود و حرف دلش را به ارغوان می گفت . در تنگنای انقلاب و سیاست فعال بود و با کانون نویسندگان در ارتباط . هر چه قدر بارقه تغییر در دل مردم جان می گرفت ، غزل او هم چون عارف و عشقی و فرخی بوی داغ وطن می داد .
عاقبت تغییر به وقوع پیوست . ولی دلخوشی و
آزادی دیری نپائید . سالیان بعد خبرنگاری به سراغش رفت و با او به گفت نشست ،
درد دلش باز شد و از عاشقانه های جوانی و
از غزل های مردمی سخن گفت . از سنگ صبور و ارغوان باز گفت و تعریف کرد که در باز سازی خانه چگونه ارغوان را حفظ کرده ، گویی زندگی او با ارغوان گره خورده بود . اکنون چهار فرزند دارد و در آلمان زندگی میکند و نود و دوساله است . سه شعر
در باره ارغوان سروده که این روزها در دنیای مجازی دست به دست می شود . و چون خانه اش ثبت آتار ملی است و جزو ده نقطه دیدنی تهران ، که از خانه ارغوان شروع می شود .
در شعرش خطاب به ارغوان می گوید ،
به تماشای ویرانه های ما آمده اند .

برداشتی از زندگی شاعر بزرگ معاصر هوشنگ ابتهاج ، ه الف سایه ،،،،،
به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی ،،،،،،
طرب کنید که پر نوش باد جام شما ،،،،

هوشنگ مرادی هفدهم مرداد ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    سپاس بانوی گرامی ،
    از توجه و بذل لطف شما سپاسگزارم ، خوشحالم که دوست داشتید ،

  2. پرستو انصاری گفت:

    چه جالب بود😃
    مخصوصا اون توصیفات و جملات ابتدایی که از نوزادیش بودن خیلی خوب بود واقعاا
    چه خوب که میرید سراغ زندگی و داستان زندگی آدم‌های مشهور، هم داستان هست هم چیز‌های جالبی که آدم میفهمه و یاد میگیره
    خسته نباشید