تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مادر
نویسنده: mahboubehchangiz6

پیرزن همانطور که گریه میکرد وسایلش رادر کارتون می پیچید، برایش ترک کردن خانه ای که تمام خاطراتش در آن رقم خورد بود بسیار سخت بود.  نمی توانست بپذیرد بعد از این همه سال زحمت ،خانه بدوشی را باید تجربه کند در همین خیالات بود که تلفن زنگ زد گوشی را برداشت، خریدار منزل بود گفت آقای  ملکی هستم مادر می تونید سر وقت خونه رو خالی کنید “

مادر مکثی کرد و گفت بله .

هر چند جواب مثبت داده بود دلش مانند  سیر و سرکه می جوشید که نکند نتواند و پسرش در انجا بماند . پسری دردانه، تنها فرزندش که با هزارنذر،سلام و صلوات، خدا به انها داده بود و اسمش را پیام رضا گذاشته بودند .

یاد دویدنهای پسرش در گوشه خانه می افتاد. از وقتی که همسرش به رحمت خدا رفته بود تمام دلخوشی اش عاقبت به خیری پسرش بود و اینکه دوست داشت او را تا قبل از مرگ در لباس دامادی و اگر عمر بیشتری باقی باشد خودش رادر نقش ننه نقلیدر کنار  نوه ها، ولی نمیدانست سرنوشت با او چه بازیهایی دارد که باورش برای او سخت بود  .

تلفن را برداشت و به صاحبخونه جدیدش زنگ زد  گفت شما سر قولتون هستید،مستاجر قبلی میتونه خونه رو خالی کند و یا اگر نه من به منزل یکی از بستگانم بروم .

مرد مکثی کرد و گفت: باشد حتمن خالی میکنم شما نگران نباشید .

خدا را شکر سر موعد مقرر خانه خالی شد و یک تنه تمام هماهنگی های لازم برای انتقال وسایل از خانه قدیم به جدید را انجام داد. حالا باید با این هیکل  نود درجه اش  ،اسبابهایش را بچیند چه کار سخت و طاقت فرسایی .

انتقال به خانه جدید وقتی مسرت بخش است که از سر ذوق باشد نه حالتی مانند جنگزاده ها و از روی فقر .

یادش افتاد الان اگر پسرش کنارش بودچه قدر میتوانست کمک حالش شود ولی پسرش  در زندان و او هم در تنهایی خود اسیر است .خدا را شکر کرد که خانه فروش رفت و میتوانست بدهی پسرش را بدهد .

یادش امد روزی که پسرش امد و خنده کنان گفت من عاشق شدم میخواهم زن بگیرم .

مادر اول نگران شد بعد تصمیم گرفت که تو ذوق پسرش نزند و در خوشحالی او شریک شود . بعد از مدتی پسر از او خواست که به خواستگاری دختر مطلوبش برود .مادر پیش خود فکر کرد درست است که پسرش از عشق پدر سالیان سال هست که محروم شده و او هم نقش مادر را برایش داشته و هم نقش پدر را . پس گفت شاید این اولین بار باشد که پسرش ،خوشحالی را با تمام وجودش حس کند پس پیشنهادش را پذیرفت . هر چندخانواده دختر  از لحاظ طبقاتی با انها بسیار متفاوت بود و مادر تصمیم گرفت که پسرش را از این کار منصرف کند ولی باز دلش نیامد .

در مراسم شیرینی خوران ،پسر که عاشق بود از روی احساس برای اینکه مهرش را به عروس ثبت کند مهریه را معادل سال تولد دختر قرار داد .مادر او را به گوشه ای کشید گفت مادر من تا الان چیزی نگفتم ولی این خانواده مناسب ما نیستند و اگر مشکلی پیش بیاید از کجا می آوری مهر این دختر را بدهی ؟

پسر نگاهی به اطراف کرد و کفت مادر مهریه رو کی داده کی گرفته.

مراسم انجام شد و از انجا که  پسر و مادر بهم وابسته بودند تصمیم گرفتند با عروس همه در یک خانه زندگی بکنند .در اوایل همه چی خوب پیش میرفت تا کم کمک اختلافات شروع شدو عروس خانم شروع کرد به بهانه گیری و میگفت  اصلن کی با مادر شوهر زندگی میکنه که من زندگی کنم .اصلن من خانه مستقل میخواهم .و یا من اگر میدونستم تو انقدر فقیری من با تو زندگی نمیکردم. اصلن من حق طلاق و حق سکونت دارم تازه اگر محل سکونتم را از مادرت جدا نکنی، طلاقم را میگیرم .

اوایل پسر سعی کرد دختر را راضی نگه دارد تا اینکه یک روز احضاریه ای از دادگاه همه چیز را بهم ریخت و در ان مطرح شده بود که عروس خانم طلب مهریه اش را کرده .

سه بار این نامه برای پسرآمد و پسر از رفتن به دادگاه امتناع کرد تا اینکه یک روز مامورین کلانتری او را بازداشت کرده و کت بسته با خود بردند .

در جلسه دادگاه اینطور مطرح شد که چون مهریه را هر وقت یک زن طلب کند شوهر موظف هست که بده پس پسر باید بدهد و چون پسر آهی در بساط نداشت او را زندان انداختند .

مادر که با شنیدن حکم دادگاه به همریخته بود با چندین وکیل صحبت کرد و به او گفتند تنها راه نجات پسرت بازپرداخت مهریه است و پیرزن بعد از کمی تفکر به این نتیجه رسید تنها دارایی اصلی او پسرش هست پس خانه را برای فروش به بنگاه املاک واگذار کرد .

الان درست است خانه فروش رفته بود ولی پسرش به خانه برگشت .

 

 

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    عالی بود خدا قوت