تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دندان‌پزشک و نویسنده
نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

انبر را به دست گرفت و در حالی که صورت ترسان مریض را مشاهده می‌کرد، آن را نزدیک دندان هدف برد. پنج دقیقه قبل از آن با تزریق بی‌حسی، یکبار مریض را تا سر حد سکته برده بود. چاره‌ای نداشت، باید سوزن را فرو می‌کرد و این مایع تلخ سودمند را به جان بیمار می‌ریخت؛ بیمار مثل هر بیمار دیگری روی صندلی پیچ و تاب می‌خورد و دندان‌پزشک به سوزن خیره شده بود و توجهی به ابروهای درهم و خط‌های پیشانی بیمار نداشت. بیمار او زن سی و پنج ساله‌ای بود با موی مشکی و شال زرد و عطر لالیک که فضای مطب را پر کرده بود و ظاهرا با سلیقۀ دکتر تداخلی نداشت. بعضی بیماران عطرهای چندش‌آوری می‌زدند که سر او را به درد می‌آورد و مجبور می‌شد با میگرن، طبابت کند.

فک زن بی‌حس شده بود، با این حال دوست داشت خودش و دندان‌پزشک را به شک وا دارد؛ قبل از اینکه انبر به دندانش جفت شود، دوبار دست دکتر را گرفت و پرسید «مطمئنید بیحس شده؟!» دکتر با مکثی کوتاه و فشردن انبر به لثه و اشارۀ سر پاسخ مثبت به او داد و انبر را به دور دندان او جفت کرد. زن از جا پرید. تحمل آهنِ سخت در دهان نرم برایش دشوار بود. عرق به پیشانی هردوی آن‌ها نشست. دکتر انبر را با دست راست محکم کرد و دو انگشت اشاره و میانی دست چپ را به دو طرف طوق ردیف راست دندان‌های فک پایین انداخت و فشار داد. دندان‌پزشک می‌دانست که کوچک‌ترین عمل او چه نقشی در نتیجه درمان ایفا می‌کند؛ حواس خود را جمع کرد و از هر فکری جز بیرون کشیدن دندان بیرون آمد. انبر در دست راست شروع به نوسان کرد و در دو سر یک خط عمودی به حرکت در آمد. با هر حرکت بالا و پایین، فریاد گنگی از زن بیچاره بلند می‌شد. هر کسی به جز دکتر و بیمار اینگونه تصور می‌کرد که انبوه درد از جان بیمار بیرون می‌ریزد. اما بیمار و بهتر از او، دکتر می‌دانستند که دردی در کار نیست، بلکه فشار است که جان بیمار را به لب رسانده. هجوم فلز سرسخت بر دندان زنجیر شده به فک و زور دندان‌پزشک برای گسستن زنجیر و انفصال ریشه از حفرۀ فک، سند خوبی بر وجود فشار سنگین به دهان بیمار بود. بعد از دقایقی تقلا و تعریق دکتر و بیمار، دندان مثل یک موجود لغزناک و تخس از حفره بیرون پرید و در دست‌ دندان‌پزشک آرام گرفت. مثل جنینی بود که تازه از رحم مادر خارج شده، گرم بود و آغشته از خون و بافت‌های نگهدارنده. دکتر به بیمار نوید رهایی داد و گفت «دندان بیرون آمده، کمی صبر کنید تا جلوی خون‌ریزی را بگیرم» بعد طبق معمول با دو انگشت مذکور فشاری به دیواره‌های طرفین حفره وارد نمود و چند بار این حرکت را تکرار کرد تا عاقبت راه خروج خون تنگ شد و سپس به یاری عوامل انعقاد ایستاد.

 دکتر گاز پانسمان را روی حفرۀ دندان قرار داد و گفت «تمام شد، تا یک ساعت آب دهانتان را قورت دهید و به هیچ وجه بیرون نریزید. بعد از آن می‌توانید گاز را خارج کنید و نوشیدنی سرد یا بستنی بخورید. فراموش نکنید تف کردن مجاز نیست!» چشمان بیمار بازتر شد و می‌خواست آن سوال تکراری را بپرسد، که دکتر قبل از آن گفت «بله باید قورت بدهید هیچ ایرادی ندارد. طعم خون بهتر از درد عفونت است» بیمار با دهان بسته تشکر کرد و از اتاق بیرون رفت. دکتر مثل همیشه به این فکر کرد که ممکن است بیمار تف کند و لختۀ خون از حفره خارج شود. آن‌وقت دو روز بعد بیمار با درد شدید می‌آید و می‌گوید تکه‌ای از دندان مانده و حالا به درد افتاده. حال او باید تمام تلاش خود را می‌کرد تا به بیمار ثابت کند دچار عفونت «حفرۀ خشک» شده و ربطی به دندان ندارد. به همین دلیل همیشه بعد از خارج کردن دندان آن را به بیمار نشان می‌داد و اجزای مختلف دندان خارج شده را تشریح می‌کرد. از زیر ماسک بیرون آمد. روی صندلی راحتی نشست و به حرفۀ دومش مشغول شد. گوشی خود را برداشت، صفحۀ تازه‌ای باز کرد و با اشتیاق داستان بیمارش را نوشت، او یک دندان‌پزشکِ نویسنده بود.

(تقدیم به همکاران و دوستان عزیزم در دو جبهۀ قلم و طب)

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما