تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

از منظر چشم دیگران
نویسنده: مصیماه

  1. جعبه‌ها را جابجا کرد تا در انتهای مغازه جایی پیدا کند و بنشیند.
    _ راستی میلاد اومد پیشت؟
    صاحب مغازه در‌حالی که موز‌ها را در پارچ مخلوط‌کن می‌ریخت تا سفارش مشتری را حاضر کند
    _ آره بابا، اومد، انقدم عجز و لابه کرد که گفتم از شنبه بیاد در مغازه دیگه
    _ من خودم بهش گفتم بیاد پیش تو. ولی کاری نیست. بمون نیست. یه مدت پیش خود من بود.
    لیوان شیرموز را دست مشتری داد و با خیال راحت برگشت روبروی دوستش
    _ می‌دونم بابا. می‌گم التماسم کرد، منم دلم براش سوخت. از اون ور هم که پرویز دامادتون زنگ زد سفارش شو کرد. گفتم من برا شاگردام نهایت یک و نیم میدم. ولی این زن داره و خرجش بیشتره دو تومن میدم.
    _ آره یه مدتی، پیش پرویز هم کار کرده، اونم دلش می‌سوزه براش. میگه بدبخته، آدم سالمیه، حالا یه خرده عجیب غریبه ولی هواشو داره.
    دختر جوانی وارد مغازه شد.
    _ خسته نباشید، یه آب انبه لطفا.
    _ چشم خانوم.. محسن؟ اصلامی‌دونی برگشته به من، چه چرت و پرتایی می‌گه؟ می‌گه بابام دکتره!
    _ دکتره باباش، راست می‌گه.
    _ عه!
    در حضور دختر جوان، صدای آن دو بلندتر و باهیجان‌تر شده بود. انگار قرار بود او را هم جذب گفتگوی خود کنند. و البته دختر وقتی آبمیوه‌‌اش حاضر شد، بدون کلامی پول را پرداخت و از مغازه خارج شد.
    _ آره بابا دکتره ولی پشت این نیست. یعنی این می‌گه من نخواستم پشت اسم بابام پنهون بمونم و از این چرت‌و پرتا.. ولی می‌دونم زر می‌زنه.
    _ آهان با پول باباهه خوب رفته سوئیس، سوئد، نمی‌دونم کجا..
    _ اتریش. رفته بوده اتریش.
    و یکهو انگار حرف خنده‌داری یادش آمده، می‌زند زیر خنده و جعبه‌ی زیرش را جلوتر می‌کشد که به دوستش نزدیک‌تر شود.
    _ این ریقو می‌گه من تو اتریش تو یه کارخونه نوشابه سازی، روزی دوازده ساعت کار می‌کردم. چون نمی‌دونم دیسپیلین داشتند، وظیفه‌م تعریف شده بود، به عنوان یه کارگر احترام داشتم. از این چرت و پرتا.
    _ خب پس چرا گذاشته اومده ایران، دو ساعت نمی‌تونه در دکون وایسه
    _ والا می‌گه بخاطر زنم اومدم، داشتند شوهرش می‌دادند. ولی هادی، زنش واقعا زن خوبیه‌ها. خیلی زن خوبیه، ما باهاشون رفت و اومد داریم.
    _ آره گفته بودی رفت و امد دارید. منم دیدم زنش و یکی دوبار، خدایی خانومه. اصلا زندگی‌شو هم اون می‌گردونه.
    _ آره بابا، اون چسبیده تو یه داروخونه شب و روز کار می‌کنه خرج این و می‌ده دیگه. نمی دونم عقلش کم بود زن این شد. یه بار تو رو خودش گفتم، چرا خودشو بدبخت یه ادم یه لاقبا کرده. اصلا ادم سر از حرف بعضی ادما در نمیاره. میگه همین .. همین.. بزار ببینم چی گفت.
    _ لابد عاشق قدش شده. فقط از دار دنیا یه قد داره
    _ نه.. نه… اهان عاشق این بی تعلق‌بودنش شدم. اسم و رسم پدری و زندگی و رفاه تو اروپا و غرور جوونی رو، همه رو گذاشته زیر پا، ولی به عشق من پابند مونده.
    _ می‌گفتی زن حسابی این‌چیزا نون و اب می شه واسه‌ات اخه!
    _ اصلا هادی مشکل داره این پسره.
    _ چه مشکلی؟
    _ مشکل اعصاب.
    _ نه بابا!
    _ جان تو خودش گفت. هر هفته شده یه جلسه رو می‌ره پیش روانپزشک. هشتاد تومن، هشتاد تومن پول ویزیت میده. مشکل اعصاب داره..
    _ اصلا از رفتاراش معلومه مشکل داره.
    گفتگوی‌شان پشت سر شاگرد مغازه، با خنده و شادمانی ادامه داشت که گوشی هادی زنگ خورد. اول با خوش خیالی و بی‌تفاوتی حرف زد. از جواب‌هایی که می‌داد معلوم بود زنش آن طرف خط است. و حسابی هم دارد از خجالتش در‌می‌آید. از روی جعبه بلند شد و با سر از دوستش خداحافظی کرد و به‌محض اینکه پایش را از مغازه بیرون گذاشت شروع کرد به فحش دادن و بدوبیراه گفتن. آنقدر که محسن هم شنید و پوزخندی زد. باید منتظر کس دیگری می‌شد که بیاید و زندگی هادی را بریزند روی دایره.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    گفت و گو خیلی عینی و درست و جالب بودن😃 دیالوگ‌ها رو جوری نوشتین که آدم حس میکرد فیلم میبینه 😃
    موضوع خوبی هم داشت فقط کاش یکم طولانی میشد و آخر قصه به هادی گره می‌خورد و ما بیشتر می فهمیدیم ازش
    خسته نباشید

  2. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    سلام بانو ، همه چیز خوب و عالیه ولی آخر داستان بدون تکلیف و با عجله جمع می شه
    موفق باشی