تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صد تا داستان تا صد روز ،، دونه دونه روز به روز
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

( صد تا داستان تا صد روز ،، دونه دونه روز به روز )
قرار بود صدتا داستان تو صد و بیست روز بنویسه . چندتاداستان از خاطره هاش نوشت .یه خورده هم پیاز داغش را زیاد کرد و راست و ,,,,,, بافت و به خورد سایت داد ، هر چه پیش می رفت دیگه چیزی یادش نمی آمد ، یا کم رنگ می شد و
داستان درد بخوری از آب در نمی آمد .
با خودش دو دو تا چهارتا کرد که چکار
می تونه بکنه تا توی این کار خبره بشه ،صاحب
نظر بشه ، سری تو سرا در بیاره ، یاد داستان روباه پوستین دوز افتاد ، نصرالله درانی نوشته بودش و اجرای موزیکال آن را کار گردان های مختلف روی صحنه برده بودن . گرگ باید روزی یه بره شکار می کرد و برای روباه می آورد تا پوستین برایش بدوزد ، او هم این شعر ملکه ذهنش شد ، گوش کنید ،
صد تا داستان تا صد روز ،،،،،،،،، دونه دونه روز به روز ،،،،، مرتضی احمدی هم با صدای ماندگارش
اون را به صورت نوار درآورده بود ، البته چهل تا بره بود و چهل روز .
اول فکر کرد سفر بره . یادش رفت بگه که باز نشسته است ، البته باز نشسته جایی نبود ، با زن نشسته بیمه تامین اجتماعی خویش پرداز با نزدیک به سی سال پرداخت حق بیمه با حد اقل حقوق . علت های اونم زیاده، خیلی عوامل شخصی و اجتماعی هست .
اگر بخواهیم به این موضوع بپردازیم خیلی طول می کشه و از حوصله دوستان صد داستان کوتاه خارجه . مونده بود که با اتوبوس بره یا با ماشین شخصی که خیلی هم بهش اعتباری نیست .
همینکه شب دراز کشیده بود ، فکر کرد و تمام سفرهایی که رفته بوده را مرور کرد .
یادش آمد ، با زن و بچه ، یعنی با همسر و دو دخترش رفته بود انزلی . با خودت فکر کن از تهران با زن و بچه سوار اتوبوس بشی و ساعت دو نصف شب
برسی اونجا . دختر کوچیکت هم دو ماهش باشه . الان فکرش هم آدم را خسته می کند ، ولی اونا رفتند .
یه ماشین دربست گرفت و هر جا رفتن خوشش نیامد ، راننده مرد میانسالی بود پیشنهاد داد به خونه خودش برن و اونجا را هم ببینن. اگر هم خوشش نیامد روز روشن می روند و پیدا می کنند .
با بچه ها مشورت کرد ، اونا هم چون خسته بودن قبول کردن و رفتند .

یه خونه قدیمی بود با دو تا اتاق ، بخاری روشن و زن صاحب خانه بسیار خوش برخورد بود و با لحجه شیرین شمالی خوشامد گفت .
صبح نزدیک ساعت نه بیدار شد و صبحانه را حاظر دید . بدون اینکه بچه ها را بیدار کند
صبحانه خورد و با مرد میانسال به بازار رفت .
برنج و سیر و هرچه می خواست خرید کردند و به بازار ماهی فروشی رفتند . و مرد شمالی ماهی ها را بالا و پایین کرد و با ماهی فروشها بحث می کرد و ماهیهای نر و ماده را تمیز می داد و یکی یکی جدا و اظهار می کرد که مو (من ) خودوم صیادوم ، و همه این مکالمات را با لحجه قشنگ شمالی غلیظ ادا می کرد .
ماهی آزاد و ماهی سفید هم خریداری شد و به خونه برگشتند . بچه ها بیدار شده بودن و تازه صبحانه می خوردند ، مرد صاحبخانه خوراکی هارا به خانوم خونه داد و رفت . او هم چون خیلی خسته بود دوباره خوابید . ساعت چهار و پنج بعد از ظهر بیدار
شدند و ناهار حاظر و آماده بود ، سر و صورتی صفا دادند و با ولع مشغول صرف غذا شدند.
خوشمزه ترین ماهی که تو عمرشون هم نخورده بودن را زن صاحبخانه پخته بود با سیر و انواع سبزی های بومی و کوهی ، ماست ، دوغ ، شربت ،انواع ترشی شمالی ، خلاصه سنگ تمام گذاشته بود .
پسر بچه ای هشت ساله و با نمک ، با زن بود که
لحجه شیرین شمالی داشت و با زبان کودکی نوزاد را می نگریست و می گفت ، ای خدا
این دختره چقدر خوشگله ،
پسر بچه هشت سالش بود و زن تعریف کرد که بچه دوست شوهرش هست که ماشین سنگین دارد و
مادرش از هرسین کرمانشاه ، که جدا شده اند . مدتی است نزد آنها زندگی می کند ، و چون شناسنامه ندارد به مدرسه نمی رود . و او از این موضوع خیلی ناراحت بود . خودشان دو پسر بسیار مودب داشتند ،
یکی دانشجو و دیگری هم دیپلم گرفته بود و کار می کرد . بسیار با حجب و حیا بودن و کمتر آنها را می دیدند . بدین ترتیب روزها به گردش و خرید و تفریح می رفتند و وقتی بر می گشتند ،
همه چیز آماده بود . گاهی رخصت می گرفتند و
امیر حسین را با خودشان می بردند و آن روز بیشتر از همیشه خوش می گذشت و او می گفت
که اگر می شد پیش خودشان می آوردش ، همسر و دخترش هم خیلی دوست داشتند . زن شمالی هم راضی بود چون دلش به حال امیر حسین
می سوخت ، روز آخر موقع خداحافظی امیر حسین از بغلش جدا نمی شد .  بچه ها گریه می کردند و اشک در چشمان خودش هم حلقه بسته بود ولی چاره ای نبود . تلفن رد و بدل شد ، ولی بعدها گم کردند . امیر حسین را دیگر ندیدند،
ولی یادش زنده مونده و الآن نیز آرزوی دیدنش را دارند . خدا را چه دیدی شاید امیر حسین نیز
در این چالش حضور داشته باشد . او اکنون نزدیک به سی سالگی است . با این سفر
اتوبوسی به انزلی یک روز و یک داستان نوشته
شد ، تا سفری دیگر و داستانی دیگر ،  ایزد نگهدار

هوشنگ مرادی پانزدهم مرداد ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چه جالب که اولش یه جوری حرفای خودتون بود
    داستان جالب و با نمکی بود
    شبیه برنامه‌های تلویزیونی بود که شما هم مجری بودین انگار
    خسته نباشید