تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نیمه شب
نویسنده: مریم مهدوی نژاد

می‌خواستم بخوابم ساعت از دو نیمه شب گذشته بود اما صدای دزدگیر ماشین همسایه خواب را از سرم پرانده بود هوای خنکی از پنجره داخل اتاق می‌پیچید و همین من را بیشتر سر ذوق آورده بود که نخوابم تصمیم گرفتم بنویسم هیچی توی سرم نبود خودکار را برداشتم کاغذ‌ی سفید را بر روی میز گذاشتم مدت‌ها بود که سراغی از نوشتن نگرفته بودم قلم و کاغذ در دستانم غریبی می‌کردند و از هم روی برمی‌گرداندند اما به هر زوری بود بعد از چند دقیقه‌ایی هر سه در کنار هم مشغول نوشتن شدیم من فکر می‌کردم قلم بر روی کاغذ سر می‌خورد خطوط و حروف سیاه بر صفحه سفید نقش می‌بست کاغذ سفید از سیاه شدنش لذت می‌برد و هرگاه که خطی به پایان می‌رسید و پر میشد لبخندی از سر رضایت میزد و نگاهی عمیق به من و قلم می‌انداخت و با زبان بی‌زبانی به ما می‌فهماند که تنهایش نگذاریم از بودن باما سیر نمی‌شد و از آن همه حرف‌های بی‌سروته‌ایی که بیچاره بارشان را برای همیشه او و دوستانش باید تحمل می‌کردند دلخور و نگران نبود بارها و بارها نوشتم و خط زدم چنان خطی که سینه‌اش را زخمی کردم اما خم به ابرو نیاورد و باز من را با آن چهره‌ی مهتابی‌اش به سمت خود می‌کشاند روزها میشد ورق ورق آنها درگوشه و کنار اتاقم ولو بودند گاهی به راحتی بررویشان قدم می‌گذاشتم و بی‌توجه زیر دستو پایم مچاله میشدند .
قلم می‌نوشت و من گاهی لکه‌ایی اشک گوشه صفحه می‌دیدم اشک در جان جوهر قلم فرو می‌رفت و چون تمام خاطراتم در سیاهی ابدی فرو می‌رفتند تا آمدم اسمش را بنویسم دیگر طاقت نیاوردم قلم را رها کردم بر سینه کاغذ فرود آمدم صدای هق‌هق‌ام در لا‌بلای برگه‌ها پیچید و از دل شب بیرون زد و حالا من بودم صفحه بی‌صدای سیاهی که حرف‌ها بر دلش نگاشته بودم او می‌دانست که دلتنگی یعنی چه بی هیچ منتی تمام اشک‌هایم در دلش جمع کرد و صورت مهربانش را بر صورتم می‌سایید نگاهی بر صفحه انداختم نوشته‌هایم درهم برهم شده بودند و قلم از کمر شکسته بود آهی کشیدم تکه‌ی قلم را به سر تکه‌ی دیگرش فشار دادم فایده‌ایی نداشت چسب را آوردم دور دل و پهلویش پیچاندم و باز سرپایش کردم اما دیگر آن قلم نبود پیر وشکسته شده بود شاید او هم از نوشتن اسمش اِبا داشت هر بار که به اسمش می‌رسیدم جانم به لبم می‌آمد و غصه در تمام تارو پود وجودم غلیان می‌کرد جوششی در اندامم می‌افتاد که دیگر نه نکته‌ایی در مغزم فرم می‌گرفت و نه حرفی برای نوشتن که بر پهلوی قلم بنگارم او ماه‌ها بود که رفته و من مانده‌ام، با اتاقی که پنجره‌اش رو به کوچه باز میشد ، روزگاری میعادگاه دیدارهای لحظه‌ای و پنهانی‌امان بود
و حالا سرنوشت خود را در صفحه‌ایی می‌نگارم و آرزو‌هایم در گوشه‌های تا خورده کاغذ می‌نویسم تا شاید او روزیی از آن کوچه عبور کند
سرم را بلند کردم نگاهی به ساعت کردم سه و سی دقیقه بامداد صدای دزدگیر ماشین قطع شده بود سکوت بود صدای پیچش باد
و حالا یک دل سیر نوشته داشتم و یک شکم اشک ریخته سبک بودم و رها کاغذها را جمع کردم قلم را بر رویشان گذاشتم و با احتیاط در کشوی میزم جای دادم
صدای پچ‌پچ قلم و کاغذها را از داخل کشو می‌شنیدم
تو فکر می‌کنی بر می‌گرده و کاغذ با صدایی گرم و محکم گفت حتما برمی‌گرده امشب میون اشکا صدای پا شنیدم از درون قلبش می‌آمد مطمئنم‌برمی‌گرده
لبخندی زدم و چشمانم را بستم

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فریده فرد گفت:

    جالب و ناب بود آفرین موفق باشید

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    موفق باشید

  3. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود. روایت لطیفی است و حس رو به خواننده منتقل میکنه. اما نقص علائم نگارشی خواننده رو به زحمت میندازه. من به زحمت به دنبال «نقطه» در انتهای جمله ها گشتم ولی پیدا نکردم 🙂 موفق باشید