تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

رقص برگ
نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

«باد بهاری با بی قراری، شکوفه پرپر کند و لاله پریشان»

«به هر طرف دست صبا گشته گل افشان»

«دل داده بلبل دارد سخن‌ها، آراید از ساز و سخن بزم چمن‌ها»

«پروانه در بزم طرب آمده تنها…»

بهار:

صدای شعر بهار در گوش برگ جوان، طنین دلنوازی دارد. آنگاه که به خود می‌نگرد، که کوچک و لطیف است و میان انبوهی از برگ‌ها و شاخه‌های همسایه به توفیق اسیر شده‌ است. می‌داند که به زودی وظیفه‌ای دارد و خود را برای آن آماده می‌سازد. با دوستان و شاخه‌ها و تنۀ تنومند، جمگی سایه می‌سازند و هوا را از عطر بهار سرشار می‌کنند. می‌داند که چند صباحی به کار تولید رایحۀ بهاری مشغول است و بعد در تابستان به کار تولید ادامه می‌دهد. برگ‌ها جملگی آرزویی دارند؛ از آغاز وجود اینگونه بوده، می‌خواهند همۀ سال عمر کنند و در بهار دیگری روی درخت به رقص درآیند و به عمر دراز مغرور شوند. اما دریغ که اینگونه نیست. نه آن‌ها می‌توانند و نه اگر می‌توانستند، شکوفه‌های نوظهور مجال می‌دانند. عمر برگ کوتاه است و بخواهد یا نخواهد، روزی از درخت می‌افتد و بستر را برای برگ‌های دیگر آماده می‌کند. برگ‌ها همگی تنهایند. به فاصلۀ کوتاهی از هم قرار می‌گیرند و هرکدام به جهتی می‌رقصند. دلخوشی‌شان به این است که بادی بوزد و جملگی به رقص درآیند. در بهار باد را دوست می‌دارند و در پاییز دشمن. باد همان است، آنها هستند که پیر می‌شوند و با این حال، چرخش تلخ روزگار را تا آخرین نفس باور نمی‌کنند. یادشان می‌رود که در بهار هیچ نیرویی نمی‌توانست، پیوست عمیق و محکمشان را با ساقه‌های مرطوب و پرنشاط درخت، از میان ببرد. حالا پیری و فرسودگی را با بی‌رحمی باد طاق می‌زنند. اما باد همان است، در بهار صدای روح‌ بخشی دارد و در پاییز مثل مردگان متحرک می‌وزد. بهار فصل تولد بود، فصل نو شدن و تبلور برگ‌ها…

پاییز:

اینک سوز سردی در دل باد نهفته است که برگ‌ها را می‌آزارد. حال بسیاری از آنها رفته‌اند، ریخته‌اند و پژمرده و ملول و زرد گشته‌اند. هرکدام که هنوز پابرجاست با نگاه کوچکی به زیر درمی‌یابد که عاقبل رفتنی‌ست. برگ دلش می‌گیرد. هم‌رقصان، از کنارش رفته‌اند. حالا خودش را می‌بیند که زرد می‌شود، مریض می‌شود و باد رحمی ندارد. درخت، بی‌جان و از او خسته‌تر. همه جا زرد است. صدای خش‌خش برگ‌های مرده زیر پای آدمیان، نفرت و خشم را در وجودش شعله‌ور می‌سازد. به عمر کوتاه می‌اندیشد. به اینکه چندی پیش، با نشاط خاصی در کنار دوستان بسیار، غرق زندگی بود. آن روزها نه می‌خواست و نه می‌توانست پاییز را درک کند. پاییز تا خود به دیدار برگ نیامد لمس نشد. حالا زرد و بی‌رمق اشک می‌ریزد. نمی‌خواهد به سرنوشت همسایه‌ها دچار شود. اما نه تولد به اذن او بوده و نه مرگ به اجازه اوست! دست آخر می‌پذیرد. باد به تن خشک او سیلی می‌زند، از فرط ضعف و پیری دست ساقه را رها می‌کند. سرش تاب می‌خورد. برای آخرین بار می‌رقصد؛ این‌بار در دستان باد اما جدا از ریشه، آزاد و رها. لبخند می‌زند و در آستانه زمین خوردن، در‌میابد که هستی، همواره رقص است. آخرین رقص او آزاد از هر بند و ریشه‌ای، نوید زندگی جاودانه می‌دهد. پاییز فصل مرگ نبود؛ یک بار زاییده شدن یعنی همواره زیستن…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حسین شهریاری گفت:

    بسیار عالی
    ایده ای ناب
    مردی متفکر
    داستان نویسی متبحر
    محمدصالح نازنین
    اظهار نظر در مورد داستان و نوشته های شما در حیطه کار من آماتور نیست
    احسنت

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی خوب ودرست حس برگ را توصیف کردید لذت بردم قلمتون ماندگار

  3. آنیتا گفت:

    آقای محمود آبادی
    توصیفات عالی بود. عنوان قشنگی انتخاب کردین

    پایان بامفهوم

    خوبه وارد چالش شدین.

  4. آیدا معینی گفت:

    👏👏
    خیلی خیلی لذت بردم واقعا داستان قشنگی بود