تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نویسنده کله پوک
نویسنده: حسین شهریاری

اکبر آقا مدتی بود، عصبی و بد اخلاق شده بود. زنش را کتک میزد، فریاد میکشید، ظرف ها را می شکست. شبی نبود که از خانه اش صدایی بیرون درز نکند.
وقتی توی کوچه یا محله میرفت، آنجا هم عین گاو وحشی با مردم درگیر میشد. با هر کسی که جلو راهش سبز میشد، بی خودی کتک کاری میکرد. صدای بچه ای بلند میشد به مادرش فحش میداد. هر روز خدا شاکی داشت، و توی کلانتری ۱۲ شهرک توحید بود. افسر کلانتری از دست اکبر آقا کلافه شده بود. آخه مردک عوضی، تو چه مرگته؟ روانی شدی یا دیوانه؟ آدم باش هر روز درگیر میشوی. اکبر آقا گفت: جد و آباد شما دیوانه و روانی است. الهی به درد من گرفتار بشوید، تا بفهمید من چه می کشم. و این هم مزخرف نگویید.
چند روزی بازداشت میشد، و آزاد میشد با وساطت.
دوستان و آشناهای اکبر آقا جمع شدند که همفکری کنند که علت اینکه جدیدا چرا بداخلاق شده. به نتیجه ای نرسیدند. به زنش گفتند کار خودت هست، که باهاش حرف بزنی و فکری به حالش بکنی. تصمیم براین شد که زنش برای شب بهترین شام را درست کند و آرایش کند مثل روز عقد و بهترین لباس هایش را بپوشد.شب که اکبر آقا از بیرون آمد توی خانه، عصبی بود با چهره ای پریشان و طبق معمول زیر چشمش هم بادمجانی سبز شده بود. زنش با لبخند گفت: سلام عزیزم، با عصبانیت گفت: مثلا علیک، سلام و زهر مار مگه دلقک دیدی می خندی نیشت رو ببند. نه عزیزم میخواستم خستگی از تنت خارج بشود، مرد خوب من
نه بابا مثه اینکه حال خوب نیست، داری هذیان میگویی. چرا لباس نو پوسیدی؟ چه خبره من حوصله بیرون رفتن و مهمونی ندارم. نه عزیزم میخوام امشب با تو خوش باشم، بیا با هم حرف بزنیم. سفره شام انداخت قورمه سبزی گذاشت، چند بار بگم من شکمم باد میکند، وای از دست تو زن چرا نمیفهمی؟ من کشک و بامجان دلم میخواد بخورم. چشم درست کردم میارم برای مرد مهربونم. اکبرآقا هر بهانه ای می گرفت زنش خنثی میکرد. بعد از شام زنش کنارش نشست، و گفت عزیزم چرا این قدر عصبانی هستی؟ چرا بداخلاقی میکنی؟ جدیدا چرا اینجوری شدی؟ من همون مرد مهربون خودم رو میخوام. عصبی شد گفت بسه حوصله ندارم حرف مفت نزن.
زنش گفت: یادش بخیر قبلا چقدر شاد بودی، چقدر با انرژی بودی، هر وقت از در وارد میشدی منو بوس میکردی. تا قبل از اینکه نازم نکنی و دست تو موهایم نمی آوردی نمی خوابیدی. دلم برای اکبر جونم تنگ شده. دلم آغوش گرم و آرومت را میخواد. اکبر آقا با حرف های زنش منقلب شد و کمی نرم شد و گفت: تقصیر من نیست، همش زیر سر این نویسنده کله پوک است. به خاطر اینکه داستانی سر هم کند و مثلا داستان متفاوتی بنویسد، من را بدبخت کرد، اعصابم را بهم ریخته است. چند تا نویسنده دیگه هم هستند ازش تعریف کردند این هم جوگیر شده .
زن گفت: وا، کدوم نویسنده؟
اکبر آقا گفت: همین کله پوکی که داستان را سر هم کرده. الان داره به ریش من می خنده و این مزخرفات را می نویسد . البته چند نفر دیگه هم هستند کاش آنها راوی داستان ما بودند .
من گفتم: برو آقا، به من چه، چرا بداخلاقی ات را می اندازی گردن من؟
اکبر آقا گفت: برو گمشو نامرد، عوضی مگه تو نگفتی داستان های من همه عاشقانه می شوند؟ گفتی تو این دفعه نقش بداخلاق را بازی کن، خدا لعنتت کند قرار نبود این همه طولانی بشود، آبروی مرا بردی.
کاش راوی داستان ما آنیتا خانم، خانم مردانی، ناهیدخانم، لیلا خانم ، محمد صالح یا یکی دیگر از بچه های حرکت صد داستان بودند.
من گفتم: برو بابا، میخواستی مواظب رفتارت باشی.
شاید من گفته بودم با کله خودت رو تو چاه بندازی.
اکبر اقا گفت: خفه شو جون مادرت ، نویسنده کله پوک، قلم به دست احمق و لعنتی
زنش گفت: ولش کن این نویسنده ها همه شون سر و ته یک کرباس هستند، سر دسته همه اینها شاهین کلانتری است بیا ازش شکایت کنیم.
اکبر آقا گفت: شاهین بنده خدا من نوشته ها و داستان هاش رو خوندم ، نویسنده خلاقی هست مثل این کله پوک چرت و پرت نمی نویسد .
من گفتم: خانم احترام خودت را نگهدار ، من با زن جماعت طرف نمی شوم.
مرد گفت: خفه شو ، با زن من دهن به دهن نشو
گورت رو گم میکنی یا بزنم خورد و خاک شیرت کنم. که فردا صبح تیتر اول صفحه حوادث روزنامه های محلی هرمزگان بشوی.
من گفتم: دهنت رو ببند داستان تمام شد .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رویا عزیزی گفت:

    چقدر خندیدم خیلی عالی بود
    وقتی به شاهین کلانتری رسید خیلی خندیدم😂👌

  2. Samaneh گفت:

    سلام
    حسابی باهاش خندیدم
    وقتی هی می گفت مرد عصبانی است هی با خودم فکرای جور وا جور می کردم اما این یکی رو فکر نمی کردم

  3. آنیتا گفت:

    وای آقای شهریاری.
    عالی بود عالی.
    خنده رو برای من هدیه کرد‌.

    خیلیییی ممنون ازمن یاد کردین.

    طنز ش خوب بود. ایده خوب بود.
    درگیری با خودتون.
    آخرش یک دفعه کات دادین.

  4. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    وای… چه خلاقیتی آقای شهریاری. اینکه به شخصیت داستان روح دادین و باهاش صحبت کردید بی نظیر بود 🙂 درود بر شما، اخلاق و تواضع شما در نویسندگی درس بزرگی برای شاگردان کوچکی مثل من بوده و هست. و این داستان فقط با قلم شما زیباست 🙂
    ارزوی سلامتی دارم برای شما و دیگر دوستان دوره 🙂

    • حسین شهریاری گفت:

      عزیز منی آقای محمودآبادی عزیز
      محمد صالح نازنین
      شما لطف دارید . من از نوشته ها و داستان های شما یاد گرفتم
      داستان های شما لذت بخش و به آدم ایده میده
      قلمت مانا
      باعث افتخار منه که شما بر سر من منت میزارید و داستان های سرشار از نقد من رو میخونید و بهم روحیه میدی

  5. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی بامزه بود .مخصوصا مشاجره آخرش(گورت رو گم میکنی یا بزنم خورد و خاک شیرت کنم که فردا صبح تیتر اول صفحه حوادث روزنامه های محلی هرمزگان بشوی.)
    از تعریفتون ممنونم ولی فکر کنم هیچکس مثل شما نمیتونست حق مطلب رو ادا کنه
    خدا قوت وقلمتون ماندگار

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر لیلا خانم
      ممنون از شما
      تعریف نبود واقعیت وجودی و زیبایی قلم شماست که به خودم اجازه ذکر نام ارزشمند شما را دادم
      مانا باشی

  6. مسعود اکبری گفت:

    ایده جالبی داشت داستان.خوب تونسته بودین داستان رو دربیارین.طنز زیبایی داشت.فقط یک نکته بگم که دیالوگ ها رو باید توی گیومه بزارید و مشخص باشند و این که چند جا غلط املایی داشتین.ولی داستان در کل قشنگ بود.

    • حسین شهریاری گفت:

      آقا مسعود گل سلام و درود
      تشکر از شما که داستان رو خوندی
      سپاس از توجه شما
      چشم حق با شماست