تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خودشیرین
نویسنده: پریسا مشکین پوش

شراره: این دفتر و مداد رنگی را از کجا آوردی شادی؟

شادی: اینها را خاله مینا برام آورده مامانی.

شراره: باز این زنیکه خودشو لوس کرد برای بچه کادو خرید من نمی فهمم یک همسایه برای چی باید بره برای بچه یکی دیگه کادو بخره؟

حالم از این خودشیرینی های الکی مردم به هم میخوره، حالا این خودشیرینی خرید کادو ش یک طرف، یکدفعه شده خاله بچه!! این ها همه اش تقصیر شماست بی بی خیلی به همسایه بها میدی.

بی بی که تا به حال گوشه ای ساکت نشسته بود و سبزی پاک می کرد گفت: مادر اون بیچاره خواسته بچه را خوشحال کنه، تو که از صبح نیستی میری سر کار، بعضی شب ها هم که خونه دوستات  میمونی نمیای خونه، مینا جون زن خوبیه میاد به من سر میزنه، وقتی میره بیرون ازم میپرسه چیزی نمیخوام، طفلک کلی برام خرید میکنه، از موقعی که با این بچه اومدی اینجا هر بار میاد میبینه بچه یک گوشه کز کرده، دیروز  که برام خرید کرد،  این ها را هم برای شادی آورد خواست بچه سرگرم بشه سر ذوق بیاد حالا دفتر نقاشی و مداد رنگی چه اشکالی داره، بدی کارش چیه؟

شراره:  بدی کارش اینه که  این فضولی ها بهش نیومده بچه خودمه، خودم  باید براش بخرم نه یکی دیگه بیاد از سر دلسوزی برای بچه من کاری بکنه؟ 

نه  فامیله، نه دوسته، نه هیچکس، فقط یک همسایه خودشیرین لوس و بی معنی…

 بی بی:  این چه حرفیه میزنی خانم خوبیه شما تازه یک ماهه اومدید اینجا،مینا هر روز میاد حال مرا می‌پرسه، از وقتی اومده واحد بالا را خریده هر وقت میره بیرون میاد از من میپرسه؛ خریدی ندارید؟ اگر جایی میرید من ببرمتون، خیلی فهمیده و با محبته، شراره تو اینجوری نبودی بی دلیل با کسی بد باشی، من نمیدونم این پسره چه بلایی سر  تو آورد که تو کلاً عوض شدی، خدایی من که مادرتم گاهی شک می کنم که تو را من بزرگ کردم، اینقدر خشن، سرد و بی رحم نبودی!

 شراره: باز شروع نکن بی بی که اصلاً حوصله ندارم، اسم این پسره الدنگ را نیار که هر چی میکشم، از بلاهایی که اون سرم آورده.

 بهتره بگی چی نبود دزد، معتاد، خیانتکار،  بی شرم و حیا، اولش در باغ سبزی نشون داد که فکر میکردی پسره هارونه!!

 آخرش  شد خار مغیلان، طوری که میخواستم بکشمش…دیدم مرگ براش رحمته باید یک بلایی سرش بیاد که بفهمه، چند تا دختر مثل منو بدبخت کرده با وعده و وعید بیشتر دخترها گول ظاهرش را میخوردن، چشم های آبی و قد بلند، من خر شدم زنش شدم…

حالا جلوی بچه چیزی نمی خوام بگم…

بی بی: بسه مادر صلوات بفرست حالا که تو انداختیش زندون و یه جماعتی را راحت کردی، یک کم یواش حرف بزن شادی نفهمه خوب نیست بچه است.

بی بی: صدای زنگ دره میاد..

  شراره قبل از وارد شدن مهمان به آشپزخانه میرود.

بی بی: شادی مادر برو درو باز کن.

 شادی: بی بی جون خاله میناست

مینا: سلام شادی جون، خوبی دختر خوشگلم، سلام بی بی جون  کمی آش پختم، گفتم برای شما هم بیارم.

بذارم توی آشپزخانه؟

مینا وارد ‌آشپزخانه می شود و شراره را می بیند!!

مینا: سلام مینا هستم همسایه طبقه بالا،  افتخار آشنایی با شما رو نداشتم ولی تعریف تون را  از مادر زیاد شنیدم.

 شراره که اصلا در شرایط گفتگو نیست، رو  میکند به مینا، آشنا شدیم حالا برو  به کارت برس من حوصله  این دوست بازی ها و  ادا اطوارها را ندارم.

 مینا که اصلاً انتظار چنین برخوردی را نداشته جا می خورد، خودش را جمع و جور می کند و خیلی محترمانه می گوید من آش آوردم برای مادر میذارم و رفع زحمت می کنم.

بی بی به سمت آشپزخانه می رود که وضعیت را عوض کند مینا جون قربونت برم دستت درد نکنه، این شراه من هیچی تو دلش نیست، دچار مشکلاتی شده و گرنه…

 شراره حرف بی بی  را قطع می کند، ول کن دیگه بی بی بذار بره میدونی من از این همسایه بازی خوشم نمیاد همین  همسایه بازی زندگیم را  از هم پاشید، اون زنیکه هم  هر روز برای خوش خدمتی با یک ظرف غذا می اومد در خونه ما یکی نبود بگه تو چیکاره حسنی…

مینا آهسته به سمت در می‌رود و خارج می‌شود در حالی که صدای شراره هنوز هم به گوش می‌رسد…

شادی عروسکش را سفت بغل کرده و از ترس گوشه اتاق کز کرده،  بی بی به سمتش می رود، او را بغل می کند، اشک های شادی جاری می شود.

و شراره در آشپز خانه همچنان از زن همسایه  ای  که قاپ  شوهرش را دزدیده است می گوید…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فریده فرد گفت:

    قابل تامل و زیبا
    روایتتون خیلی جذاب بود آفرین 👏👏👏

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی هم عالی موفق باشی

  3. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    بسیار زیبا و پر مغز. شکایت از عالم و آدم برای اتفاقاتی که در حقیقت خود مسئول آن هستیم! زنده باد 🙂

  4. آنیتا گفت:

    پرسیا جون
    خیلی خوب چند موضوع اخلاقی اجتماعی و روانشناسی رو یه جا جمع کردی.

    دوست داشتم جزییات بیشتری می خوندم.

    • پریسا مشکین پوش گفت:

      ممنونم آنیتا جون،اگر مثال بزنید دقیقا چه جزییاتی، من بیشتر روش کار می کنم که بهتر بشه.