تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

 دستورات بی‌وقفه
نویسنده: لیلا فرزادمهر

 

صبح با خستگی زیاد از خواب بیدار شدم. خیلی دلم می‌خواست که امروز تعطیل بود، ولی محدودیت مرخصی داشتم.

پشت میز کارم مستقر شدم و امور روزانه و روتین را از سر گرفتم.

یکی از همکاران با صورتی پف‌آلود و خسته دیرتراز موعد مقرر وارد شد. بعد از احوالپرسی علت را جویا شدم و در ادامه اینطوربرایم تعریف کرد:” از ساعت ۵ صبح بیدار هستم”

 “خوب چکارداشتی که صبح زود بیدار شدی ولی دیر رسیدی ” برای لحظه‌ای شرایط بحرانی او را فراموش کردم.

توضیح داد:” همسرم به دلیل خستگی زیاد مرا بیدار کرد و خواست که مراقب دخترمان باشم تا قدری استراحت کند. به‌محض بیدار شدن دخترم خواست تلویزیون را روشن کنم!

 در ادامه دخترم گفت:” مامان هیچی به من نداده بخورم ” با تعجب فقط نگاهش کردم. اداواصولش برایم غریبه نبود.

 گفتم:”خوب حالا چه می‌خواهی؟”

دخترم گفت”: مرغ سرخ‌شده دلم می‌خواهد.”

 به سمت یخچال رفتم نگاه کردم دیدم که مقداری آماده هست گرم کردم و برایش آوردم. تکه کوچکی بر دهان گذاشت و گفت:” سفت شده است”.

به سراغ همسرم رفتم و خواستم چندتکه مرغ از داخل فریز درآورد تا آماده کنم.

 تکه‌ای از مرغ سرخ‌شده را بر دهان گذاشت و باز مشغول تلویزیون شد.

 گفت:” بابا می شه شربت آلبالو به هم بدید”.

 لیوان شربت را به دستش دادم. قدری نوشید؛ گفت:” بابا می شه مربا آلبالو به هم بدی”

 با ظرف مربا آلبالو برگشتم. دوتکه از آلبالوها را بر‌دهان گذاشت و بعد از مکث کوتاهی گفت”: من بیسکویت مادر دلم می‌خواهد”.

 کابینت را جستجو کردم جای بیسکویت مادرها خالی بود.

 خانمم جواب داد که دیشب آخرین بسته را خورده است.

“دخترم دیشب همه رو خوردی والان هم چون صبح نشده نمی‌توانم برایت بخرم تا صبح صبر کن”

 دوباره برای کمی نشستن به مبل نزدیک شدم. هنوز روی مبل نرسیده بودم که گفت”: بابا هوس تخم‌مرغ کردم ” از آشپزخانه با نیمرو برگشتم.

بازهم تکه کوچکی برداشت و گفت “: می شه برام چای شیرین درست کنی”.

 دوباره به آشپزخانه رفتم با چای شیرین برگشتم.

لیوان را به لب‌هایش نزدیک کرد و قدری نوشید و ادامه داد “بابا بیسکویت مادرم که نداریم اصلاً مزه نمی‌ده”. لیوان را روی میز کنارش گذاشت.

بین ساعت ۵ تا ۸ صبح علاوه بر دستورات بزرگ و کوچک، آبگوشت مرغ زرد، بستنی وانیلی با آب هویج، پاستیل خرسی، شکلات، برنج سبز، سوپ ماهیچه ،کیک تولد و غیره را برایش فراهم کردم.

 آن‌قدر بین اتاق و آشپزخانه رفت‌وآمد کردم و ظرف‌های مختلف بردم و آوردم که وقتی ساعت ۸ صبح برای رفتن به سرکار آماده شدم به‌اندازه یک میهمانی حنابندان ظرف داخل آشپزخانه جمع شده بود.

ادامه داد”صبح زود به فروشگاه رفتم و دستورات دخترم را خرید کردم، به خانه برگشتم و ساعت ۹ صبح به محل کار رسیدم.”

 با دهانی باز از پشت ماسک مشکی او رو نگاه می‌کردم. صبر، استقامت و بردباری این پدر و مادر را ستایش کردم.

 با خود گفتم خدا چه صبری به آن‌ها داده که این‌قدر تحمل می‌کنند و از پس مشکلات نگهداری این کودک با بیماری” پروانه‌ای” برآمده‌اند.

علاوه بر مسائل مالی و مشکلات درمانی مشکلات رفتاری و رسیدگی به دستورات او، آنهارا چقدر ناتوان و افسرده کرده است . کودک شب‌ها با ناپدید شدن خورشید خانم ،درد و رنجش بیشتر می‌شود و با بیدار ماندن‌های شبانه، سعی در کم کردن دردش و البته آزار پدر و مادر بیچاره دارد.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حسین شهریاری گفت:

    درود بر لیلا خانم
    تا قبل از اینکه به انتهای داستان برسم فکر میکردم عجب بچه لوسی داره و مرد هم بیخودی لی لی به لالای بچه میزاره یاد دوستم افتادم که بچه اش هر ساعتی از شبانه روز بهانه میگرفت عین غلام حلقه به گوش دستورات را اجرا میکرد
    وقتی به پایان داستان رسیدم متاثر شدم برای پدر و مادر چنین بچه های صبری بی حد از خداوند خواستارم . چون این بیماری که چند بار از برنامه های تلويزيوني دیدم خیلی ناراحت کننده بود.
    زیبا نوشته بودید
    قلمت مانا

    • لیلا فرزادمهر گفت:

      خیلی از شما سپاسگذارم البته من همانطور که گفتم فقط از حال این بچه شنیدم وتا حالا دلش رو نداشتم از نزدیک ببینم ولی درد این همکارم رو از نزدیک حس کردم. داستان “جگر سوخته “هم اوضاع این کودک وخانواده اش هست

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    عالی بود خانم فرزادمهر. چقدر در داستان فرو رفتم و لذت بردم. موضوعی جذاب با زبان سلیس شما جاری بود.
    رفتم و درباره این بیماری خواندم. متاسفانه چند سال پیش در کتاب های درسی باهاش آشنا شدم، اما هیچوقت از کشمکش های روحی این بیماران اطلاعی نداشتم. حالا میبینم درد بزرگی دارند. امیدوارم حال این بیماران بهتر شود.

    • لیلا فرزادمهر گفت:

      از شما بابت تعریفتان سپاسگذارم امیدوارم توانسته باشم حق مطلب را ادا کنم البته من هنوز تا به حال این کودک عزیز را از نزدیک ندیم فقط از روی گفته های پدرش اورا می شناسم وعکسهایی که گاهی می بینم.
      الهی خدا همه درد مندان را شفای آجل بدهد

    • لیلا فرزادمهر گفت:

      از شما بابت تعریفتان سپاسگذارم امیدوارم توانسته باشم حق مطلب را ادا کنم البته من هنوز تا به حال این کودک عزیز را از نزدیک ندیدم فقط از روی گفته های پدرش اورا می شناسم وعکسهایی که گاهی می بینم.
      الهی خدا همه درد مندان را شفای آجل بدهد این کودکان به دلیل نداشتن دندان فقط قادرند مزه غذارا بچشند واین هوسها به این دلیل است