تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آمیرزا و احمد
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

آمیرزا و احمد ،،،،،   به مکتب خانه هیچ وقت نرفت ، ولی تصورش می کرد ، فکر می کرد یه وقت دیده ، یه در کوتاه قدیمی که اگر مواظب نبودی به بالای در می خورد . و باید با سردر چوبی سفت طرف می شدی که کسی از پسش بر نمی آمد ، هر کاری هم می کردی یکی دو بار صابونش به تنت می خورد .
یک اطاق مستطیل شکل که دور تا دورش سکو
داشت ، البته کف اون هم دو تیکه بود و قسمت ورودی سی سانتیمتر بلند تر بود ،سطح پایینتر دری داشت که وارد حیاط می شد و دستشویی داخل حیاط بود با یک درخت توت کهنسال .
یک میز و صندلی در قسمت پائینی سمت
حیاط ، نزدیک تخته سیاه بود. شلاق
ماری و چند تا ترکه خوش دست هم تو تاقچه
نزدیکش، تا هر وقت لازم بود شیخ محمود که بچه ها بهش آمیرزا می گفتند ازشون استفاده کند

آمیرزا بسیار سخت گیر بود و بچه ها ازش می ترسیدند و حساب می بردند . برای هر دانش آموزی که به مکتب می آمد ورقی به دستش می داد که با جوهر قرمز نوشته شده بود و تخته سرخ نامیده می شد ، و باید آن را حفظ می کرد و خطاب به عمه و عمو و خاله یا هر کسی خوانده می شد ، تخته سرخ را خود آمیرزا با خطی خوش می نوشت ، بدین مظمون ،
ای ( عمه ) نیکو سرشت ،،،، جای تو باشد  در بهشت ،،،
برخیز و انعامم بده، ،،، تا بهر استادم برم ،،،،
و جای عمه را عمو و خاله یا هر کس دیگری
می توانست بگیرد .
آمیرزا پیر بود و پنج فرزند داشت ، سه پسر و دو دختر ، دختر ها ودو پسرش ازدواج کرده بودن و
کوچکترین آنها بیست سال هم بیشتر داشت ، جوانی قدبلند ، خوش قلب و خوش سیما که در حالت عادی بسیار دوست داشتنی بود به نام احمد ، او را مدتی به امین آباد برده بودند و از
آن موقع هر وقت قرص می خورد ، سر و کر
می افتاد ، و گاهی به سرش می زد و کارای
خارق العاده ای انجام می داد . گاهی سر به صحرا و بیابان می گذاشت . مردم چون
در این حالت می ترسیدن باعث شدیدتر شدن
حالت عصبی او می شد و چون حالت عادی نداشت بیشتر فرار می کرد و زمین خشک و تر هم نمی شناخت ،

یادش می آمد آخرای پاییز بود و یک دو سالی بود ، که به مدرسه می رفت ، سپاه دانش تازه به روستاها آمده بود . ، بعد از مدرسه با دو سه تا از بچه ها تو همون خیابون خاکی جلو خونه احمد بازی میکردن و با چوب روی زمین خط می کشیدن . هفت، هشت نفر کنار دیوار نشسته بودن ، چون کارهای کشاورزی تموم شده بود .
پسر برادر احمد بیرون آمد و به سمت پدر رفت ،
احمد خوشش آمد و بشکن زد و بلند گفت پسر
برار و چند بار تکرار کرد . او هم که بازی می کرد
تکرار کرد ، پسر برار، پسر برار ، احمد پسر برار،
وقتی به نزدیکش رسید ناگهان او را گرفت و دست در گلویش گذاشت و فشرد ، به خر خر افتاد ،
چشماش داشت از کاسه بیرون می اومد ،
هیچکس از جایش تکان نخورد ، از ترس یا دشمنی
کسی ندانست ، تنها دایی خودش که چهار پنج سال بزرگتر بود ، دست احمد را گرفته و با التماس می گفت احمد ولش کن خفه اش کردی ،
و از آنجا که عمرش به دنیا باقی بود ، احمد به خود آمد و ولش کرد ، و دایی او را که سرفه می کرد و بالا می آورد به خانه برد و مادر با دم نوش و آب طلا و غیره و خوابی عمیق ، حالش را جا آورد
این باعث نشد که دیگر دم پر احمد نرود و سر به
سرش نگذارد ، یک بار دیگر احمد جلو در خونه خودشون نشسته بود ، بیست متری با هم فاصله داشتند ، کلاغی قار قار کرد و احمد را به وجد آورد و گفت ، قلاقه میگه قار و تکرار کرد ،
و او هم که مترصد سوژه ای از احمد بود ،
شروع کرد ، احمد قار، احمد قار ، که یکباره
احمد بر خاست و به طرفش دوید ، او هم دو پا داشت دو پا هم قرض کرد و پا به فرار گذاشت ،
و یکراست به خانه پدر بزرگش که دو کوچه آنطرف تر بود رفت و قایم شد . احمد برگشت و رفت .
به شهر اومده بود و درس می خوند ، احمد را کمتر می دید ، ولی دلش نمی خواست که اینجور باشه ،
آخرین باری که زنده دیده بودش وقتی بود که احمد زده بود سرش و هیچکس جلودارش نبود ،
احمد تو مزارع می دوید و توی یونجه های چیده شده ، که آب هم انداخته بودن پشتک می زد ، پیراهنش را در آورده بود و یونجه ها مثل میخ
تو بدنش فرو می رفت و مجروحش می ساخت ،اشک تو چشماش حلقه بسته بود و زجر
کشیدن احمد را نگاه می کرد و هیچ کاری از دستش برنمی آمد ، به هر زحمتی احمد را گرفتند و به حمام و سپس به خانه بردند و زخمهایش را مرهم گذاشتند ،
آخرین بار احمد را در باغ اربابی مرده دید ، خبرش را بچه ها آوردند ،
با دو متر قد در آبی که حتی به مچ پایش هم نمی رسید خفه شد . پایین ده باغ اربابی بود که دو درخت کوتاه توت داشت ، و جوی آب قنات
از زیر درختان می گذشت ،احمد به میان آن درختان رفته بود که توت بخوره، ولی غش می کنه و با سر درون آب می افته ، آب هم که جلو راهش بسته شده بود بار می زنه و داخل دهان نیمه باز احمد می شه و تا ابد او را خاموش می کند ،
از دیدن این صحنه ، چنان احساس یاسی بهش دست داد که تا آخر عمر هرگز فراموش نکرد ،
او را همه مردم از کوچک و بزرگ داش احمد
صدا می کردند و چون جوان چشم و دل پاکی بود وفقط به خودش آسیب می زد .
با همه خواجه محرم بود و اورا دوست داشتند . بعد از گزارش پلیس ، مردم داش احمد را تشییع کردند و او همه مردم روستا را دید که می گریستند ، یادش گرامی

هوشنگ مرادی دوازدهم مردادماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مریم مهدوی گفت:

    سلام آقای مرادی
    داستان‌های شما را وقتی می‌خوانم حس دو وح
    جهی از آن می‌گیرم نمی‌دانم داستان می‌خوانم یا خاطره کمی کای است جایی جزیی همه چیز خوب و روان ساده نرم جلو می‌رود بی هیچ کلیشه و دغدغه‌ایی اما نمی‌دانم انگار یک چیز کم دارد و آن هم بیان احساسات و توصیف فضا است جای بیشتری دارد و خواننده را بیشتر همراه خود می‌برد
    موفق و سربلند باشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سلام بانو : داستان قبلی به نام حالا چرا آلاسکا نیز با این داستان یکی هست ، و چون به قول بهروز وثوقی ، اینجا دیگه کسی حوصله داستان خوندن نداره ،
      برای همین دوتاش کردم ،
      ممنون که خوندین

  2. پرستو انصاری گفت:

    توصیفات خیلی زیبا و ملموس بود
    داش احمد مرگ خیلی غم‌انگیزی داشت😥
    مکتب‌خونه و فضاش خیلی زیبا و عینی توصیف شده‌بود
    این نوشته‌تون نسبت به قبلی حالت داستانی بیشتری و بهتری داشت😀
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سپاس بانو ، این ادامه همون داستان بود ،
      و از همراهی و مرحمت شما سپاسگزارم ،
      موفق باشی

  3. ندا منجزی گفت:

    داستان جالبی بود . فقط اولش در توصیف اون مکان ، من ِ خواننده یکم گیج شدم و نتونستم درست تصویر سازی در ذهنم انجام بدم . احساس میکنم این قسمت باید بیشتر کار بشه . بقیه ش خوب بود . موفق باشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سلام دوست عزیز ، من تقصیر دارم ، این داستان دو قسمت شد و من اعلام نکردم ،
      و شما لطفا داستان قبلی به نام حالا چرا آلاسکا را هم بخونید ،
      پوزش مرا بپذیرید ، و تشکر که وقت گذاشتید و خوندین سپاس