تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۱۰۵_ من خوش شانس ترین دختر دنیام.
نویسنده: منیره مردانی

همین دیشب بود که دیوانگی به دهنم مزه کرده بود.
روبه روی مادرم نشسته بودم و مدام تکرار می کردم مادرم میدونی چیه؟ من خوش شانس ترین دختر دنیام،مامان من خوش شانس ترین دختر دنیام.

مامانم از آنجایی که قدری با این دیوانگی زیبای من آشنا بود لبخندی زد.
امام چیزی نگفت،در چشمانش ترس دردآوری بود اما چرا لبخند زد؟

مادرم از کودکی شب ها با ترس هایش مرا بغل کرده بود،تصورش از این دنیای کوچک این بود که عروسکم را شب ها در خواب توی بغلم بگذارد و آهسته بگوید: “دخترم بخواب زندگی همین است فقط سعی کنی آینده شبیه من و خیلی از آدمهای ترسو نباشی من میدانم تو خوش شانی ترین دختر خواهی بود”

مادرم کمی بلند تر بگو فقط کمی بلندتر،اگر بلند تر بگویی کمی زمان می دزدم و از ترس هایم می گذرم.
کاش عروسک را از بغلم می گرفتی و کتابی داستانی در بغلم می گذاشتی کاش به جای عروسک خودت به عروس این دنیا تبدیل میشدی و می آمدی در آغوشم می خوابیدی از ترس هایت برایم میگفتی از تنهایی ها و تاریکی های زندگی ات برایم می گفتی. بعد،از امید ها و خوش شانسی های پس این ترس میگفتی. قول میدهم اگر میگفتی،می بوسیدمت و می گفتم.” مادر من و تو خوش شانس ترین مادر و دختر دنیاییم ما از چیزیهایی میگوییم که میلیونها مادر و دختر شجاعت گفتنش به هم را ندارند.”

مادرم نگفت،گناهی نداشت کسی در آغوشش نگرفته بود از آرزوها و ترسش هایش با او حرف نزده بود.
اما از همان کودکی به با نگاهم به مادرم گفتم. “مادر من خوش شانس ترین دختر دنیایم”
مادر من ترسی از این دنیا ندارم.

الان دیگر همان ترس را هم ندارم
آنقدر ترس ندارم که برای اولین بار دیشب پدرم را در خواب بوسیدم و گفتم:” پدرم،هم خون تو و هم روح تو دخترت ،خوش شانس ترین دختر دنیاست،فقط کمی منتظر باش.”

همین دیشب نگاهش کردم و بی صدا گفتم: “مادرم من خوش شانس ترین دختر دنیام،شاید اگر نمی ترسیدی من هم ترس ها را تجربه نمی کردم اما پنهانی امیدی دادی و آهسته خوش شانس بزرگم کردی.
همین دیشب با نگاهم به پدر و مادرم گفتم: من خوش شانس ترین دختر دنیام،فقط کمی منتظر بمانید.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فریده فرد گفت:

    بحز چند غلط املایی بقیه اش عالی بود
    موفق باشید

  2. حسین شهریاری گفت:

    درود بر بانوی خوشبخت و فرهیخته
    قلمت مانا
    نوشته های ناب شما الهامی است برای نوشته ها و داستان های بعدی
    همیشه احساسی ناب و آرامشی خاص در نوشته های شما وجود دارد

  3. لیلا فرزادمهر گفت:

    دلنوشتت خوب بود با حسی بهتر
    فقط چند جا اشتباه تایپی داشت

  4. آنیتا گفت:

    منیره جان
    داستانت حس زیبایی داره.
    کاش همه دخترها این حس رو داشته باشن

    • منیره مردانی گفت:

      ممنون آنیتا جان
      کاهی دخترها از ابراز احساساتشون ترس دارن ولی باید یک جاهایی خودافشایی کنی و شیرجه بزنی تو عمشق دریای ترس
      کسانی که شنا میکنن این حس و خوب میفهمن